Tuesday, November 30, 2010

زنهار!

واخ واخ!

تو گو که مگر امکان وقوع چنین پیشامدی در کائنات فیزیکی متأخر هست؟

بانویی به این نجابت، به این کمیت و کیفیت به بنده ی حقیرسرتا کف کفش خوش مزگی، گسیل پیام از نوع کشش شهوانی کرده، گسیلش های غیرحرفه ای این جانب از نوع جان خودفشانی های نیمه پنهانی را انعکاس نیز دهد، بعد در همان حال داراب ما اندیشه ی اویلبل نبودن وی در سر من نهاده کند؟

آمدی که نسازی ها، داراب جان بابا!
چنین کنی که خود ناکارآمدمان را می پروری که!
دچار درماندگی آموخته مان می کنی ها!

چه گویم که مسئولیت البت بر گرده ی تو ناروا افکنده ام و رواداری ستم است بر تو چنین پیش داوری.
نهضت از من باید که برکتی پیایندش باشد!

ای بانو نگاه بان!
ای دیدگانت شط شهد ملائک!
ای زلف تو یلدای خم و پیچ ممالک!
دریغ بر من گر زین ره گام گمراه بردارم!

Monday, November 29, 2010

I QUIT!

بازهم آفتاب در اومد و همه چیز سر جاشه. سرم رو از پنجره می کنم بیرون و آسمون همون کثافت قهوه ای خاکستری با ته رنگ آبی تخمی همیشگیه. یک روز عین 7917 روز قبلی. حتی فکر کنم مجموع مقدار پرتو کیهانی که هر روز جذب می کنم هم با 7917 روز قبلی قرقی نکرده باشه. هنوز همون احمق های قبلی سر کارند که یک ماهیه رسم جدید تعطیلات سه روزه ی آخر هفته رو هم برقرار کرده اند.

باز هم با یک قوز 75 درجه پشت مونیتور 17 اینچ کثافت گرفته ام نشسته ام وطی چرخه هایی 5 دقیقه ای در محتویات لیست زیر را به امید پیدا کردن یک چیز جدید باز و بسته می کنم و صد البته چیزی تغییر نکرده:
یخچال، پنجره ی آشپزخونه، لای کتابای تکراری، آرشیو موزیک، جی میل و البته فیس بوک.

لعنت به این زندگی که همه چیزش تبدیل شده به یک پروسه ی کش دار فرسایشی و زجر آور.

خواب هم همین طور.
دو حالت دارد:

1. می خوابم و بلافاصله بیدار می شوم و می بینم که 10 ساعت گذشته و انگار که فقط عقربه های ساعت تخته گاز رفته اند، هیچ چیز دیگری اتفاق نیافتاده، نه تن من چیزی از خواب به یاد می آورد و نه ذهنم.

2. می خوابم و کلاً قطع ارتباط می کنم با محیط اتاق. بعد شروع می کنم به کشف کردن و قطعه به قطعه ساختن یک دنیای جدید توی خوابم. و آنقدر لذت می برم که نگو. و به کلی فراموش می کنم که خوابم. آدم ایده آلم را عضو به عضو می سازم و شروع می کنم به زندگی کردن با او توی این دنیای عزیز. دیگر خالقش نیستم، عضوش هستم و همراهش. و انگار که خواب تمام شدنی نیست. انگار که پیش از آن خواب بوده ام و خاطرات خواب قبلی کم کم محو می شوند.
خوش می گذرد و به آهستگی و آسودگی. چهار پنج سالی می گذرد و اوضاع روز به روز بهتر می شوند.
و در بهترین روز آن ماجرا، انگاز از زیر پوست خواب چیز دیگری زائیده می شود. ناگهان همه چیز شروع می کند به آب شدن و فرو ریختن و خاکستری شدن، کم کم بوها و صداهای بدی می آید و چهره ی آدمها بی حس و بی شکل می شود و نور بد رنگ مزخرفی همه جا را می گیرد که چشمهایم درد می گیرند و بیدار می شوم. و چنان حالی به من دست می دهد که از وصفش کاملاً عاجزم و همه ی خستگی آن 5 سال تزریق می شود توی رگ هایم و انگار در یک آن 5 سال پیر می شوم.

بیش از آن از عاجزم از پیدا کردن یک دلیل موجه برای عقب انداختن باز کردن در و پریدن توی گودال سیاه توی در
.
I'm gradually becoming incapable of postponing the day that I show my middle finger to god, and tell him that: "Fuck you! You can't fire me, bitch! I QUIT!"

شلوارتو سرت کن

تا حالا به این نکته توجه کرده بودی که سال 1998، حدوداً می شه 12 و خورده ای سال پیش؟
مرد حسابی، 12 سال پیش آخه؟

***

از یه ور شلاق های خودم و علی روی سرم و از یه ور یه نواختی تخمی و شت و نق و نوق و کون گادی و نفرت از خود سانسوری بی مورد و اینا. من اگه از اولش می دونستم چه گهی دارم می خورم، که یه گهی می خوردم. به قول شاعر که میگه تو گه می خوری گه اضافی می خوری، تو همون گهتو بخور.

***

سر و ته شلوارتو سرت کن.

***

جزو کشفیات اخیر اینجانب این می باشد که این ترشحات دژمگر بنده و دوستان ملول در بلاگ ها و گوگل ریدر که به وفور یافت می شوند، وجود خودشان را به خلقت پیش از یک وعده حمام داغ پس از دوره ای طولانی از چربی و سیگار و دوده و خستگی مدیون هستند. بله.

Friday, November 5, 2010

بیدارگری ها - سمفونی نا شناخته

چه بگویم، که دیگر روزی درگذشته است
و همه چیز دگرگون شده است، گرچه هیچ چیز دگر نگشته است
بیدار خفته ام و افکارم محو آسمان می شوند
چه بگویم، که هیچ چیز دگر نخواهد شد

شاید که عارفی فالی بگیرد
و سکه هایم را از چاه کهن آرزوها پس بگبرد
شاید که ستارگان آسمان به صف شوند
و راه راست را نشانم دهند

"شاید" و "باید"ها
روزهایم را هدر می کنند
زندگیم رنگ می بازد و خاکسترگون می شود
چنان بسیارند راه های موعود
که افکارم را تردید زهرآلود می کند
آه اگر نشانه ها را دیده بودم
چه کور بودم

باز اما باید پیوسته ره بسپارم

خیالی تلخ زجرم می دهد
رویاهایم را خاموش می کند و می رباید
پیرمردی در آینه می بینم
سرد و تلخ به من می نگرد

اینجایم – در دوراهی زندگی ایستاده ام
تنها – به عمق جاده می نگرم
فریادم را بشنو – پاسخم ده
هنوز در جستجویشم این حقیقت ناشناخته
شب سردی است اما
تنها در راه قدم بر می دارم