Wednesday, August 29, 2012

124

7 تا مرد کلاه به سر و با کتای سنگین به تن، سرِ چاه وایسادن و منتظر بیرون اومدنت‌ان. سرشونو می‌کنن تو چاه. آسمونِ پشت سرشون نارنجیه و سوزان، ولی سرد. جرئت ملاقاتشونو نداری هنوز. پلک می زنی و تو تاریکی ناپدید می‌شن.

123


Kleve تموم شد به نظرم . هر کی هر چی گفت آخرشم تقریباً هیچیشو تغییر ندادم.
These are my ideas and my personal musical experiences. They're not supposed to be playable or perfectly arranged.
ممکنه موزیکی بشه که شاید هیچ وقت کسی اجرای زنده اش نره، ولی حداقل پای لپ تاپش زیاد گوش کنه و یه چیزیش یادش بمونه.

122


احسان خوابای چِتِ پر از دیتِیلشو می‌نویسه، بابک برا شبح اتاقش نامه می‌نویسه، ای بابا.

Oh my vanishing children,
my socks!

My semen bearers, my self forming statues.
Graveyards of my unborn children!

You were my only fellowship through hardest nights. What has become of you?