به قدری گوشم درد می کنه که لای پوست سرم و تا تو فکم هم درد می کنه. گوش راستم پشتش یه جنین زاییده. چنان جوش مذکور رشد کرده که زاویه ی گوش راستم عوض شده. تو آینه نامتقارن شدم. سرطانیه زهرمار انگار! یعنی صد سال فکر نمی کردم از پشت گوشم گاییده بشم. اونم اینجوری گاییده بشم. انقد درد می کنه!
قصد هم کرده ام تا یه هفته ده روز دیگه حداقل عرق نخورم! انقد این چند وقت عرق خورده ام که از مرحله ی حال به هم خوردن بعد هنگ اُوِر از عرق هم رد شده ام، و رسماً نَسَخِ عرق بودن رو تجربه کرده ام. حالا پارانویای پَنیکه ها یه جورایی، اونا مغزشونو لازم ندارن، آخه لعنتی تو که لازم داری! نَگا!