Thursday, April 29, 2010

Creepiest Emblem Ever

دقت کن روی مارک شلوارک من چی نوشته!

Wednesday, April 28, 2010

Secreted Verisimilitude

چرا این قدر به بنیان های منطقی مون اعتماد می کنیم؟
چرا به همین سادگی مثل یک بچه که پیچ گوشتی رو کشف کرده و می خواد حتی غذاشو هم با همون پیچ گوشتی بخوره، باور می کنیم که دنیای نه صرفاً فیزیکی اطرافمون رو با همین دو سه تا تجربه و کلیشه های شناخت می تونیم بفهمیم، و به سرعت به خودمون مغرور می شیم؟

اصلاً شاید باید به کلی از زور زدن برای پیشرفت و تکامل این ابزارهای تشخیصمون دست کشید.
شاید باید از آنالیز کردن دست کشید.
شاید باید از همه چیزو تیکه تیکه کردن و سعی در شرح دادنش دست کشید.
شاید باید دنیا رو تو یه تصویر تار دید، تا دید که چی پشتش پنهان شده.
شاید باید صرفاً توی این حقیقتی که درکش نمی کنم، غرق شد و سوخت.
شاید راه متکامل شدن این باشه.

شایدم به کلی دارم مزخرف می گم.

Wednesday, April 14, 2010

Uselain

ولم کن دیگر.
خسته شدم از دست تو.
هیچ چیز که عایدم نمی کنی. چیزی هم که از تویت در نمی آید. به هیچ چیز مفیدی هم تبدیل نمی شوی.
صرفاً یک جور صفحه ی مشبک هستی که از پشتت دنیا را درست و حسابی نمی بینم و همه چیز تار به نظر می آید.
به یک سیگار بی موقع می مانی که لذت نمی دهد و می خواهم از پنجره پرتش کنم بیرون، اما نمی توانم.
به یک داروی خواب آور تقلبی می مانی که آدم را مسموم می کند و خواب نمی آورد، صرفاً نیمه گیجت می کند.

چه جور "درد" مزخرف بی مصرفی هستی تو؟

Sunday, April 11, 2010

Time

خمیره ی زمان چیست؟
چرا جلو رفتن و عقب رفتن در زمان با هم متفاوتند؟
چه چیزی بین زمان و فضا فرق می گذارد؟

و چیزی که بیشتر از همه ذهن من را مشغول کرده این است که آیا صرفاً یک "گذشته" ی ممکن وجود دارد؟