Wednesday, April 14, 2010

Uselain

ولم کن دیگر.
خسته شدم از دست تو.
هیچ چیز که عایدم نمی کنی. چیزی هم که از تویت در نمی آید. به هیچ چیز مفیدی هم تبدیل نمی شوی.
صرفاً یک جور صفحه ی مشبک هستی که از پشتت دنیا را درست و حسابی نمی بینم و همه چیز تار به نظر می آید.
به یک سیگار بی موقع می مانی که لذت نمی دهد و می خواهم از پنجره پرتش کنم بیرون، اما نمی توانم.
به یک داروی خواب آور تقلبی می مانی که آدم را مسموم می کند و خواب نمی آورد، صرفاً نیمه گیجت می کند.

چه جور "درد" مزخرف بی مصرفی هستی تو؟

1 comment:

Babak Khoramdin said...

عالی... پسر دلم برات تنگ شده مثه چی...