Saturday, January 9, 2010

نیمه بیداری

دو روز است جمعاً 5 ساعت خوابیده ام و مغزم با مشت توی سر خودش می زند که به من بفهماند وقت خواب است.
به صورت کاملاً اتفاقی سرم می افتد روی بالش و مغزم از خدا خواسته، به زور سعی می کند بخوابد، اما انگار کس دیگری هم آن تو هست.
نفر داخلی شروع می کند وقایع مختلف محفوظ در خودش را بدون هیچ گونه جدول زمانی مشخصی بیرون بپاشد و همه جا سیاه می شود.

* * *

توی دخمه ام. ظاهراً توی قطب منفی هستم.
اما فکر کنم دارد جهت عوض می کند. الآن مثبت است. همه چیز توی دخمه خوشگله.
تو کله ام توفان ایده است.
شروع می کنم توی گیتار پرو استمناء کردن.
سعی می کنم متنی بنویسم برای مایکل رومئو، به اسم میخائیل عاشق پیشه، ولی هیچ ایده ای ندارم که داستان چه باید باشد.
دوباره برمی گردم به قطب منفی.
رنگ از دنیا رخت می بندد.
تلفن زنگ می خورد و گوشی را بر می دارم و شروع می کنم داد و بیداد کردن. مامان می گه با کی دعوا می کنی؟ گناه داره.
یادگار امام را با 150 تا پایین می آیم.
گوشی بابا با آن زنگ مونوتونِ "می دی" و ملودی مسخره اش زنگ می خورد و من یاد روزمره گی می افتم و بلاتکلیفی و این که کدام یک ترسناکترند و به نتیجه ای نمی رسم.
میدان پونک را دور می زنم و می گویم:"ما مثل دو تا قطب شمال آهنرباییم. با زور باید پیش هم نگرمون داشت."
450 پیغام فرستاده و 220 تا دریافت شده را پاک می کنم و به قول شاعر انگاری آرام جانم می رود.
قطب ها شروع می کنند با سرعت سرسام آوری به نوسان کردن.
توی دلم پیچ می خورد و احساس ضعف می کنم و اسهال.
پروسه دیلیت شدن به پایان می رسد و حس راحتی خیال مورد انتظار دریافت نمی شود.
به جای حس راحتی، حس سیب زمینی بودن داخل می آید.
زنگ می زنم. 15 دفعه حدوداً. دیوانه شده ام. بر نمی دارد.
کادو را باز می کنم و یک شال گردن زیتونی داخلش است. بغلش می کنم و او مرا می بوسد.
هی ساعت را نگاه می کنم، بخاری و پنجره را هی خاموش و بسته و باز و روشن می کنم. آهنگ را عوض می کنم. نمی آید.
"تو همین جوری رفتی من فکر کردم کار داری، منم با آقا خضری رفتم."
سرم را روی فرمان می کوبم.
مامان از توی آشپزخانه داد می زند: "این غذا که از دهن افتاد که! تو مگه سالاد نمی خوری؟"
می گوید: همین جا نگه دار، توی کوچه نرو. ولی من گوش نمی دهم و می روم. کسی خانه نیست.
می خوای اتاقمو ببینی؟
ناهار نخورده خودش را از یخچال بیرون می آورد و برای من گرم می کند.
به امیر رضا زنگ می زند که خانه نیاید و برود خانه زن عمو.
خودم میام دیگه.
سالاد و آب و نان روی میز می چیند.
روی کانتر می نشیند و با لب خند غذا خوردن مرا تماشا می کند و من زیر استرس، مثل یک غول بیابانی غذا می خورم.
می دود و فرار می کند به سمت اتاقش و من هم می دوم و می گیرمش توی آغوشم.
یک چایی برای خودم می ریزم و به آقای طباطبایی تعارف می کنم.
مرسی من چای دوست ندارم.
سر تکان می دهم و میروم سر کلاس. کلاس بوی عرق و منی و لب مرز سن بلوغ می دهد.
مامان می گوید: "به همون خانوم خوش سلیقه بگو برات ادکلن بخره."
احساس می کنم دارم رشد می کنم.
چیزی درونم در حال بزرگ شدن است.
اس ام اس می زنم که "این عادلانه نیست. منم که تلاش می کنم و تو در عمل منو برای تلاشم مسخره می کنی."
جواب نمی دهد.
بقایی می گوید به این بچه ها رایتینگ زیاد بده آقای پرهام.
زنگ می زند: "من یه ربعه دور این حوض نشستم. بیا ببینمت بعد برم."
زنگ که می زنم، گوشی را برداشته برنداشته: "من با ساناز دارم میرم خرید. بعداً با هم حرف می زنیم، باشه؟"
دارم با بابا دور میز عرق می خورم. از ماشین پشتی شروع می کنند به شلیک و احسان گلوله می خورد.
بطری آب جو می شکند و فرو می رود توی گردنم.
روی تصویر موج می افتد و برفک می گیرد. ماشین و بابا و احسان و بقایی و میز و سالاد توی هم می پیچند و ابری می شوند و دورم را می گیرند.
حس می کنم 1000 تا انگشت به پشت بدنم چسبیده اند و به عقب می کشندم.
سرعتشان بیشتر می شود و ابر صورتم را می سوزاند و موهایم می ریزد.
انگشتها از هم جدا می شوند و هر کدام به سویی می روند و بدنم هزار پاره می شود و همه جا سیاه می شود.

* * *

مامان محتویات اسپری خوشبو کننده را می پاشد توی صورتم و با خنده فریاد می زند: "لنگ ظهره دیگه، مگه تو کار و زندگی نداری؟"
ساعت 8:30 صبح است.

1 comment:

Babak Khoramdin said...

you writing like hell bitch! damn it! pesar kheyli pashmaam rikht! makhsoosan oon tikke ke shishe abjo raft too gardanet ro daghighan too khaab dide boodam, shelik e mashin poshti o ehsan o ...!
Bisharaf mese boz dari mitazooni ha... eyval.... betaaz affarin!