Saturday, March 20, 2010

Scarface

اینا حرفایی بود که به علی و مونا زدم، اونام خوششون اومد، گفتم بنویسمشون، شاید یکی دیگه ام همدردی کرد.

چرا انقدر احساس پیری می کنیم؟
ما مگه چند سالمونه؟
20-25.
چرا 4 سال پیش مثل 15 سال پیش می مونه؟
انگار ما زود شروع کردیم به پیر شدن.
شاید چون رشدمون از حد عادی سریعتر بود.
چون برخلاف همه که خودشونو ول کردن تو رودخونه، ما هی خلاف جریان شنا کردیم.
و زود از همه چی خسته شدیم.
همه رفتن دنبال ژُس بودن معمول جامعه اشون، دامبولیشونو گوش دادن، داف بازیشونو کردن، ما نکردیم، بدمون اومد. عوضش کلارینت خریدیم، درامز زدیم، موزیک پروگرسیو گوش دادیم، با آدمای غریب پریدیم.
موزیک تا بن استخونمون رسوخ کرد. طوری که همه چیو یه جوری از در موزیک می سنجیدیم.
وقتی همه می گفتن سیگار برا سلامتی خطرناکه، دراگ خیلی چیز ترسناکیه، ما امتحانش کردیم، ولی توش غرق نشدیم.
وقتی همه می گفتن فکر نون باش که خربزه آبه، ما رفتیم دنبال خربزه، شاید چون ترجیح می دادیم جای هر روز نون خوردن هفته ای یه بار خربزه بخوریم.

و اینطوری بود که شدیم اسکار فیس.
تازه اول بیس سالگیمون، تن و روحمون پر جای زخم شد.

نه توی ژسا جا داریم نه قاطی انتلکت ها.
کلن هم یه چیزی تو مایه های 100-150 نفریم.
همسن هامون به بچه میمونن، بزرگترا به پیر و پاتال.
یه جماعت از اونجا رونده از اینجا مونده.

1 comment:

Babak Khoramdin said...

You remind me of myself sometimes..., thats exactly my monologue when i was your age!:)