Saturday, January 28, 2012

حادثه ی 5 روز اخیر

به قدری گوشم درد می کنه که لای پوست سرم و تا تو فکم هم درد می کنه. گوش راستم پشتش یه جنین زاییده. چنان جوش مذکور رشد کرده که زاویه ی گوش راستم عوض شده. تو آینه نامتقارن شدم. سرطانیه زهرمار انگار! یعنی صد سال فکر نمی کردم از پشت گوشم گاییده بشم. اونم اینجوری گاییده بشم. انقد درد می کنه!

قصد هم کرده ام تا یه هفته ده روز دیگه حداقل عرق نخورم! انقد این چند وقت عرق خورده ام که از مرحله ی حال به هم خوردن بعد هنگ اُوِر از عرق هم رد شده ام، و رسماً نَسَخِ عرق بودن رو تجربه کرده ام. حالا پارانویای پَنیکه ها یه جورایی، اونا مغزشونو لازم ندارن، آخه لعنتی تو که لازم داری! نَگا!

Metallium [13]

All was painted in red, and he was at peace.
And all lived and saw the world as it was breaking into pieces.

Then weighed the antigram, sand and stone were burst into flames.
And the cell blocks of felsh and bone became the graphs of shade and colour.

Light was there.

And god said: Let there be light, and there was light.

Wednesday, January 25, 2012

107?

من عصبی ام. عصبانی ام. نمی دونم هم چرا. در جاهای مختلفی ام دنبال منبعش گشتم. یه حدسایی هم واسه خودم زدم، که نمی گم. می پرم بهتون، تقصیر شما نیست، صرفاً اون موقعی که مغزم یه درگیری خونین با خودش راه انداخته، دم دستم این.