Sunday, December 13, 2009
فتح همزه
بعد ان به (کسر همزه) سال اومدم ببینم چه خبره، دیدم چه خراب خونه ی پوسته شده ایه! درک نمی کنم، یا شایدم یادم نمی اد اینا از کجا و سر چی در اومده از کله ام. احساس شرمندگی هم ندارم البته. اون موقع خیلی حال داد در کردن اینا. خالی نشدم ها. یه جورایی پر هم شدم. ولی حال، نه عذر می خوام، "لذت" داد. یکی از دوستان می گه حال ماله خره، ما هم سیگارشو روشن می کنیم و می گیم پس چه باید گفت ای بانوی ما؟ میگه بگو "لذت" به فتح لام.
مام میگیم چشم. نباید گفت چشم شاید، ولی ما می گیم تا حداقل عریضه خالی نباشه.
دیر می آید. پیامان ما را پاسخ نفرستاده است و تماس های ما همه ریجکت کرده، 45 دقیقه در میدان جهادِ فاطمیِ ان به فتح همزه ما را علاف نموده، سر کار می بوده است، ما را نیز جای مشابهی فرستاده است.
ما به عملاً همنام او که هیچ با او جز نامش در تعادل ندارد، پناه برده ایم که خود در بند مرزهای خانواده گرفتار است و از آنِ دیگر دوستیست؛ اما یه جورایی که ما خود نیز ندانیم، اما یه جورای دیگری پذیرفته ایم، از آن ما نیز حتماً می باشد.
اهل و حواریون ما از نسوان و نرینگان همه گویند جای او (ثانی نه، آن که سخن از او آغاز نمودیم) بر دل خود باقی بگذار و غیض خود کظم کن اما پیام خویش را نیز دلیور به کسر دال و واو نما که نه مورد آهنی که در گوشت فرو کنند و بر ذغال بر افروخته نهند سوزش کند و نه کباب و نه کون شیخ.
ما به تلمیح یا آرایه ای مشابه از شیخ هم خون خود که دیگر سوی آب از روی هاتف برای ما تلگرام فرستن کردندی سیقاری به یاری زیپویی بدون آب و سر در تخت اوریجینال روشن کرده، دودش را راهی دیوار بر فراز سرمان می کنیم و 45 عدد 60 ثانیه ی دیگر نیز به انتظار نشیمن گاه متعالیمان را مجلوس می نماییم و او آخر از همه می آید.
سلامی خشکش داده سخن با یار دو نام خود از سر میگیریم و او (سخن آغاز شده) را داخل بزغاله ها باقالی محاسبه نمی نماییم و به لعبت با قهوه نس به کسر نون مان می پردازیم و به زیارت حضرت آقا رفته آبیاری کرده باز می گردیم و او در درفت شیخ، که این نشیمن سوخته باشد، ملتمسانه در لسان فرنگ شرم خود بروز داده، سائل گفته های گهر بار ما شده است. ما درفت را دیلیت نموده به لعبت خود سر می نهیم و او ید ما را انگولکیده دست باز نمی دارد تا این بنده نیز از چارپای آن ملک ملعون مهبوط نزول کرده، انگولک او را پاسخ میدهیم و اوی سخن آغاز شده پای خود از سر شیخ باز نمی دارد.
شیخ به شرح مبسوط ارائه گردیده با سادگی گناه از سر وی برداشته بر زمین می افکند و عطار را یاد می کند که به صحرا شده بود و عشق باریده بود و چنان که پای آدمی در گل به کسر گاف فرو شود، پا در عشق فرو می کرد. شیخ این بار با تمام پیکر مبارک در گل به کسر گاف مذکور فرو شُده است و بیرون شدن در سر ندارد.
مام میگیم چشم. نباید گفت چشم شاید، ولی ما می گیم تا حداقل عریضه خالی نباشه.
دیر می آید. پیامان ما را پاسخ نفرستاده است و تماس های ما همه ریجکت کرده، 45 دقیقه در میدان جهادِ فاطمیِ ان به فتح همزه ما را علاف نموده، سر کار می بوده است، ما را نیز جای مشابهی فرستاده است.
ما به عملاً همنام او که هیچ با او جز نامش در تعادل ندارد، پناه برده ایم که خود در بند مرزهای خانواده گرفتار است و از آنِ دیگر دوستیست؛ اما یه جورایی که ما خود نیز ندانیم، اما یه جورای دیگری پذیرفته ایم، از آن ما نیز حتماً می باشد.
اهل و حواریون ما از نسوان و نرینگان همه گویند جای او (ثانی نه، آن که سخن از او آغاز نمودیم) بر دل خود باقی بگذار و غیض خود کظم کن اما پیام خویش را نیز دلیور به کسر دال و واو نما که نه مورد آهنی که در گوشت فرو کنند و بر ذغال بر افروخته نهند سوزش کند و نه کباب و نه کون شیخ.
ما به تلمیح یا آرایه ای مشابه از شیخ هم خون خود که دیگر سوی آب از روی هاتف برای ما تلگرام فرستن کردندی سیقاری به یاری زیپویی بدون آب و سر در تخت اوریجینال روشن کرده، دودش را راهی دیوار بر فراز سرمان می کنیم و 45 عدد 60 ثانیه ی دیگر نیز به انتظار نشیمن گاه متعالیمان را مجلوس می نماییم و او آخر از همه می آید.
سلامی خشکش داده سخن با یار دو نام خود از سر میگیریم و او (سخن آغاز شده) را داخل بزغاله ها باقالی محاسبه نمی نماییم و به لعبت با قهوه نس به کسر نون مان می پردازیم و به زیارت حضرت آقا رفته آبیاری کرده باز می گردیم و او در درفت شیخ، که این نشیمن سوخته باشد، ملتمسانه در لسان فرنگ شرم خود بروز داده، سائل گفته های گهر بار ما شده است. ما درفت را دیلیت نموده به لعبت خود سر می نهیم و او ید ما را انگولکیده دست باز نمی دارد تا این بنده نیز از چارپای آن ملک ملعون مهبوط نزول کرده، انگولک او را پاسخ میدهیم و اوی سخن آغاز شده پای خود از سر شیخ باز نمی دارد.
شیخ به شرح مبسوط ارائه گردیده با سادگی گناه از سر وی برداشته بر زمین می افکند و عطار را یاد می کند که به صحرا شده بود و عشق باریده بود و چنان که پای آدمی در گل به کسر گاف فرو شود، پا در عشق فرو می کرد. شیخ این بار با تمام پیکر مبارک در گل به کسر گاف مذکور فرو شُده است و بیرون شدن در سر ندارد.
Subscribe to:
Comments (Atom)
