آفتاب بهدردنخور و بیشعور سر ساعت 3 که بهوضوح دارد افقی میتابد، ریده توی چشموچار من. نور مانیتور را کموزیاد کن، گرمای رنگ رو تنظیم کن، بپا که مانیتور راستی از چپی روشنتر از آب درنیاید. سایه بان پنجرهی روبرویی را ببند، دست چپی را بازکن. نه، ساعت 9 و نیم نیست و اینی که حس میکنی، زلزله نیست، فقط یک انفجار بیموقع شصتاد متر زیر پایت توی تونل است.
جشمهایم را صد بار چلانده ام. روز لعنتی انگار شروع نمی شود. روی یک زمان نامشخص بین طلوع و ظهر و غروب و صبح و عصر گیر کرده. ساعت مثلاً 4 است. حالا هر چی باشد. قهوه تیک و توق می کند. آمدم.
داستایوسکی یا هر روس بهدردنخور کوفتتی دپرسی که اسمش باشد 16 صفحه وق زده راجع به اینکه چقدر کاراکترش تنها و پارانوید و بدبخت است که توهم شبهای روشن قطبیاش به اسکیزوفرنی میماند و دستگاه خودهمذاتپندار مغزم بالا فاصله مقایسه میکند و نقاط مشترک حقیقی و مستند یا کاملاً ساختگی پیدا میکند و وقت آن رسیده که پرت کنم ریزه کتاب لعنتی را لای تپهی «حالا برمیگردم سرش».
می خوایم کار کنم، می خوایم خیلی زیاد کار کنم و خیلی زیاد هیجان داشته باشم برای همه شون و هی کار جدید زیاد کنم و هیچ وقت خسته نشیم و همه ی کارهارو هم با هم بکنم. وبلاگهای بقیه رو می خونم و می بینیم که چقدر دلم می خواد بنویسم و هی تولید کنم و راضی شیم. م خوام صادق باشم با خودم، بدون این که به زور معنای مشخصی بهم تحمیل کنه این کلمه. نمی خوایم با هم دیگه تعارف داشته باشیم. با من حرف که می زنی، توی کله ام هستی، من هم توی کله ام هستم، باید بشنویم همدیگر رو. چرا باید بیارم بذارمت وسط مجلس کاغذ و مداد که زیر زبونت واشه آخه زهرماری؟ خودزنی و خودکتک زنی را خفه بگیری ای بی صدایی تجربه متعالی پاپیش گسله.
سیگنال میآید و میرود قاطی نویز. در بهبوهه ی من کسیتم و چیستم و اینجا کجاست و برنامه چیست و گرد و خاک و الباقی سریع می آید و رد می شود و می رود. 8 دقیقه در 30 دقیقه؟ نه. 30 ثانیه در 2 ساعت. روشن و واضح و مرتب و بی دغدغه. انتظارش را ه که بکشی نمیآید. باید غافلگیرت کند. خوابت برده و ماهی میآید و رد میشود. نمیتوانی هم پیدا کنی کجا می رود. همینجور فقط می رود هی. تدریجی و نامحسوس کم رنگ می شود. ساختار و جریان و ترتیب و معنا و اطلاعات و سوت ممتد سبز گوشت پلاستیک زهرمار.
حالا این تویی که هی داد و بی داد سرش می کند را خودش هم خیلی درست و حسابی نمی داند کیست و چیست و کجایش است.
نباف اون زهرمارو هی قاطی این کوره ی داغ من!
بکش بیرون انگشت یخت را از سوراخ نافم. امان از ابولا که نه می دانند چی شکلیست نه می دانیم کجاست این آفریقایی که دعوایش می کنند.
تو می دونی بسه. چه گیری هم داره رو انگشت دوستمون.
این cursor باید مرتباً تکان بخورد. تکان خوردن مکررش این صفحه را پر می کند، توی کله ی تو را خالی می کند، اهمیتی هم ندارد که در اطرافت چه اتفاقی می افتد. سالم ترین شیوه ی ایزولاسیون درمانی، نخیر؟ نه ما حال روایت و همه چیز داریم. حال داریم. بعضی وقتها نداریم. بالا و پایین دارد دیگه آقا جان. فقط باید تکان بدهی. تکان بده. فشار بده، اصلاح کن، تر و تمیز کن. ناخن اذیت می کند. باید بریدش. با چه. قیجی؟ اذیت دارد قیچی، کوتاه زیادی می کند و اذیت می کند، ناخن گیر نمی دانی کچاست. در تراس را باید ببندی دختر جان، یخ می زند خانه سر دو دقیقه، منفی دو برای من که هیچ برای هر ننه قمری سرد به حساب می آید. خودت که باید بفهمی. بگن توی آن کله ی بی فایده ی هنگ اورت. پایان پاراگراف نق. Enter.
حوصله ی وق زدن راجع به جنی را نداریم، داریم؟ نداریم. بذاریم خودش و خودش و مولکول های الکل توی خون و مغزش با هم دیگه کنار بیایند. ما هم با خودمان جودا جدا کنار می آییم.
پاک کن و پاک کن. از فردا ده صبح می رود یک ریه ب دیگر. ری هب. ری بشینم روی کونم و داروی به به بخورم و غذای چه چه مفتی که بعداً دولت پولش را بدهد. فیس بوک دااد می زند. آبی است آخر. داد بزن است.
توقف مجدد بی جا. جنی داشت می ترکاند چیزهایی را توی آشپزخانه. قر و قاطی است و هنگ اور و صداهای عجیب مثل بلعیدن از خودش در می آورد. اهمیتی ندارد. می دانی که ندارد. بوده روزهایی که اذیت می شدی و نمی آمد اذت بیرون یا می آمد و خیلی سوزان و بد فرم و مخرب در می آمد ، الآن صرفاً تو تماشایش می کنی که می آید و رد می شود و تو متمرکز می مانی و از سرعتت کم نمی شود، اهمیتی ندارد که چیزهایی اطراف خانه پرت می شوند و کسی توی دستشویی گریه می کند. همه چیز واضح و مشخص و متکرر است. از تکرار یادگیری می آید. هر چه می بینی قبلاً دیده ای. یعنی در این زمینه خبره ای. چگونگی برخورد با زن مست. می بینی. همین جور پا برهنه می آید توی ذهن آدم. نه از زور خوش خاطره ای. پابرهنه، با یک «ای ویتدو» ی متمم به ناله ی غیر بازدمی. فرار. فندک لای پا بیافند زمین، چرا باید لای پایم باشد. آنقدر بنویس تا انت در بیاید. تا خالی بشوی از کلمه، تا خوب چیزه در بیاید. نه این که یه بار بنویسی و فقط 5دقییقه بنویسی که قرار باشد روزی 5 دقیقه بنویسی و روز دوم دیگر ننویسی. تقصیر خودت هم هست که ره رفته مجدد می روی. برای خودت راه فرار می گذاری. توی تلفن با یک آدمی که شماره اش را پیدا نمی کرد دارد فلاندی بلغور می کند به سختی. کلی تشکر می کند و شماره ردیف می کند. اوکسی کاکسی کوفتی ناله ای. ناله و آه پس از تلفن. حداقل از دفعات قبل کم سر و صداتر است. ودکاهای توی زیرزمین تغییر خیــــــلی زیادی نکرده اند. Baby Steps. حالا هر چی.
بی ام و، وقت سپاس دشمن. خارش سر به گوست مجتمع زیر ناخن دراز واه و واه به مکتب نمی رود مجید کرمانی.
باد باد باد. تمرین. قهوه ی زیاد زیاد رقیق تا خرتناق. چشای تا دسته باز. خونه ی تا دسته تاریک.
درفت جی میل. نوت پد. جعبه ی موقت.
حالا شما هی چشمک بزن این جلو. حالا هی من دنبالت بدوم، هی دو پیکسل جلوتر باش. حتی کمتر.
فقط باید بنویسی، باید بنویسی و بنویسی، این نشانگر که هی این جلو ناپدید می شود و دوباره پیدا می شود باید یک بند حرکت کند. این دیگر ربطی به موزیک و وقت و انگیزه و اشتیاق ندارد. منی که این جا دارم سرت داد می زنم، یک بند توی کله ی تو حضور دارم و تولید ناله و کلمات و افکار و نگرانی می کنم و باید تبدیل بشوم به کاغذ، برای این که یادمان می رود من و تو، همین که تق و تق این دکمه ها در می آید، دلم خنک می شود و از دست خودم راضی تر می شوم. هدفون لعنتی ابدالگم و الگور اگر پیدا شود، خلاص می شود گوشم هم از دست این غرش بی پایان و بی تغییر موتور نمی دانم کدام یکی دستگاه شهرداری که یک بلایی دارد سر یک جایی از محله می آورد، یا سوراخ می کند، یا می چسباند و می کوبد و یا چمن زن آقای چمن زن بی موقع عمه و خاله های خواهر و مادرم را یادم میآورد. پایان پاراگراف نق. Enter.
نه که بیرون بوده باشم قبلاً که به خودم پیام ورود بدهم.
سلام. ما بودیم از اول این تو داداش. شما به خودت زحمت بده فقط اون انگشتهای دراز و بی حالتو تکون بده روی این کی بورد سوئدیت. Ö دیگه الآن «ک» است. هزار تا اتفاق عجیب روی کی بورد برایت می افتد. ولی همین که نیستند حروف جلوی چشمت، کل ماجرا کمی ابسورد تر می شود. عیبی ندارد که کلمه ی بهتری برایش نداری، یا فارسی تر. این مادر قهبه ای که این کامیون را این کنار می راند هم برایش فرقی ندارد. چرا باید برای تو داشته باشد.
دو بار آلت و شیفت. بپا که آلت درست را فشار دهی. که اگر سمت چپی را نگه داری، ” می زند و راستی را که به دلیل نامشخصی Gr دارد بگیری @ می زند. توقف بیجا مانع ککسب است. بهانه هر قدر هم noble و پاک و از صمیم قلب باشد، بازهم بهانه است. داری کارت را متوقف می کنی، و فوکوس و ریتم و حالتی را که ذهنت در آن بوده از دست می دهی. همه ی اینها داستان و زحمت و یادآوری می خواهد. درست است که اجتناب ناپذیر است، ولی باید دوری کرد از آن.
بیا به خود اجازه بدهیم و پرروییی کنیم و دو بار Enter کنیم. بیا این بار یک کاری کنیم. بیا یک کاری کنیم این مشتری را عموجان. ترکه که پیدایش نشد دیگر.
فارسی
ما که پر روییم. به چپمان همم نیست که غلط نوشته ایم یا غلوط.
خفه شو که هر بار که بعد از تمام شدن جمله که هیچ کلمه نگاه می کنی به صفحه که نند جای ä، ’ زده ای و «نگاه»ت شده «نپاه». اشکال ندارد. درست می شوی. فقط هی این دکمه های سیاه و خوشکل عزیز جانت، کامپیوتر گرانت را فشار بده که ندهی آنوقت این جمله هیچوقت تمام نمی شود. این جریان باید برود انقدر تا جادو جاری شود. هیچ چاره ی دیگری نداری. زورت هم نمی کنم که بی انگیزه شوی، چون خودم است و خودتی. خودمان یه نفریم.Enter.
ای بابا. وای چقر کار با مزه ای کردیم غضنفر. وسط نق نامه به قابلیت های چند زبانه ی کی بوردمان هم اشاره ای زیر سبیلی کردیم. فاک افزونه ی مایکروسافت سرمایه داری امپریالیزم نوکیا رو خرید گوشی سکسی خودم عالی.
فشار میدهیم دکمهها را این دفعه ببینیم ویراستیار درست کار میکند یا نه. خوب است. بس است. سر وقتش می دانیم چه کنیم باهایش.
شیفت و فاصله که همچنان عجیب کار می کند. هر چه حالا هر چه. فشار ده دگمه هایم را. درست است. همانطور. همانجا. آره بچه، آره عسل. ترجمه ی غیرضروری، و توضیح حتی غیرضروریتر. پایان وق. فشار.
4 comments:
ندیده بودم اینو!
به به چه طولانیه! می خونم الان
کرسی شعره بیشتر، وغ و ناله. ولی طولانیه. حال می ده بعضی موقع ها.
پدرمان را که درآوردی، قلم!
من فارسیم نکشید! زیر و زبرو اضافه مضافه های "فاک افزونه ی مایکروسافت سرمایه داری امپریالیزم نوکیا رو خرید گوشی سکسی خودم عالی" رو بزار تا درست بخونمش!...
فدا
DJN
کامنت قبلیمو بیخیل. الان متوجه شدم تازه بالاش کلی خوندنی نوشت که باید بخونم و بعد شکایت و درخواستامو اجاست کنم...
فدا
DJN
Post a Comment