الآن من خودمو بزنم، از آدما ببرم، از اعصاب خورد سکته کنم، چی کار کنم؟
اون از اون ور ناله میکنه و فلسفه میبافه و ننه من غریبم بازی در میاره که چس کردنای قبلشو بشوره، باز هم چس میکنه.
این از این ور جای نزدیکترین آدم به من بودن، برا من نقش بازی میکنه و نمیدونم مین زد نفر یا سیب زمینی حسابمون میکنه و از آب و هوا حرف میزنه، انگار با راننده تاکسی داره حرف میزنه.
من هم که باید شرلوک بازی در بیارم و تا بوق سگ تحقیقات مخفی کنم و شواهدو پشت سر هم بذارم که مثل همیشه به نتیجهی درست برسم، این دو تا هم مثل خیارشور منو این وسط کوفته قل قلی حساب کنن. من بدبختو بگو که انقد زودباورم، انقد حساسم و زرتی دلم میسوزه برا همه.
همه تون گرگین. یکی از یکی به طرز غافل گیرکنندهای گرگتر و بیرحمتر. همه چی تون بخوره تو سر همه تون. آدم تنها نمیمیره که. ماکسیموم خل میشه، یه هفته گشنه میمونه. میگم اینکه پیری ه برا خودش و شعوری به صورت اکتسابی کسب کرده و ما رو هم میشناسه، اون که بچه اس، گناه داره، تجربه داره میکنه، دست خودش نیست، امتحان داره ده پونزده روز دیگه، اینا دیگه این جوری نیستن.
همه همین جورن. من هم اگه جاشون بودم همین جوری بودم. شاید هم هستم و خبر ندارم.
به هیچکدومشون هم هیچ وقت چیزی در این مورد نخواهم گفت. ما هم که اندازه پشگل شعور و ارزش و احساس نداریم. فقط ماشینام. تیرآهن رنگ شدهام. مث همینی که روش نشستیم. اهمیت هم بخوره تو سرشون هیچ وقت نداشتیم.
ای تف تو هرچی خانواده و دوست و رفیق و دختر و پسر و بنی بشره.
4 comments:
اینا تخلیه اعصاب ساعت 4-5 صبحه، تو یه وبلاگ برای او وان تو رید. تو چرا به خودت می گیری؟
If you were to channel Sadegh Hedayat, this one would definitely be such a script!...
Loved it.
DJN
Post a Comment