Sunday, September 29, 2013

سه

زن عینکی با لباس سنتی ایرانی، زیر نور پروژکتورهای گالری صحرایی، با مداد نوکی ۵۰ سانتی در دست راست و مسواک ۶۰ سانتی در دست چپ، روی پوستهٔ بوم عظیم که مثل پوستهٔ snare صدا می‌دهد ضرب گرفته است. از بلندگوی روی سرش توضیحاتی راجع به اثر پخش می‌شود.
مرد کچلی که دوست می‌نمایاند دستم را می‌گیرد و به گوشهٔ تاریکی می‌کشاند و من را رو به روی دیوار نیمه خرابه‌ای می‌ایستاند. جفتی تاس از جیب چپش بیرون می‌آورد و هر کدام را به یک سوی من پرت می‌کند، شش لولی از جیب راستش بیرون می‌آورد و از من می‌پرسد:
- دو عدد از یک تا پنج بگو.
- چهار و پنج.
به ترتیب به تاس راستی و چپی شلیک می‌کند و تاس‌ها پودر می‌شوند. لبخند می‌زند، شش لول را توی جیبش می‌گذارد و می‌گوید:
- درسته! کار می‌کنه!