کلیشه ی شب سفر نوشتنم نمی خاره، ولی مادرید رو طوفان برداشته. انگار با رفتن من، شهر هم یادش افتاده که تابستون تموم شده. از زور بی دوپامینی مزمن رفتم که آخرین شام مادرید رو هم بخرم و خدای نکرده بلیط قطار renfe تا فرودگاه رو بگیرم برای فردا کله سحر.
از خیابون اصلی که کج کردم که کوچه رو بیام پایین، کل درختای چنار بلندبالای کوچه شروع کردن به برگ ریختن. هنوز سبزند و مثل سقف کوچه می مونند و من عاشق اینم که برگهاش تا توی بالکن من دراز می شن و آروم توی باد و بارون می رقصن. رعد و برق و ترقه و رگبار پشت سرش توی مغزم نوستالژی ولی عصر و پاییز و چارشنبه سوری و شهرک راه آهن با هم تداخل می دن. منی که دهه ای دو بار لباس می خرم، به همت بابک انقدر لباس دارم که هر چی میگذارم کنار هنوز در چمدون بسته نمی شه. لوگوی سفید روی قوطی قرمزکوکا توی نور قرمز سکسی چراغ خواب سکسی (بخوانید سرطان) من یه دست قرمزه.
احسان و علی هم روشن شده ان، بابزی و نیروان و یه شروع جدید واقعی در راهه.