بابا جدیداً علاقهی عجیبی به هایپر مارکت (یه فروشگاه گنده مثل وال مارت که تازه تو گوشهی غربی تهران وا شده) پیدا کرده. حتی کباب جمعهها را هم میکوبد و تا آنجا میرود که از «کبابی اتوماتیک بدون دخالت دست توی هایپر» کباب بخرد، چون مثلاً «گوشتهای کشتار همون روز» است. جای «کیک گردا» ی قنادی توی بلوار امیرکبیر، میرود از قنادی توی هایپرمارکت، «مافین» میخرد، ۶ تایش ۱۳۰۰ تومان. چون تازه پختاند و «شیش تاشو گذاشته تو یه بسته» و «چربه» و «کاغذ هم نداره زیرشا»، انگار که قنادی توی بلوار کیکهایش را موقع کنسرت سه شبانه روزی بندهای راک تهرانی در سال هزار و سی صد و سی و نه پخته. حالا کاغذ داشتن و نداشتن (هر یکاش) چرا ارزش است بماند. خرید ماه را که ۱۰۰% از هایپر میکنند، با مامان، اصلاً حرفی توش نیست.
دیگر شهروند پونک و آرژانتین شدهاند دل آزار. رفاه که اصلاً حرفش را هم نزن که «مال [فلان آخوند خوارکسدهای] یه» و اصولاً یه طورهایی جنسهای تویش هم نجس حساب میشوند
هایپر مانی «اکسچنج» دارد. یک جورهایی هوای یک جایی مثل فرودگاه را دارد، نه فروشگاه، انگار همین چند ساعت دیگه قرار است سوار هواپیما بشوند و بروند. میدانید، مدرن است، براق است و گنده. انگار جزو ایران کیری پر استرس ما نیست. انگار خاک نیویورک است. دوتایی هم خیلی هم سعی میکنند که تو نفهمی چقدر خوشحالند که الآن یک جای دیگرند. انگار که آمریکاییاند. مهاجر نه، نِیتیو آمریکاییاند. اصلاً راه رفتنشان و نگاه کردنشان تغییر میکند. خریدشان را کش میدهند که انگار بعدش هم با «شَوی» (Chevy) پر مصرف آمریکاییشان میروند محلهی سبز ویلایی اشرافی آمریکاییشان و توی اتاق خواب آمریکاییشان سکس میکنند و میخوابند.
فعلاً بروم غذای با «بار گِلی کِمیکِ بالا» پیدا کنم بخورم که وضع جوشهایم خرابتر شود و آکنههایم «کیستی» بشوند و زیرپوستی بشوند و سه لایه پوست را چال کنند و به کتک ناخن هم تخلیه نشوند و فقط کون شما را پاره کنند و درد کنند و بعداً هم که خودشان سر بزنند، چرک و خون است که بپاشد بیرون، که فردا پس فردا میخواهم بروم کمیته پزشکی نظام وظیفه و جوشهای پشتم با همین به گایی که مرا دادهاند، کافی نیستند برای معافی پزشکی گرفتن، و باید ترحم آقای دکتر/سرهنگ آن تو را براگنیزانند.
موهایم را توی لباس قایم کردن هم که انگار اصلاً فایده ندارد. باید کچل کنم که یک موقع دکتر/سرهنگ آن تو بیخود اذیتم نکند و راه بیاید. ۴-۵ سال است موهایم را نزدهام کلی بلند شده و الآن هم خیلی خوشم میآید ازشان و وقتی بقیه میگویند «چقد موهات (موهاش) خوبه» خیلی حال میکنم. البته آدم دهن بین و خودخواه و خود دوستی نیستم. همینجوری خیلی احمقانه و صمیمانه خوشم میآید. بعد هی خودم را کچل تصور میکنم، با یک کلهی سفید و یک عینک سیاه. بعد میگویم که این بیشتر به بچه مایه دار «پقیه» ی بیغم مرفه بیدرد نامحتاج معافیت از سربازی میخورد که. کجایش میخواهد آقای سرهنگ را به ترحم برانگیزاند؟
حتی نمیدانم آنهایی که آن تواند، سرهنگاند، دکتراند یا چیاند. اصلاً آنی که از همه بالاتر است کدام مقام یا رتبه یا هر کوفتی را دارد؟ چرا «در حقیقت معاف از رزم» چیز «به دردنخور و فقط دردسر بیخود» ی است؟
هر روز از محیط زندگی و اطرافم جداتر و فاصله دارتر هم میشوم. نه که من بالاتر و دورتر بروم که خیلی چیز خفنی هستم یا خیلی متفاوتام و هر تظاهر یا برتری دیگری. اینها را که از قبل هستم. گفتن ندارد. صرفاً فضای اطرافم رقیقتر و کم رنگتر میشود، انگار یک حباب توخالی از خلاء خالص دارد دورم تشکیل میشود. صداها محوتر میشوند، خالی از معنی میشوند و همه چیز سیاه و مثل خمیرِ بیرنگ چسبندهای میشود.
اَه.
همه چیز هم که پر از عدم قطعیت است. و کار را خراب میکند.
فردا هم که ماه پنهان میشود. ساعت و ۵۴ دقیقه و ۳۷ ثانیه با خسوف نیمسایهای هم آغاز میشود و در ساعت ۳ و ۳۰ دقیقه و ۴۱ ثانیه روز ۲۶ خرداد هم به پایان میرسد. در ساعت ۲۲ و ۵۲ دقیقه و۵۷ ثانیه اولین برخورد سایه زمین با لبه غربی ماه صورت میگیرد و خسوف جزئی آغاز میشود و این با توسعه گرفت ماه گرفتگی در ساعت ۰۰: ۴۳: ۴۴ روز ۲۶ خرداد ماه کامل میشود. در این زمان ماه به بیشترین تاریکی خود میرسد و در ساعت ۱ و ۳۲ دقیقه و ۴۲ ثانیه بامداد هم دیگر خسوف کلی کامل میشود. بعدیاش هم که یک قرن دیگر است.
مامان برایم کار ترجمهی ثابت پیدا کرده. از طریق آن دوست شغل یاب عجیبش، افشانه، که هنوز هم نمیدانیم مثل خواهرمان باهایش حرف بزنیم و خاله یا خانم صدایش کنیم. البته او به مامان زنگ زده، که کار را به او پیشنهاد بدهد، اما مامان ۴-۵ ماه است که دیگر تو «این شرکته» مشغول است و جا افتاده است و مگر اینکه دیگر شرکت ورشکست شود که منشیشان، مامان، را لازم نداشته باشند، و کلی پروژه دارند و دیروز هم از سمنان مشخصات فلان مناقصه را فکس کردند و چون مامان آنجا نبود و مرخصی گرفته بود، باز هم بقیه توی شرکت نمیتوانستند دکمهی استارت فکس را بزنند و شرکت کلاً لنگ است، امّا بهروز یک علاف کاملاً بیکار است که «الکی رید توکارش تو سیمین دیگه» و الآن فول تایم ول است تو خونه و فرت و فورت سیگار میکشد و با کامپیوتر ور میرود و تلفن را هم همهاش اشغال میکند و خاله سونیا هر ثانیهی شبانه روز ممکن است از کدام دهکورهی هلند زنگ بزند و کارتش هم ده دقیقه بیشتر ندارد و گوشی را هم اگر من برداشتم بیخودی سلام و علیک بیمورد نکنم و گوشی را بدهم به مامان تا بعد از ۲ ساعت و نیم ناله کند که گوشش داغ کرده است و این سونیا چقدر فکش کار میکند و کارتش به مناسبت نمیدانم کوفت کی کی برای ایران رایگان شده است و نامحدود.
بعله.