Sunday, March 7, 2010

Straws Pulled at Random

آیا نشستن به صورت تصادفی روی سطوح خیس از رنگ های مختلف، آدمی را به هدف خاصی می رساند؟
اصولاً کس شر نگو، گفتی هم گزیده گو، ای بشر.
سوأل اصلی اینجاست که آیا اصولاً باید به چنین مسأله ای فکر کرد؟ آیا باید ماتحتمان حتماً رنگی شود؟
موضوع مهمتر این جاست که چرا اگر روی هیچ سطحی ننشینیم، ماتحتمان رنگی نمی شود؟
آیا حتماً باید برای رنگی شدن نشست؟
نمی شود بین همه سطوح بگردیم، روی هیچکدام ننشینیم، و صرفاً تماشا کنیم و نهایتاً روی یکی شان بنشینیم؟
شاید هم این طوری تا موقعی که استخوانهایمان هم بپوسد مشغول پیاده روی باشیم.
البته پیاده روی برای سلامتی مفید است، ولی ربطی به پوکی استخوان ندارد.

شاید نشستن روی هر کدام از این سطوح خیس از رنگ برای خودش تجربه جالبی باشد.
شاید خیسی رنگ آبی به شیوه ی متفاوتی نسبت به خیسی رنگ سرخ از شلوار و شرت ما عبور می کند.
شاید هم نشستن روی رنگ آبی هیچ نتیجه ای جز کثافت کاری نداشته باشد.
اما آیا باید از ترس نداشتن حوصله برای خرید شلوار تازه، یا نداشتن وقت برای عوض کردن شلوار، تجربه ی احتمالاً خاص و شاید زیبای نشستن روی رنگ آبی و عواقبش را به کلی از دست بدهیم؟

تجربه نشان داده تا خشک نشدن یا تعویض شلوار قبلی، باید از نشستن روی رنگ های دیگر خودداری کرد.
چرا که قرمز و آبی به هم می آمیزند، و نه دیگر قرمز قرمز است و نه آبی، آبی.

اما مسأله روز، به کلی چیز دیگریست.
سطح روز، بر اساس شواهد سطحی رنگ شده است.
رنگ آن هم خشک شده است.
حتی دارد پوسته می کند.
حداقل این طور به نظر می آید.
روزنامه ی یک فرد قادولی هم روی سطح رها شده است.
اما عملاً از صاحب روزنامه خبری نیست.
اما به نظر می آید همین دور و برها باشد.
احتمالاً درحال بالا انداختن تلی، ترامادولی چیزی است، مرتیکه عملی.
سطح بی پناه هم که زبان ندارد به ما بگوید بنشین.
اصولاً ما هم که هیچ گاه همین طوری جایی نمی نشینیم.
این بار هم به ما نگفتند که آقا بیا و بنشین.
سطح مورد نظر احتمالاً قصد دارد به زبان پیچیده ی بی زبانی به ما چیزی مشابه این بگوید:
"این روزنامه را بردار بینداز سطل آشغالی جایی.
یک رنگی هم به ما بزن. نگران رنگ هم نباش.
تو هر طور بنشینی روی ما، رنگی هم باشی، نهایتاً یک رنگی می شویم که نه تو بسوزی و نه کباب."

اما سطح مورد نظر رسماً چیزی نمی گوید. در این مورد البته.
ما هم که نمی توانیم روزنامه را همین طوری برداریم و زرتی پرت کنیم لای چمن ها.
اصلاً شاید سطح زیری دارد روزنامه را می خواند و صاحب روزنامه صرفاً خریدار آن بوده است.
من اصولاً حوصله ندارم. دست خودم نیست. بی اعصابم.
می خواهم خاک و پوسته رنگ های سطح زیری را پاک کنم و کم کم آماده نشستن شوم.

***

لعنتی، سولوی گیتار این مردک فردریک ثوردندالِ این جمع دیوانگان سوئدی در پایان این آهنگ چه می کند با من.
می خواهد از هزار راز نهفته در دلش با من بگوید، رازهایی که 20 سال تلاش کرده تا یافته شان.
اما آنقدر جوان است و بی اعصاب که نمی داند از کجایش بگوید.
خشمگین و استوار است، منطقی است، با حوصله است، اما آن قدر دلش برای من تنگ شده که وقت گفتن رازهایش را ندارد، صرفاً می خواهد برایم ناله کند.

1 comment:

Babak Khoramdin said...

پسر چقدر سرت شلوغه...! منظورم اینه که قشنگ معلومه آماده ای که یه چیزه خفن خلق کنی و داری آماده می شی... این نوشتت منو یاده نوشته های وارم آپ خودم انداخت!! نوشته وارم آپ چیه حالا: به اون نوشته هایی می گم که بعد از یه مدت ننوشتن یهو شروع می کنم به بی وقفه نوشتن که قلمم راه بیفته چون اگه ننویسم می ترکم... بنابرین بدون توقف می نویسم و می نویسم و بعد نتیجه یه چیزه عجیبی مثه این نوشته تو می شه...