Monday, January 4, 2010

چرخه تکرار می شود

صفحه ای سفید باز می کنم. جلوی صفحه خالی با کِرسِر چشمک زن می نشینم و تماشا می کنم. شتر کف به دهان مجموعه ی بی معنی و اتفاقی حروف پشت سر هم عربده زنان توی بیابان بی آب و علف روی صفحه می دود. من احساس انزجار می کنم و صفحه را می بندم. نا خود آگاه چرخه تکرار می شود.

شروع هفته است. می بینمش. اوضاع به وفق مراد است، دنیا پر نور است و رنگین و چای خوش بو و لذت بخش. تیک تاک ساعت که شروع می شود، دیدارها کاهش می یابد، تماس ها کم تعداد شده و پیغام ها بی پاسخ می ماند. هسته ی توهم من شروع به فعالیت می کند و فرضیه های مختلفی با فواصل مختلف از واقعیت می سازد. استخر صبر من لبریز شده، به داد و فریاد می انجامد. اندک زمانی گذشته، تماس های اظهار تأسف و بیان واقعیت های ساختاری شخصیتی و پی آمدهای مجموعه شرایط و وقایع منجر به سرکوب احساسی، به جلسه ای دیگر در عکس می انجامد. و آرزو می کنم که چرخه تکرار نشود اما متأسفانه، می شود.

در دخمه، لا به لای گیتار و مبل و کامپیوتر و صندلی و رختخواب و پتو گیر کرده ام. نوری نیست. سه لایه ی پرده را می بافم، می گوزم و عرق می کنم، تا حدی که نفس کشیدن مشکل می شود، پرده و به دنبالش پنجره باز می شود و هوای یخ شهرک راه آهن با دود گازوئیل کامیونهای سگ ننه به داخل می آید. به غلط کردن می افتم، پنجره را می بندم و چرخه تکرار می شود.

کامپیوتر روشن شده، مشوگا آواز از سر گرفته و مرا به کف وا می دارد. نتیجتاً گیتار پرو باز شده مرا به گل بازی وا می دارد،گل سر تا پایم را می گیرد و در آستانه ی غرق شدن در گل، مامان پس از رد کردنِ هفت خانِ در هایِ متوالی و موانعِ عمدتاً موزیکال و بعضاً غیر موزیکال و دیگر موانع بعضاً پوشیدنی و عمدتاً غیر قابل پوشیدن و نهایتاً وصول به دَخمه ی من، به بهانه ی پرسشی ترجمه گرایانه و در حقیقت در راستای زنده نگاه داشتن نیمچه آیه ی مبارکه ی "فضولی-نین نغمسی-ام من" سر در سیاهچال این حقیر کرده، در چرخه ی اول فرزند خویش خطابم کرده مرا به درس فرا می خواند که طی توالی چرخه ها مبدل به نفیری برخاسته از عمق هاویه می گردد. کامپیوتر خاموش گشته، و قاعدتاً چرخه تکرار می شود.

خسرودادا تماس می گیرد. لا به لای گفته هایش از جدال 70 ساله و بی پایانش با حمام می گوید. می گوید که چطور به حمام می رود، شنگول می شود و آسوده. در پایان روز سوم چربی سر یاد حمام را زنده می کند، اما تنبلی از یادش می بردش و به فردا می افکندش. ایام که به هفت رسیدند، خارش امانش را می برد و اجبار از فراخی پیشی می گیرد و تن به آب می سپارد. و اینطور که او تعریف می کند، اجباراً چرخه تکرار می شود.

یک پست احمقانه دیگر در وبلاگی که کسی قرار نیست بخواند ثبت می شود. یک سال می گذرد. چرخه تکرار می شود.

1 comment:

Babak Khoramdin said...

پاره شدم از خنده دو سه جای مطلب...! خدا بود