بنی نمیاد. یعنی به کلی قصد اومدن نداره. نه که بخواد بپیچوندمون ها، ولی عملاً همین کارو می کنه، حقم داره، احتمالاً.
ببینمش یه کتک حسابی می خوره، اگه زورم برسه، که نمی رسه.
و توی یکی از سیاه ترین چهارشنبه های سال، من و احسان، آدمایی که هیچ وقت هیچ کدومشون فکر نمی کردن اینقدر به اون یکی نزدیک باشن، نزدیک ترین رفقای موجود و در دسترس هم دیگه از آب درمیان.
حداقل بهروز پرهام فکر نمی کرد که یه روزی چهار پنج ساعت رو بدون اینکه هیچ کاتالیزوری جز سیگار داشته باشه به صحبت با احسان بگذرونه و شاید نهایتاً چیزی عایدش نشه، اما بهش خوش بگذره و خودش و احسان رو بیشتر بشناسه، حتی اگر این رِوِلِیشِن ما رو از این آگاه کنه که ما مریض ترین و غریب ترین آدمای دورو ورمون هستیم، و با وجود این که جوهره ی درونیمون هر روز سرکوب و خفه میشه، یا خفه می کنیمش، از یه جایی بالاخره مثل یه زخم قدیمی سر باز می کنه.
حداقلش اینه که بهروز پرهام بدون اینکه احساس گِی بودن کنه، کمتر احساس تنهایی می کنه!
{هاه! مرتیکه ی چونی! هه هه!}
به قول احسان، یا شایدم به قول خودم، زندگی خیلی چیز مزخرفی میشه، اگه یادمون بره که از چیزای کوچیک کوچیک لذت ببریم.
اگه بخوام خیلی سخت گیر باشم، یا اسمشو سخت گیری نذارم، بخوام مشکل پسند باشم، اون وقت با این وضع آشغالی که دارم، با این افق خالی که هیچی توش نیست، باید به گا برم.
نمی دونم، شایدم مدت هاست به گا رفته ام و خبر ندارم.
خبر که دارم، ولی نمی خوام باورش کنم و عواقبشو بپذیرم.
یکی از نتایج مباحثات این بود که برای همه جنگولک هایی که برای پروگرسیو بودن موزیک دارن در میارن، از یه سری قواعد ساده ریاضی، در حد چهار عمل اصلی و خیلی بخوان زور بزنن از ماتریس ها برای یه کاری مثل روی هم انداختن چند تا گام استفاده می شه.
و این که ما هیچ ایده ای نداشتیم که اگر کسی بخواد از مفاهیم پیچیده تری مثل دیفرانسیل و انتگرال و چیزای دیگه که به شعور ما قد نمی ده، توی موزیک استفاده کنه، چی میشه، نتیجش چی از آب در میاد، یا اصلاً برون زد موزیکال داره یا نه، یا اصلاً چه جوری می خواد ازش استفاده کنه، یا به کلی چه مرضیه که این کارو بکنه، و آیا اصولاً موزیک باید این وری بره یا نه؟
آخرشم به این نتیجه نرسیدیم که این یک افتضاح حاصل از یک زندگی داغونه، یا یک موفقیت و توانایی، که بهروز معلم زبانه، مهندسی نفت می خونه، و مثلاً موزیسینه؛ احسان بارتندر یه کافه اس، زبان اسپانیایی خونده، و مثلاً موزیسینه؛ بابک توی راه آهن کار می کرده، مهندسی صنایع خونده، و نویسنده و احتمالاً موزیسینه.
یکی دیگه از نتایج بحث این بود که، احسان ایزدیان اگه یه معلم ادبیات بهتر در دوره راهنمایی داشت، شاید الآن برق وایرلس رو اختراع کرده بود، یا حداقل هدرایتر داستان بازی مس افکت بود.
و خیلی نتایج دیگه که یادم نمیاد چون رو قطب منفی ام. رفتم اون یکی فطب بقیشو می نویسم.
Thursday, February 25, 2010
Thursday, February 4, 2010
انگار
توی سرم خالی از حس و معناست. هیچ تصویری، هیچ کوفتی توش نیست، انگار.
اما کافیه بخوابم. مریض ترین چیزهایی که تصور کنی، یه نقشی توی خوابم دارند. و البته او، که هرچی انکارش می کنم و نادیده می گیرمش، و هر روز بیشتر درک می کنم که چه فاصله ای با تصویر یوتوپیایی من داره، باز هم آونجا حضور داره.
بیرون سرم، البته، فاحشه خانه ایست. فاحشه خانه ای از صدا و سروصدا. صداهایی که رویشان عر بزنی، موزیک پخش کنی، ساز کوبه ای تمرین کنی یا حتی گوشهایت را ببری هم توی مغزت اکو می کنند.
دارم دیوانه می شوم. یک پاک کن گنده و قوی لازم دارم. می خواهم سفید سفید بشوم. می خواهم همه ی این لکه ها را پاک کنم. زمان دارد صرفاً نقش تثبیت کننده و کهنه کننده ی این لکه ها را بازی می کند.
از همه دیوانه کننده تر این بلاتکلیفی است، این افق خالی است.
نمی دانم که اصلاً احتیاج اصلی من کدام است، یک بوم جدید، پاک کن، وایتکس، رنگ سفید؛ یا یک رنگ به کلی جدید، مثل یک قرمز خونی، که هر چه سفید و سیاه و لکه است از یادم ببرد.
اما کافیه بخوابم. مریض ترین چیزهایی که تصور کنی، یه نقشی توی خوابم دارند. و البته او، که هرچی انکارش می کنم و نادیده می گیرمش، و هر روز بیشتر درک می کنم که چه فاصله ای با تصویر یوتوپیایی من داره، باز هم آونجا حضور داره.
بیرون سرم، البته، فاحشه خانه ایست. فاحشه خانه ای از صدا و سروصدا. صداهایی که رویشان عر بزنی، موزیک پخش کنی، ساز کوبه ای تمرین کنی یا حتی گوشهایت را ببری هم توی مغزت اکو می کنند.
دارم دیوانه می شوم. یک پاک کن گنده و قوی لازم دارم. می خواهم سفید سفید بشوم. می خواهم همه ی این لکه ها را پاک کنم. زمان دارد صرفاً نقش تثبیت کننده و کهنه کننده ی این لکه ها را بازی می کند.
از همه دیوانه کننده تر این بلاتکلیفی است، این افق خالی است.
نمی دانم که اصلاً احتیاج اصلی من کدام است، یک بوم جدید، پاک کن، وایتکس، رنگ سفید؛ یا یک رنگ به کلی جدید، مثل یک قرمز خونی، که هر چه سفید و سیاه و لکه است از یادم ببرد.
Subscribe to:
Comments (Atom)