Tuesday, October 1, 2013

پنج

اتاق مغزم یک سقف لاستیکی هزارلایهٔ سیاه پهن و کلفت داره. خیلی کلفت. 
اون بالا طوفانی از احساسات رنگ و وارنگ در جریانه. 
خمار و خراب و خاکستری باشم یا شنگول و ردیف و رنگی، فرقی نمی‌کنه. کارمندا سیم رو از برق کشیده‌ان، عوضش همه چی رو پرت می‌کنن از پایین اون بالا. چیزی به CPU نمی‌رسه. هرچی هم CPU هی درخواست بده، سیم قطعه. اون بالا همه چی روی هم تلنبار می‌شه، فشرده و غلیظ‌تر می‌شه و سقف میلی‌متر به میلی‌متر شکم می‌ده و می‌آد پایین. 
زیرش بچه‌ها پشت میز نشسته‌ان البته بی‌سر و صدا و در آرامش. 
 صداهای خفه‌ای شنیده می‌شه گاهی اوقات، نور و حرارت خفیفی حس می‌شه اون پایین، ولی شهر امن و امانه. 

پیش می‌آد البته اوقاتی که یه چیزی اون بالا توی طوفان نوک تیزش می‌گیره کف و جر می‌ده سقف اتاق پایینی رو، و سیلاب راه می‌افته پایین و CPU و memory و بچه‌ها همه با هم اتصالی می‌کنن. آب خالی هم که نیست. سیلابه. کلی خاک و عن و شن و ماسه تو راهش با خودش شسته آورده. خیس نمی‌کنه فقط. با لگد می‌زنه تو صورت و چش و چار و لب و دهن و دماغ و عینکتو با هم می‌بره. غلیظه. سنگینه. 
بچه‌ها البته جمع و جورش می‌کنن یه جورایی. یه سه چار ساعتی می‌کشه، ولی آخرش وصله پینه می‌کنن سقفو، دستمال می‌کشن رو همهٔ خیسی‌ها، راپورت حادثه رو سر می‌دن زیر قالی، یه دعا پرت می‌کنن بالا برای عدم تکرار حادثه، یه چرتی رو بالشهای خیسشون می‌زنن و بر می‌گردن سر میز به روزنامه خوندن.

چهار

The irony of "relax"ing with dance music and vodka.