Wednesday, April 28, 2010

Secreted Verisimilitude

چرا این قدر به بنیان های منطقی مون اعتماد می کنیم؟
چرا به همین سادگی مثل یک بچه که پیچ گوشتی رو کشف کرده و می خواد حتی غذاشو هم با همون پیچ گوشتی بخوره، باور می کنیم که دنیای نه صرفاً فیزیکی اطرافمون رو با همین دو سه تا تجربه و کلیشه های شناخت می تونیم بفهمیم، و به سرعت به خودمون مغرور می شیم؟

اصلاً شاید باید به کلی از زور زدن برای پیشرفت و تکامل این ابزارهای تشخیصمون دست کشید.
شاید باید از آنالیز کردن دست کشید.
شاید باید از همه چیزو تیکه تیکه کردن و سعی در شرح دادنش دست کشید.
شاید باید دنیا رو تو یه تصویر تار دید، تا دید که چی پشتش پنهان شده.
شاید باید صرفاً توی این حقیقتی که درکش نمی کنم، غرق شد و سوخت.
شاید راه متکامل شدن این باشه.

شایدم به کلی دارم مزخرف می گم.

2 comments:

RavenouSphere said...

I Do Think U Shouldn't Take The Universe Very Seriously And U Really Shouldn't Make It So Complicated!... I Believe It Workz Much Much More Straight Forward... Itz Jus Dat We Don C It... Or Maybe We Do But We Don Heed It!...

al said...

جریان، به نظر من مثل اینه که به تو برای خوردن غذات، به جای قاشق چنگال، پیچگوشتی بدن! و اینکه چقدر طول بکشه تا بفهمی همون غذا رو می شه بدون پیجگوشتی (بنیان های منطقی) با دست (بنیان های شهودی) خورد، جریان دیگریست