حس می کنم دیگه کلاً کسی نمی فهمه من چی می گم.
نه که چیز خاصی برا گفتن داشته باشم، یا آدم خفنی باشم و شت لایک دت.
انگار یه زبون دیگه حرف می زنم.
یا صرفاً دارم ایبیدی بیبیدی می کنم و فکر می کنم که دارم حرف می زنم.
همین جا هاست که آدم تصمیم می گیره دیگه حرفاشو نزنه.
ما آدم های افسرده ای هستیم.
Tuesday, December 28, 2010
Monday, December 27, 2010
اصل مطلب
خیلی بی مقدمه می رم سر اصل مطلب
1.
ذره ذره بو بکشی و هوا هم قاطیش کنی و مزه مزه کنی بو رو، یا این که چنان حس بویاییت رو با یه تپه از بو بمباران کنی که یک لحظه حس کنه و دیگه هیچ چیزی حس نکنه و کلاً بسوزونه قضیه رو. حالا شاید هم تو مرحله ی بعد بپردازی به زبان و دهان و طعمش، و سنسورهای مزه رو سیل بگیره.
الف) امان از روزی که حس دیگه ای برای بمباران نداشته باشی.
ب) امان از روزی که بوی سیرمونی ناپذیر مورد نظر یافت بشه.
(چه کنه با من اون مزه اش!)
2.
شده ام پسر خوب مامان.
نه در اون حد مورد نظر جناب عالی، یا کلاً تصور ایده آل تو، یا کلاً هر ایده ی دیگه ای که داشته باشی.
اصلاً ریدم تو اون پیش داوریت!
خلاصه.
شده ام پسر خوب مامان.
کربن کاتیون نوع 3.
خوب.
آره.
2.
انگاری همیشه یه جورایی نگرانه که در شرایط موارد معدود از دست دادن الکترون کربن اصلی، بزند و دست برقضا، فاصله ام تا کربن مثبت، فاصله ی دوپیوندی شود و به قولی گفتنی، فوق مزدوج شوم، و هر چی الکترون دارم، نه همه اش، صرفاً پیوندی ها، یا همون یه دونه ای که فقط مال خودمه رو، خراب کنم روی سر کربن مرکزی.
برای خودم بشوم مرکز بار مثبت و آخرین هیدروژن هم بپرد.
جفت کربن ها سه چهار پیوندی شوند و بمانند بی هیدروژن.
البته من کلاً طی این مدت تو کار تخلیه الکترون تو سر خودم بوده ام.
خیلی هم به کربن مرکزی کاری نداشته ام.
چی می خواستم بگم؟
آها!
3.
صرفاً تحت شرایط ویژه ی وجود نور و حرارت لعنتیه که بعد از شکست پیوند، خیلی ضایع به هر اتم یه الکترون می رسه و میشن دو تا رادیکال. حالا حدس بزن اسم این شکست چیه؟ شکست هومولیتیک! بله!
فکر می کنی توی هترولیتیک چی می شه؟ هترولیتیک نرمال بی دردسر بچه ی خوب سر به راه؟ همه ی الکترون ها خراب می شن سر یک اتم، و اون یکی از الکترون خالی می شه! تو یه محیط نرمال شیمیایی!
Saturday, December 25, 2010
اوهوی
اوهوی!
ای فانتزی توی کله ام!
ای متشکل از میلیون ها چهره ی ذخیره شده توی حافظه ام!
ای مشخص نا مشخص!
ای دوست داشتنیِ نا موجود و دست نیافتنی!
همین.
فقط می خواستم حواست جمع باشه.
ای فانتزی توی کله ام!
ای متشکل از میلیون ها چهره ی ذخیره شده توی حافظه ام!
ای مشخص نا مشخص!
ای دوست داشتنیِ نا موجود و دست نیافتنی!
همین.
فقط می خواستم حواست جمع باشه.
Friday, December 10, 2010
دیدی؟
دیدی؟
سه شنبه ی موعود شد سیَه شنبه (جمعه)، و بار دیگه بر این نظریه صحه گذاشت که من دریا هم برم دریا خشک می شه.
یا به زبان ساده تر، اگر دفعه ی اول چسبوندی ماجرا رو سر جای مناسب، که هیچ؛ وگرنه بعدش دیگه هرچقدر هم بشاشی درخت سبز نمی شه. اصولاً من پای درخت هم بشاشم، درخته خشک می شه.
خشک نشه هم در هر صورت اتفاق جالبی نمی افته.
یه چیزی تو این مایه ها که کون گهی تو می مالی به همه ی درخت های اطراف، و نه تنها همه ی درخت های اطراف رو گهی می کنی، بلکه کون خودت رو هم از گه نمی زدایی!
سیگارتو درست خاموش کن دود فیلترش خفه مون کرد.
خیلی بی خود بی خود اعصابم از دست خودم خورده! گند بزنه این زندگیو!
سه شنبه ی موعود شد سیَه شنبه (جمعه)، و بار دیگه بر این نظریه صحه گذاشت که من دریا هم برم دریا خشک می شه.
یا به زبان ساده تر، اگر دفعه ی اول چسبوندی ماجرا رو سر جای مناسب، که هیچ؛ وگرنه بعدش دیگه هرچقدر هم بشاشی درخت سبز نمی شه. اصولاً من پای درخت هم بشاشم، درخته خشک می شه.
خشک نشه هم در هر صورت اتفاق جالبی نمی افته.
یه چیزی تو این مایه ها که کون گهی تو می مالی به همه ی درخت های اطراف، و نه تنها همه ی درخت های اطراف رو گهی می کنی، بلکه کون خودت رو هم از گه نمی زدایی!
سیگارتو درست خاموش کن دود فیلترش خفه مون کرد.
خیلی بی خود بی خود اعصابم از دست خودم خورده! گند بزنه این زندگیو!
Wednesday, December 8, 2010
قلندر
تاقی به توقی، و روزها از سر، ته می شوند
آدم های جدید جذاب می شوند
آدم های قدیمی آزار دهنده می شوند
آدم های جدید خسته کننده می شوند
و یاد آدم های قدیمی می افتم
پسقل تاق و توق می کند و غار و غور
و هر وقت اراده کند مختار است که بزند زیر همه چیز و کاملاً آزادانه فعالیت کند
روشن نشود، و آن قدر التماسش کنی که پدرت خوب، مادرت خوب، ناز و عشوه ات را بگذار برای فردا پس فردایی تا راضی بشود و روشن شود
و پول های نداشته خرج می شود، کار روی کار تلنبار می شود و دروغ روی دروغ مالیده می شود
شب صبح می شود و صبح شب
و بعضی موقع ها برعکس
یک گربه معضل را حل می کند یا یک زن؟
هیچ کدام
می خواهم سر به تنم نباشد
این سه شنبه ی موعود بی عاید چهارشنبه نشود
می خواهم هیچوقت شب صبح نشود
یا حالا که دیگر کار از کار گذشته و صبح شده، دیگر شب نشود
این رنج و فرسایش بی پایان و خزنده را زمان هم نمی تواند شفا بدهد
چهره هایی که خالی از هر گونه علائمی اند
اما کافی است به طور اتفاقی برونزدهای مریض و دردناک رنج نهان زیر چهره شان را ببینی
کاش از همان اول ببینیم
کاش کارمان به ویکی لیکسی شدن نکشد و همان جا ببینیم و بخوانیمشان
شب دراز است و کثیف و قلندر بیدار است و خواب آلود
چرا همه جا ناله است؟
آدم های جدید جذاب می شوند
آدم های قدیمی آزار دهنده می شوند
آدم های جدید خسته کننده می شوند
و یاد آدم های قدیمی می افتم
پسقل تاق و توق می کند و غار و غور
و هر وقت اراده کند مختار است که بزند زیر همه چیز و کاملاً آزادانه فعالیت کند
روشن نشود، و آن قدر التماسش کنی که پدرت خوب، مادرت خوب، ناز و عشوه ات را بگذار برای فردا پس فردایی تا راضی بشود و روشن شود
و پول های نداشته خرج می شود، کار روی کار تلنبار می شود و دروغ روی دروغ مالیده می شود
شب صبح می شود و صبح شب
و بعضی موقع ها برعکس
یک گربه معضل را حل می کند یا یک زن؟
هیچ کدام
می خواهم سر به تنم نباشد
این سه شنبه ی موعود بی عاید چهارشنبه نشود
می خواهم هیچوقت شب صبح نشود
یا حالا که دیگر کار از کار گذشته و صبح شده، دیگر شب نشود
این رنج و فرسایش بی پایان و خزنده را زمان هم نمی تواند شفا بدهد
چهره هایی که خالی از هر گونه علائمی اند
اما کافی است به طور اتفاقی برونزدهای مریض و دردناک رنج نهان زیر چهره شان را ببینی
کاش از همان اول ببینیم
کاش کارمان به ویکی لیکسی شدن نکشد و همان جا ببینیم و بخوانیمشان
شب دراز است و کثیف و قلندر بیدار است و خواب آلود
چرا همه جا ناله است؟
Monday, December 6, 2010
یه سه شنبه ی نرمال
فانتزی بی خوابی و کیبوردی که تو تاریکی دیده نمیشه و آدرسایی که همش باید اصلاح بشن و اضافه و کم شن.
این سه شنبه ی لعنتی پس کی میاد؟
چند بار دیگه این نمایش نامه ی کوفتیو بخونم و هیچ ایده ای به ذهنم نرسه.
دروغ چرا میگی مرتیکه. یه بارم کامل نخوندیش که.
نمایش نامه ی بدیم نیس اتفاقاً. خیلی هم بامزه است و نیش دار. اگه بتونم بخونمش البته.
اینا نمی ذارن که. هرجا میریم یه مریضی پیدا میشه و محموله کرمشو خالی می کنه. حتی آدمایی که هیچ ازشون انتظار نمیره.
شنیدی میگن جلو گوزوها نرینی می گن کون نداره؟ همونه قضیه.
***
الان که دیگه چراغ روشنه، حالا انعکاس نمی ذاره نصف کیبوردو ببینم. په! می بینی زندگیو؟
***
فردا باید برم و کرایه ماشینی که ندارم بدم و برم اون ور دنیا، که به تنها فعالیتی که الآن براش خیلی ارزش قائلم خاتمه بدم.
چرا؟ تا خود طلوع آفتاب می تونم برات دلیل بشمرم و ریشه ی همشونم بگم، و ببینی که هیچ کدوم تقصیر من نیستن.
دنبال مقصر گشتن البته خیلی کار آسون و پستیه. بهانه آوردنه یه جورایی. ولی این دفعه نه. حداقل تقریباً هیچ کیو نمی تونم مقصر بدونم. تقصیر هیچکس نیست. شرایطه. و در عین حال تقصیر همه هم هست.
***
حس می کنم به صورت هم زمان روی 6 تا پل کاملاً ناپایدار و زپرتی ایستادم، و عین خیالم هم نیست و واسه خودم سیگار هم روشن کردم. انگار یکی دو قدم دیگه هم برم سه چهارتاییشون میریزه.
بدم نمیاد بدوم و بپرم اونور پل توی جنگل و حالشو ببرم، یا حداقل از این آفتاب مزخرف روی پل خلاص شم،
اما، پسر جون، یکی دو تا که نیست که.
***
آسمون لعنتی هم قصد آبی شدن نداره.
از دانشگاه که شهرو نگاه می کنم، شبیه یک کیک قهوه ایه که کلاهک برج میلاد مثل شمع تولد از توش زده بیرون.
***
نمی دونم اینا صرفاً یه ابراز دلتنگی دوستانه ان و همین، یا ابراز علاقه اند و دست و پا؟
لعنت بر این شرایط و روابط و پیچیدگی های بی مورد.
ای سه شنبه ی موعود، بیا و رهاییم ده از این تلاطم (اگر برش نیفزایی البت)
***
در ضمن بابک جان، این سه شنبه به اون سه شنبه ی هوموسکسوئلی که شما در ذهن داری، هیچ ربطی نداره. یه سه شنبه ی کاملاً نرماله.
این سه شنبه ی لعنتی پس کی میاد؟
چند بار دیگه این نمایش نامه ی کوفتیو بخونم و هیچ ایده ای به ذهنم نرسه.
دروغ چرا میگی مرتیکه. یه بارم کامل نخوندیش که.
نمایش نامه ی بدیم نیس اتفاقاً. خیلی هم بامزه است و نیش دار. اگه بتونم بخونمش البته.
اینا نمی ذارن که. هرجا میریم یه مریضی پیدا میشه و محموله کرمشو خالی می کنه. حتی آدمایی که هیچ ازشون انتظار نمیره.
شنیدی میگن جلو گوزوها نرینی می گن کون نداره؟ همونه قضیه.
***
الان که دیگه چراغ روشنه، حالا انعکاس نمی ذاره نصف کیبوردو ببینم. په! می بینی زندگیو؟
***
فردا باید برم و کرایه ماشینی که ندارم بدم و برم اون ور دنیا، که به تنها فعالیتی که الآن براش خیلی ارزش قائلم خاتمه بدم.
چرا؟ تا خود طلوع آفتاب می تونم برات دلیل بشمرم و ریشه ی همشونم بگم، و ببینی که هیچ کدوم تقصیر من نیستن.
دنبال مقصر گشتن البته خیلی کار آسون و پستیه. بهانه آوردنه یه جورایی. ولی این دفعه نه. حداقل تقریباً هیچ کیو نمی تونم مقصر بدونم. تقصیر هیچکس نیست. شرایطه. و در عین حال تقصیر همه هم هست.
***
حس می کنم به صورت هم زمان روی 6 تا پل کاملاً ناپایدار و زپرتی ایستادم، و عین خیالم هم نیست و واسه خودم سیگار هم روشن کردم. انگار یکی دو قدم دیگه هم برم سه چهارتاییشون میریزه.
بدم نمیاد بدوم و بپرم اونور پل توی جنگل و حالشو ببرم، یا حداقل از این آفتاب مزخرف روی پل خلاص شم،
اما، پسر جون، یکی دو تا که نیست که.
***
آسمون لعنتی هم قصد آبی شدن نداره.
از دانشگاه که شهرو نگاه می کنم، شبیه یک کیک قهوه ایه که کلاهک برج میلاد مثل شمع تولد از توش زده بیرون.
***
نمی دونم اینا صرفاً یه ابراز دلتنگی دوستانه ان و همین، یا ابراز علاقه اند و دست و پا؟
لعنت بر این شرایط و روابط و پیچیدگی های بی مورد.
ای سه شنبه ی موعود، بیا و رهاییم ده از این تلاطم (اگر برش نیفزایی البت)
***
در ضمن بابک جان، این سه شنبه به اون سه شنبه ی هوموسکسوئلی که شما در ذهن داری، هیچ ربطی نداره. یه سه شنبه ی کاملاً نرماله.
Sunday, December 5, 2010
Subscribe to:
Comments (Atom)