Tuesday, March 30, 2010

Rational Gaze

بررسی های دقیق تر سطح روز نشان داده است که اولاً صاحب روزنامه اصلاً قادول نیست.
دوماً اصلاً شیء رها شده روی سطح، روزنامه نیست؛ بیشتر به دفترچه خاطرات یا عادات می ماند.

انگار سطح مورد نظر اصلاً نمی خواهد بگذارد که پوسته ی رنگ های خشک شده اش را بتراشند و دوباره رنگش کنند.
فکر می کند که همین رنگی که سالها پیش بهش زده اند، آن موقع که به نظر رنگ خوب و متناسبی می آمد، تضمینی هم نیست که رنگی بهتر از این پیدا شود.
انگار می ترسد که پوسته رنگ ها را بتراشند و لخت رهایش کنند.
سطح مورد نظر دفترچه خاطرات را دو دستی چسبیده است. برای همین هم هست که توی این باد و بوران شیء مورد بحث از جایش تکان نخورده است (الیته یک تکان هایی به نظر می آید خورده است که خوب، منشاء آن هنوز تأیید نشده است، شاید هم نفس های ما باشد).
شرط می بندم حتی به یاد نمی آورد که توی دفترچه خاطرات چه نوشته شده بوده است.

البته اساتید ظاهراً مربوطه هر یک نظرات خاص خود را دارند.
بعضی معتقدند صاف و پوست کنده، باید با کاردک به جان سطح مورد نظر افتاد و حالی اساسی به صفحه داد خلاصه.
بعضی دیگر معتقدند که باید اول دستی به صفحه کشید، بعد کم کم روی سطح نشست و یواشکی پوسته ها را با دست کند.
دیگران معتقدند که این دنیای چند وجهی، پر از سطوح و صفحات مختلف است، باید به کلی دست از این سطح پر دردسر کشید و به بررسی وجوه دیگر پرداخت.

اما به نظر می آید که تراشیدن پوسته رنگ های سطح مورد مباحثه، کار ماها نیست. کم کم خود سطح متورم می شود و پوسته ها را می ریزد.
در عین حال به نظر می آید که پوسته هایش که بریزد، رنگ شلوار ما را خوب بگیرد.
حتی شاید زیر آن رنگ تقلبی کم عمق، خودش خوش رنگ باشد. آن وقت ما هم مرض نداریم که رنگش کنیم.

اما چیزی که پرواضح است، غلیانی زیر همین رنگ تقلبی است. فکر نمی کنم این دفترچه خاطرات برای مدتی طولانی آنجا باقی بماند.

Friday, March 26, 2010

Crack Brained

How is brilliance born?
When does supremacy turn to excellence?
How does the magic run through?
How are gods born in human flesh?

Saturday, March 20, 2010

Scarface

اینا حرفایی بود که به علی و مونا زدم، اونام خوششون اومد، گفتم بنویسمشون، شاید یکی دیگه ام همدردی کرد.

چرا انقدر احساس پیری می کنیم؟
ما مگه چند سالمونه؟
20-25.
چرا 4 سال پیش مثل 15 سال پیش می مونه؟
انگار ما زود شروع کردیم به پیر شدن.
شاید چون رشدمون از حد عادی سریعتر بود.
چون برخلاف همه که خودشونو ول کردن تو رودخونه، ما هی خلاف جریان شنا کردیم.
و زود از همه چی خسته شدیم.
همه رفتن دنبال ژُس بودن معمول جامعه اشون، دامبولیشونو گوش دادن، داف بازیشونو کردن، ما نکردیم، بدمون اومد. عوضش کلارینت خریدیم، درامز زدیم، موزیک پروگرسیو گوش دادیم، با آدمای غریب پریدیم.
موزیک تا بن استخونمون رسوخ کرد. طوری که همه چیو یه جوری از در موزیک می سنجیدیم.
وقتی همه می گفتن سیگار برا سلامتی خطرناکه، دراگ خیلی چیز ترسناکیه، ما امتحانش کردیم، ولی توش غرق نشدیم.
وقتی همه می گفتن فکر نون باش که خربزه آبه، ما رفتیم دنبال خربزه، شاید چون ترجیح می دادیم جای هر روز نون خوردن هفته ای یه بار خربزه بخوریم.

و اینطوری بود که شدیم اسکار فیس.
تازه اول بیس سالگیمون، تن و روحمون پر جای زخم شد.

نه توی ژسا جا داریم نه قاطی انتلکت ها.
کلن هم یه چیزی تو مایه های 100-150 نفریم.
همسن هامون به بچه میمونن، بزرگترا به پیر و پاتال.
یه جماعت از اونجا رونده از اینجا مونده.

Tuesday, March 9, 2010

What's the story?

داستان دیگر الآن سرِ چگونه خلق کردن نیست.
سر کنار هم گذاشتن دانسته ها نیست.
حالا سرِ چه خلق کردن است.
سر ایده اصلی است.
سر آن جادویی است که باید آن زیر جریان داشته باشد تا تومنی صنار با ملغمه های دور و برم فرق کند.
سر جوهره است.
سر پیدا کردن آن نظم ناموزون اما دلچسب میان هاویه است.
سر پیدا کردن نظم درون خودم است.
بدون آن که سیب زمینی بشوم.
سر تجربه کردن توی میدان های جدید است بدون آن که به ورطه ی دامبولیت در افتم.
سرِ فکر کردنِ وسیع و چند بعدی اما کنترل شده است.
سر دیوانه بودن و در عین حال منطقی بودن است.
سر نابغه بودن است.
کار سختی است.

Getting Old?

دیروز رفتم مهمونی تولد یک کارگردان جوان تئاتر.
و با یک گله سبیل های کراتینیِ خیس از عرقِ با دو پیک ویسکی تا خرتناق مست کرده ی هژده، نوزده ساله ی عربده کشان مواجه شدم.
سردرد گرفتم.
و احساس پیری کردم.

Sunday, March 7, 2010

Straws Pulled at Random

آیا نشستن به صورت تصادفی روی سطوح خیس از رنگ های مختلف، آدمی را به هدف خاصی می رساند؟
اصولاً کس شر نگو، گفتی هم گزیده گو، ای بشر.
سوأل اصلی اینجاست که آیا اصولاً باید به چنین مسأله ای فکر کرد؟ آیا باید ماتحتمان حتماً رنگی شود؟
موضوع مهمتر این جاست که چرا اگر روی هیچ سطحی ننشینیم، ماتحتمان رنگی نمی شود؟
آیا حتماً باید برای رنگی شدن نشست؟
نمی شود بین همه سطوح بگردیم، روی هیچکدام ننشینیم، و صرفاً تماشا کنیم و نهایتاً روی یکی شان بنشینیم؟
شاید هم این طوری تا موقعی که استخوانهایمان هم بپوسد مشغول پیاده روی باشیم.
البته پیاده روی برای سلامتی مفید است، ولی ربطی به پوکی استخوان ندارد.

شاید نشستن روی هر کدام از این سطوح خیس از رنگ برای خودش تجربه جالبی باشد.
شاید خیسی رنگ آبی به شیوه ی متفاوتی نسبت به خیسی رنگ سرخ از شلوار و شرت ما عبور می کند.
شاید هم نشستن روی رنگ آبی هیچ نتیجه ای جز کثافت کاری نداشته باشد.
اما آیا باید از ترس نداشتن حوصله برای خرید شلوار تازه، یا نداشتن وقت برای عوض کردن شلوار، تجربه ی احتمالاً خاص و شاید زیبای نشستن روی رنگ آبی و عواقبش را به کلی از دست بدهیم؟

تجربه نشان داده تا خشک نشدن یا تعویض شلوار قبلی، باید از نشستن روی رنگ های دیگر خودداری کرد.
چرا که قرمز و آبی به هم می آمیزند، و نه دیگر قرمز قرمز است و نه آبی، آبی.

اما مسأله روز، به کلی چیز دیگریست.
سطح روز، بر اساس شواهد سطحی رنگ شده است.
رنگ آن هم خشک شده است.
حتی دارد پوسته می کند.
حداقل این طور به نظر می آید.
روزنامه ی یک فرد قادولی هم روی سطح رها شده است.
اما عملاً از صاحب روزنامه خبری نیست.
اما به نظر می آید همین دور و برها باشد.
احتمالاً درحال بالا انداختن تلی، ترامادولی چیزی است، مرتیکه عملی.
سطح بی پناه هم که زبان ندارد به ما بگوید بنشین.
اصولاً ما هم که هیچ گاه همین طوری جایی نمی نشینیم.
این بار هم به ما نگفتند که آقا بیا و بنشین.
سطح مورد نظر احتمالاً قصد دارد به زبان پیچیده ی بی زبانی به ما چیزی مشابه این بگوید:
"این روزنامه را بردار بینداز سطل آشغالی جایی.
یک رنگی هم به ما بزن. نگران رنگ هم نباش.
تو هر طور بنشینی روی ما، رنگی هم باشی، نهایتاً یک رنگی می شویم که نه تو بسوزی و نه کباب."

اما سطح مورد نظر رسماً چیزی نمی گوید. در این مورد البته.
ما هم که نمی توانیم روزنامه را همین طوری برداریم و زرتی پرت کنیم لای چمن ها.
اصلاً شاید سطح زیری دارد روزنامه را می خواند و صاحب روزنامه صرفاً خریدار آن بوده است.
من اصولاً حوصله ندارم. دست خودم نیست. بی اعصابم.
می خواهم خاک و پوسته رنگ های سطح زیری را پاک کنم و کم کم آماده نشستن شوم.

***

لعنتی، سولوی گیتار این مردک فردریک ثوردندالِ این جمع دیوانگان سوئدی در پایان این آهنگ چه می کند با من.
می خواهد از هزار راز نهفته در دلش با من بگوید، رازهایی که 20 سال تلاش کرده تا یافته شان.
اما آنقدر جوان است و بی اعصاب که نمی داند از کجایش بگوید.
خشمگین و استوار است، منطقی است، با حوصله است، اما آن قدر دلش برای من تنگ شده که وقت گفتن رازهایش را ندارد، صرفاً می خواهد برایم ناله کند.

Time and Decision

She never understood the impulses that drove him, never quite felt the intensity that, over time, chiseled lines into his face, she was never quite close enough to him - but he held her as though she were, whispered into her ear words that only a soul mate should receive.

Over the remnants of dinner, they both knew the time had come. He would have said: "I have to go find the Princess," but he didn't need to. Giving a final kiss, hoisting a travel bag to his shoulder, he walked out the door. Through all the nights that followed, she still loved him as though he had stayed, to comfort her and protect her, Princess be damned.

-Braid, World 5

Thursday, March 4, 2010

Time and Forgiveness

Our world, with its rules of causality, has trained us to be miserly with forgiveness. By forgiving too readily, we can be badly hurt. But if we've learned from a mistake and become better for it, shouldn't we be rewarded for the learning, rather than punished for the mistake?

What if our world worked differently? Suppose we could tell her: "I didn't mean what I just said," and she would say: "It's okay, I understand," and she would not turn away, and life would really proceed as though we had never said that thing? We could remove the damage but still be wiser for the experience.

-Braid, World 2