Thursday, February 4, 2010

انگار

توی سرم خالی از حس و معناست. هیچ تصویری، هیچ کوفتی توش نیست، انگار.
اما کافیه بخوابم. مریض ترین چیزهایی که تصور کنی، یه نقشی توی خوابم دارند. و البته او، که هرچی انکارش می کنم و نادیده می گیرمش، و هر روز بیشتر درک می کنم که چه فاصله ای با تصویر یوتوپیایی من داره، باز هم آونجا حضور داره.

بیرون سرم، البته، فاحشه خانه ایست. فاحشه خانه ای از صدا و سروصدا. صداهایی که رویشان عر بزنی، موزیک پخش کنی، ساز کوبه ای تمرین کنی یا حتی گوشهایت را ببری هم توی مغزت اکو می کنند.

دارم دیوانه می شوم. یک پاک کن گنده و قوی لازم دارم. می خواهم سفید سفید بشوم. می خواهم همه ی این لکه ها را پاک کنم. زمان دارد صرفاً نقش تثبیت کننده و کهنه کننده ی این لکه ها را بازی می کند.

از همه دیوانه کننده تر این بلاتکلیفی است، این افق خالی است.
نمی دانم که اصلاً احتیاج اصلی من کدام است، یک بوم جدید، پاک کن، وایتکس، رنگ سفید؛ یا یک رنگ به کلی جدید، مثل یک قرمز خونی، که هر چه سفید و سیاه و لکه است از یادم ببرد.

2 comments:

you called me Kun last night said...

and bleach out the stains, commit to forgetting it, bro!

Babak Khoramdin said...

bebin, tazegiaa shenidam ke fruid gofte khaabhaaye maghshoosh o ajib o ina, be khaatere Sexual life e bade!..., ye saamooni behesh bede bro!:)) rasti chera be ali gofti kun!!?:)))