Friday, January 29, 2010
Blank?
But when you're blank, you have the certain privilege to paint it with any color that you desire; and there's always the risk of sitting on wet paint.
Monday, January 25, 2010
The Man With the Beautiful Eyes
When we were kids, there was a strange house. All the shades were always drawn, and we never heard voices in there. And the yard was full of bamboo, and we liked to play in the bamboo, pretend we were Tarzan; although there was no Jane. And there was a fish pond, a large one, full of the fattest goldfish you ever saw, and they were tamed. They came to the surface of the water, and took pieces of bread from our hands.
Our parents had told us: "Never go near that house."
So, of course we went.
We wondered if anybody live there. Weeks went by, and we never saw anybody. Then one day, we heard a voice from the house: "You goddam' whore!"
It was a man's voice. Then the screen door of the house was flung open, and the man walked out. He was holding a fifth of whiskey in his right hand. He was about thirty. He had a cigar in his mouth, needed a shave. His hair was wild and uncombed, and he was barefoot with undershirt and pants. But his eyes were bright. They blazed with brightness. And he said: "Hey little gentlemen, having a goodtime, I hope?" Then he gave a little laugh, and walked back into the house.
We left, went back to my parents' yard, and thought about it. Our parents, we decided, had wanted us to stay away from there, because they never wanted us to see a man like that; a strong, natural man, with beautiful eyes. Our parents were ashamed that they were not like that man. That's why they wanted us to stay away.
We went back to the house and the bamboo and the tamed goldfish. We went back many times for many weeks, but we never saw or heard the man again. The shades were down as always, and it was quiet. Then one day as we came back from school we saw the house. It had burned down, there was nothing left. Just a smoldering black foundation. And we went to the fish pond, and there was no water in it, and the fat orange goldfish were dead there, drying out.
We went back to my parents' yard and talked about it, and decided that our parents had burned their house down, had killed them, had killed the goldfish because it was all too beautiful. Even the bamboo forest had burned. They had been afraid of the man with the beautiful eyes.
And we were afraid then, that all through our lives things like that would happen, that nobody wanted anybody to be strong and beautiful like that, that others would never allow it, and that many people would have to die.
- Charles Bukowski, 1992
Our parents had told us: "Never go near that house."
So, of course we went.
We wondered if anybody live there. Weeks went by, and we never saw anybody. Then one day, we heard a voice from the house: "You goddam' whore!"
It was a man's voice. Then the screen door of the house was flung open, and the man walked out. He was holding a fifth of whiskey in his right hand. He was about thirty. He had a cigar in his mouth, needed a shave. His hair was wild and uncombed, and he was barefoot with undershirt and pants. But his eyes were bright. They blazed with brightness. And he said: "Hey little gentlemen, having a goodtime, I hope?" Then he gave a little laugh, and walked back into the house.
We left, went back to my parents' yard, and thought about it. Our parents, we decided, had wanted us to stay away from there, because they never wanted us to see a man like that; a strong, natural man, with beautiful eyes. Our parents were ashamed that they were not like that man. That's why they wanted us to stay away.
We went back to the house and the bamboo and the tamed goldfish. We went back many times for many weeks, but we never saw or heard the man again. The shades were down as always, and it was quiet. Then one day as we came back from school we saw the house. It had burned down, there was nothing left. Just a smoldering black foundation. And we went to the fish pond, and there was no water in it, and the fat orange goldfish were dead there, drying out.
We went back to my parents' yard and talked about it, and decided that our parents had burned their house down, had killed them, had killed the goldfish because it was all too beautiful. Even the bamboo forest had burned. They had been afraid of the man with the beautiful eyes.
And we were afraid then, that all through our lives things like that would happen, that nobody wanted anybody to be strong and beautiful like that, that others would never allow it, and that many people would have to die.
- Charles Bukowski, 1992
Wednesday, January 20, 2010
Blank
I was the man of many colors.
Rainbow.
I became the man of one color.
Black.
Then I became the man of bad colors.
Wrong concoction.
But now, I'm a man of no colors.
Blank.
Rainbow.
I became the man of one color.
Black.
Then I became the man of bad colors.
Wrong concoction.
But now, I'm a man of no colors.
Blank.
Saturday, January 9, 2010
نیمه بیداری
دو روز است جمعاً 5 ساعت خوابیده ام و مغزم با مشت توی سر خودش می زند که به من بفهماند وقت خواب است.
به صورت کاملاً اتفاقی سرم می افتد روی بالش و مغزم از خدا خواسته، به زور سعی می کند بخوابد، اما انگار کس دیگری هم آن تو هست.
نفر داخلی شروع می کند وقایع مختلف محفوظ در خودش را بدون هیچ گونه جدول زمانی مشخصی بیرون بپاشد و همه جا سیاه می شود.
* * *
توی دخمه ام. ظاهراً توی قطب منفی هستم.
اما فکر کنم دارد جهت عوض می کند. الآن مثبت است. همه چیز توی دخمه خوشگله.
تو کله ام توفان ایده است.
شروع می کنم توی گیتار پرو استمناء کردن.
سعی می کنم متنی بنویسم برای مایکل رومئو، به اسم میخائیل عاشق پیشه، ولی هیچ ایده ای ندارم که داستان چه باید باشد.
دوباره برمی گردم به قطب منفی.
رنگ از دنیا رخت می بندد.
تلفن زنگ می خورد و گوشی را بر می دارم و شروع می کنم داد و بیداد کردن. مامان می گه با کی دعوا می کنی؟ گناه داره.
یادگار امام را با 150 تا پایین می آیم.
گوشی بابا با آن زنگ مونوتونِ "می دی" و ملودی مسخره اش زنگ می خورد و من یاد روزمره گی می افتم و بلاتکلیفی و این که کدام یک ترسناکترند و به نتیجه ای نمی رسم.
میدان پونک را دور می زنم و می گویم:"ما مثل دو تا قطب شمال آهنرباییم. با زور باید پیش هم نگرمون داشت."
450 پیغام فرستاده و 220 تا دریافت شده را پاک می کنم و به قول شاعر انگاری آرام جانم می رود.
قطب ها شروع می کنند با سرعت سرسام آوری به نوسان کردن.
توی دلم پیچ می خورد و احساس ضعف می کنم و اسهال.
پروسه دیلیت شدن به پایان می رسد و حس راحتی خیال مورد انتظار دریافت نمی شود.
به جای حس راحتی، حس سیب زمینی بودن داخل می آید.
زنگ می زنم. 15 دفعه حدوداً. دیوانه شده ام. بر نمی دارد.
کادو را باز می کنم و یک شال گردن زیتونی داخلش است. بغلش می کنم و او مرا می بوسد.
هی ساعت را نگاه می کنم، بخاری و پنجره را هی خاموش و بسته و باز و روشن می کنم. آهنگ را عوض می کنم. نمی آید.
"تو همین جوری رفتی من فکر کردم کار داری، منم با آقا خضری رفتم."
سرم را روی فرمان می کوبم.
مامان از توی آشپزخانه داد می زند: "این غذا که از دهن افتاد که! تو مگه سالاد نمی خوری؟"
می گوید: همین جا نگه دار، توی کوچه نرو. ولی من گوش نمی دهم و می روم. کسی خانه نیست.
می خوای اتاقمو ببینی؟
ناهار نخورده خودش را از یخچال بیرون می آورد و برای من گرم می کند.
به امیر رضا زنگ می زند که خانه نیاید و برود خانه زن عمو.
خودم میام دیگه.
سالاد و آب و نان روی میز می چیند.
روی کانتر می نشیند و با لب خند غذا خوردن مرا تماشا می کند و من زیر استرس، مثل یک غول بیابانی غذا می خورم.
می دود و فرار می کند به سمت اتاقش و من هم می دوم و می گیرمش توی آغوشم.
یک چایی برای خودم می ریزم و به آقای طباطبایی تعارف می کنم.
مرسی من چای دوست ندارم.
سر تکان می دهم و میروم سر کلاس. کلاس بوی عرق و منی و لب مرز سن بلوغ می دهد.
مامان می گوید: "به همون خانوم خوش سلیقه بگو برات ادکلن بخره."
احساس می کنم دارم رشد می کنم.
چیزی درونم در حال بزرگ شدن است.
اس ام اس می زنم که "این عادلانه نیست. منم که تلاش می کنم و تو در عمل منو برای تلاشم مسخره می کنی."
جواب نمی دهد.
بقایی می گوید به این بچه ها رایتینگ زیاد بده آقای پرهام.
زنگ می زند: "من یه ربعه دور این حوض نشستم. بیا ببینمت بعد برم."
زنگ که می زنم، گوشی را برداشته برنداشته: "من با ساناز دارم میرم خرید. بعداً با هم حرف می زنیم، باشه؟"
دارم با بابا دور میز عرق می خورم. از ماشین پشتی شروع می کنند به شلیک و احسان گلوله می خورد.
بطری آب جو می شکند و فرو می رود توی گردنم.
روی تصویر موج می افتد و برفک می گیرد. ماشین و بابا و احسان و بقایی و میز و سالاد توی هم می پیچند و ابری می شوند و دورم را می گیرند.
حس می کنم 1000 تا انگشت به پشت بدنم چسبیده اند و به عقب می کشندم.
سرعتشان بیشتر می شود و ابر صورتم را می سوزاند و موهایم می ریزد.
انگشتها از هم جدا می شوند و هر کدام به سویی می روند و بدنم هزار پاره می شود و همه جا سیاه می شود.
* * *
مامان محتویات اسپری خوشبو کننده را می پاشد توی صورتم و با خنده فریاد می زند: "لنگ ظهره دیگه، مگه تو کار و زندگی نداری؟"
ساعت 8:30 صبح است.
به صورت کاملاً اتفاقی سرم می افتد روی بالش و مغزم از خدا خواسته، به زور سعی می کند بخوابد، اما انگار کس دیگری هم آن تو هست.
نفر داخلی شروع می کند وقایع مختلف محفوظ در خودش را بدون هیچ گونه جدول زمانی مشخصی بیرون بپاشد و همه جا سیاه می شود.
* * *
توی دخمه ام. ظاهراً توی قطب منفی هستم.
اما فکر کنم دارد جهت عوض می کند. الآن مثبت است. همه چیز توی دخمه خوشگله.
تو کله ام توفان ایده است.
شروع می کنم توی گیتار پرو استمناء کردن.
سعی می کنم متنی بنویسم برای مایکل رومئو، به اسم میخائیل عاشق پیشه، ولی هیچ ایده ای ندارم که داستان چه باید باشد.
دوباره برمی گردم به قطب منفی.
رنگ از دنیا رخت می بندد.
تلفن زنگ می خورد و گوشی را بر می دارم و شروع می کنم داد و بیداد کردن. مامان می گه با کی دعوا می کنی؟ گناه داره.
یادگار امام را با 150 تا پایین می آیم.
گوشی بابا با آن زنگ مونوتونِ "می دی" و ملودی مسخره اش زنگ می خورد و من یاد روزمره گی می افتم و بلاتکلیفی و این که کدام یک ترسناکترند و به نتیجه ای نمی رسم.
میدان پونک را دور می زنم و می گویم:"ما مثل دو تا قطب شمال آهنرباییم. با زور باید پیش هم نگرمون داشت."
450 پیغام فرستاده و 220 تا دریافت شده را پاک می کنم و به قول شاعر انگاری آرام جانم می رود.
قطب ها شروع می کنند با سرعت سرسام آوری به نوسان کردن.
توی دلم پیچ می خورد و احساس ضعف می کنم و اسهال.
پروسه دیلیت شدن به پایان می رسد و حس راحتی خیال مورد انتظار دریافت نمی شود.
به جای حس راحتی، حس سیب زمینی بودن داخل می آید.
زنگ می زنم. 15 دفعه حدوداً. دیوانه شده ام. بر نمی دارد.
کادو را باز می کنم و یک شال گردن زیتونی داخلش است. بغلش می کنم و او مرا می بوسد.
هی ساعت را نگاه می کنم، بخاری و پنجره را هی خاموش و بسته و باز و روشن می کنم. آهنگ را عوض می کنم. نمی آید.
"تو همین جوری رفتی من فکر کردم کار داری، منم با آقا خضری رفتم."
سرم را روی فرمان می کوبم.
مامان از توی آشپزخانه داد می زند: "این غذا که از دهن افتاد که! تو مگه سالاد نمی خوری؟"
می گوید: همین جا نگه دار، توی کوچه نرو. ولی من گوش نمی دهم و می روم. کسی خانه نیست.
می خوای اتاقمو ببینی؟
ناهار نخورده خودش را از یخچال بیرون می آورد و برای من گرم می کند.
به امیر رضا زنگ می زند که خانه نیاید و برود خانه زن عمو.
خودم میام دیگه.
سالاد و آب و نان روی میز می چیند.
روی کانتر می نشیند و با لب خند غذا خوردن مرا تماشا می کند و من زیر استرس، مثل یک غول بیابانی غذا می خورم.
می دود و فرار می کند به سمت اتاقش و من هم می دوم و می گیرمش توی آغوشم.
یک چایی برای خودم می ریزم و به آقای طباطبایی تعارف می کنم.
مرسی من چای دوست ندارم.
سر تکان می دهم و میروم سر کلاس. کلاس بوی عرق و منی و لب مرز سن بلوغ می دهد.
مامان می گوید: "به همون خانوم خوش سلیقه بگو برات ادکلن بخره."
احساس می کنم دارم رشد می کنم.
چیزی درونم در حال بزرگ شدن است.
اس ام اس می زنم که "این عادلانه نیست. منم که تلاش می کنم و تو در عمل منو برای تلاشم مسخره می کنی."
جواب نمی دهد.
بقایی می گوید به این بچه ها رایتینگ زیاد بده آقای پرهام.
زنگ می زند: "من یه ربعه دور این حوض نشستم. بیا ببینمت بعد برم."
زنگ که می زنم، گوشی را برداشته برنداشته: "من با ساناز دارم میرم خرید. بعداً با هم حرف می زنیم، باشه؟"
دارم با بابا دور میز عرق می خورم. از ماشین پشتی شروع می کنند به شلیک و احسان گلوله می خورد.
بطری آب جو می شکند و فرو می رود توی گردنم.
روی تصویر موج می افتد و برفک می گیرد. ماشین و بابا و احسان و بقایی و میز و سالاد توی هم می پیچند و ابری می شوند و دورم را می گیرند.
حس می کنم 1000 تا انگشت به پشت بدنم چسبیده اند و به عقب می کشندم.
سرعتشان بیشتر می شود و ابر صورتم را می سوزاند و موهایم می ریزد.
انگشتها از هم جدا می شوند و هر کدام به سویی می روند و بدنم هزار پاره می شود و همه جا سیاه می شود.
* * *
مامان محتویات اسپری خوشبو کننده را می پاشد توی صورتم و با خنده فریاد می زند: "لنگ ظهره دیگه، مگه تو کار و زندگی نداری؟"
ساعت 8:30 صبح است.
Thursday, January 7, 2010
Tuesday, January 5, 2010
مریض
می گویند اگر هیچی نداری برای گفتن، نگو. اگر بگویی، خوب یعنی مرض داری. یا به بیان دیگر، اگر مرض داری، خوب بگو. یا به یک بیان مشابه دیگر. البته معمولاً در جریان ور رفتن با گیتار، یا گیتار پرو، این به داستان های دیگری می انجامد، یعنی گاهی اوقات یک افتضاح در هم ریخته ای چون من از ماتحت خود مجموعه ی افتضاح تری بیرون می دهد که به صورت کاملاً اتفاقی و طی تکرار، برای خود شکلی دارد. اخوی اوتوماتیک رایتینگ می نامدش. (یعنی آخر استعاره بودا!) و از جهت دیگر خوب همه می دانند که صرفاً محتوای ماجرا نیست که خوشمزه مان می کند، یا مخاطب پسند. اگر ته چین را توی لیوان دست مردم بدهیم، خوب نمی دانند باهاش چه کنند. سَر که نمی شود کشید. قاشق هم توی لیوان فرو نمی رود. نتیجتاً دور ریخته می شود، یا برای خوشگلی سر تاقچه می گذارندش، که بعد دو روز بو بگیرد و باز هم سر از سطل آشغال در بیاورد. البته ناگفته نماند که حتی اگر در قالب بشقاب بلوری هم تحویلشان بدهیم، باز هم پس از مقداری حس خوشمزگی، تحویل فاضلاب می دهندش. اما حداقل با خیال راحت حس خوشمزگی پیدا کرده اند.
مثال بهترش، رسانه ی تپه ای است (مس مِدیا). تپه تپه ان به فتح الف مثل هیپ هاپ، دیسکو، فیلم های هالیوودی صد من یه غاز و اَن های مشابه را در قابلمه ی روغن و کپل و کون هایی که ادای تنگ ها را در میارند و مقدار معتنابهی ادویه و رنگ و آب، تحویل ملت می دهد. ملت هم نوش جان می کنند، حال می کنند، عذر می خوام، لذت می برند، کرور کرور پول آلبوم و کنسرت و سینما می دهند، یا مثل ما دی اس الی به راه می کنند و مثل بزغاله دی ال می کنند و برای هم دیگر تعریف می کنند، هیچ وقت هم نمی فهمند چه گهی خورده بودند.
کلاً چی داشتم می گفتم؟
مثال بهترش، رسانه ی تپه ای است (مس مِدیا). تپه تپه ان به فتح الف مثل هیپ هاپ، دیسکو، فیلم های هالیوودی صد من یه غاز و اَن های مشابه را در قابلمه ی روغن و کپل و کون هایی که ادای تنگ ها را در میارند و مقدار معتنابهی ادویه و رنگ و آب، تحویل ملت می دهد. ملت هم نوش جان می کنند، حال می کنند، عذر می خوام، لذت می برند، کرور کرور پول آلبوم و کنسرت و سینما می دهند، یا مثل ما دی اس الی به راه می کنند و مثل بزغاله دی ال می کنند و برای هم دیگر تعریف می کنند، هیچ وقت هم نمی فهمند چه گهی خورده بودند.
کلاً چی داشتم می گفتم؟
Monday, January 4, 2010
چرخه تکرار می شود
صفحه ای سفید باز می کنم. جلوی صفحه خالی با کِرسِر چشمک زن می نشینم و تماشا می کنم. شتر کف به دهان مجموعه ی بی معنی و اتفاقی حروف پشت سر هم عربده زنان توی بیابان بی آب و علف روی صفحه می دود. من احساس انزجار می کنم و صفحه را می بندم. نا خود آگاه چرخه تکرار می شود.
شروع هفته است. می بینمش. اوضاع به وفق مراد است، دنیا پر نور است و رنگین و چای خوش بو و لذت بخش. تیک تاک ساعت که شروع می شود، دیدارها کاهش می یابد، تماس ها کم تعداد شده و پیغام ها بی پاسخ می ماند. هسته ی توهم من شروع به فعالیت می کند و فرضیه های مختلفی با فواصل مختلف از واقعیت می سازد. استخر صبر من لبریز شده، به داد و فریاد می انجامد. اندک زمانی گذشته، تماس های اظهار تأسف و بیان واقعیت های ساختاری شخصیتی و پی آمدهای مجموعه شرایط و وقایع منجر به سرکوب احساسی، به جلسه ای دیگر در عکس می انجامد. و آرزو می کنم که چرخه تکرار نشود اما متأسفانه، می شود.
در دخمه، لا به لای گیتار و مبل و کامپیوتر و صندلی و رختخواب و پتو گیر کرده ام. نوری نیست. سه لایه ی پرده را می بافم، می گوزم و عرق می کنم، تا حدی که نفس کشیدن مشکل می شود، پرده و به دنبالش پنجره باز می شود و هوای یخ شهرک راه آهن با دود گازوئیل کامیونهای سگ ننه به داخل می آید. به غلط کردن می افتم، پنجره را می بندم و چرخه تکرار می شود.
کامپیوتر روشن شده، مشوگا آواز از سر گرفته و مرا به کف وا می دارد. نتیجتاً گیتار پرو باز شده مرا به گل بازی وا می دارد،گل سر تا پایم را می گیرد و در آستانه ی غرق شدن در گل، مامان پس از رد کردنِ هفت خانِ در هایِ متوالی و موانعِ عمدتاً موزیکال و بعضاً غیر موزیکال و دیگر موانع بعضاً پوشیدنی و عمدتاً غیر قابل پوشیدن و نهایتاً وصول به دَخمه ی من، به بهانه ی پرسشی ترجمه گرایانه و در حقیقت در راستای زنده نگاه داشتن نیمچه آیه ی مبارکه ی "فضولی-نین نغمسی-ام من" سر در سیاهچال این حقیر کرده، در چرخه ی اول فرزند خویش خطابم کرده مرا به درس فرا می خواند که طی توالی چرخه ها مبدل به نفیری برخاسته از عمق هاویه می گردد. کامپیوتر خاموش گشته، و قاعدتاً چرخه تکرار می شود.
خسرودادا تماس می گیرد. لا به لای گفته هایش از جدال 70 ساله و بی پایانش با حمام می گوید. می گوید که چطور به حمام می رود، شنگول می شود و آسوده. در پایان روز سوم چربی سر یاد حمام را زنده می کند، اما تنبلی از یادش می بردش و به فردا می افکندش. ایام که به هفت رسیدند، خارش امانش را می برد و اجبار از فراخی پیشی می گیرد و تن به آب می سپارد. و اینطور که او تعریف می کند، اجباراً چرخه تکرار می شود.
یک پست احمقانه دیگر در وبلاگی که کسی قرار نیست بخواند ثبت می شود. یک سال می گذرد. چرخه تکرار می شود.
شروع هفته است. می بینمش. اوضاع به وفق مراد است، دنیا پر نور است و رنگین و چای خوش بو و لذت بخش. تیک تاک ساعت که شروع می شود، دیدارها کاهش می یابد، تماس ها کم تعداد شده و پیغام ها بی پاسخ می ماند. هسته ی توهم من شروع به فعالیت می کند و فرضیه های مختلفی با فواصل مختلف از واقعیت می سازد. استخر صبر من لبریز شده، به داد و فریاد می انجامد. اندک زمانی گذشته، تماس های اظهار تأسف و بیان واقعیت های ساختاری شخصیتی و پی آمدهای مجموعه شرایط و وقایع منجر به سرکوب احساسی، به جلسه ای دیگر در عکس می انجامد. و آرزو می کنم که چرخه تکرار نشود اما متأسفانه، می شود.
در دخمه، لا به لای گیتار و مبل و کامپیوتر و صندلی و رختخواب و پتو گیر کرده ام. نوری نیست. سه لایه ی پرده را می بافم، می گوزم و عرق می کنم، تا حدی که نفس کشیدن مشکل می شود، پرده و به دنبالش پنجره باز می شود و هوای یخ شهرک راه آهن با دود گازوئیل کامیونهای سگ ننه به داخل می آید. به غلط کردن می افتم، پنجره را می بندم و چرخه تکرار می شود.
کامپیوتر روشن شده، مشوگا آواز از سر گرفته و مرا به کف وا می دارد. نتیجتاً گیتار پرو باز شده مرا به گل بازی وا می دارد،گل سر تا پایم را می گیرد و در آستانه ی غرق شدن در گل، مامان پس از رد کردنِ هفت خانِ در هایِ متوالی و موانعِ عمدتاً موزیکال و بعضاً غیر موزیکال و دیگر موانع بعضاً پوشیدنی و عمدتاً غیر قابل پوشیدن و نهایتاً وصول به دَخمه ی من، به بهانه ی پرسشی ترجمه گرایانه و در حقیقت در راستای زنده نگاه داشتن نیمچه آیه ی مبارکه ی "فضولی-نین نغمسی-ام من" سر در سیاهچال این حقیر کرده، در چرخه ی اول فرزند خویش خطابم کرده مرا به درس فرا می خواند که طی توالی چرخه ها مبدل به نفیری برخاسته از عمق هاویه می گردد. کامپیوتر خاموش گشته، و قاعدتاً چرخه تکرار می شود.
خسرودادا تماس می گیرد. لا به لای گفته هایش از جدال 70 ساله و بی پایانش با حمام می گوید. می گوید که چطور به حمام می رود، شنگول می شود و آسوده. در پایان روز سوم چربی سر یاد حمام را زنده می کند، اما تنبلی از یادش می بردش و به فردا می افکندش. ایام که به هفت رسیدند، خارش امانش را می برد و اجبار از فراخی پیشی می گیرد و تن به آب می سپارد. و اینطور که او تعریف می کند، اجباراً چرخه تکرار می شود.
یک پست احمقانه دیگر در وبلاگی که کسی قرار نیست بخواند ثبت می شود. یک سال می گذرد. چرخه تکرار می شود.
Subscribe to:
Comments (Atom)