یه
چیزی که من فهمیدم این دفعه که رفتم، این بود که بهواسطهی بودن من بود که یه سری
اتفاقا افتاد و همینکه کمکم داشتم برمیگشتم اتفاقا هم با من شروع کرد کمرنگ شدن.
چیزی که فهمیدم این بود که ما بودیم که اتفاقا رو ایجاد میکردیم، ما یه سری
کاتالیزور هیولا هستیم به خاطر خلّاقیت و دلقکی و دیوانگیمان، و فندک میزدیم زیر
جمعهامون. تنهایی بعضی موقع ها میزنه زیر دل آدم، ولی رفقا هم بعضی موقع ها میزدن
زیر دلم.
مثل
اقیانوس اطلس که جزو بچه تهتغاریهای زمینه و وجود خارجی نداشت تا صد و سی میلیون
سال پیش و از یه شکاف توی یه صخرهی گنده که نصف زمین رو پوشونده بود شروع کرد و کمکم
لای دو تا تیکه سنگ اینقدر باز شد تا یکپنجم زمین رو بپوشونه و اون تکه از زمین بشه
مرز دنیاهای متفاوتی مثل آفریقا و ایالاتمتحده و مجمع الممالک سرخپوستیِ بعداً
کمونیستی سوسیالیستی دیکتاتوری.
توی ناحیهی بین دو انتهای اکستریم تنهایی و مجمعالرفقاست
که معنا پیدا میکنیم.
2 comments:
دمت گرم! خیلی چسبید این نوشته ات
Chux! -Bez
Post a Comment