بابام در قامت یک چریک پیر نشسته جلوی تلویزیون و «پرگار» بیبی سی رو نگاه میکنه. موتور محرکهٔ خاطرات و ایدئولوژی هاش روشن شده و میدونم که توی ذهنش با لذت داره خاطرات جنگ و گریزها و زندانهاشو مرور میکنه، و با وجودی که قاطعانه انتخابهای خودش رو بیبرو برگشت درست میدونه، اما در همهٔ وجناتش میتونم افسردگی و سرشکستگی از ماجرایی که همهٔ جوانی و آیندهاش رو فداش کرد ببینم.
افسوسش رو میبینم.
و میبینم که تو من جوونیش رو نمیبینه.
و با سر تکون دادنهای سرسریش تلاش زیرمیزی من برای هم دردی رو تحقیر میکنه.
و میبینم که نسل سوخته، نسل من نیست. نسل اوست.
2 comments:
daghighan midoonam..., sahneyist ke baarhaa hessesh kardam... shit pesar..., vaghean nasle baba ina az sookhte ham oonvartare...
Let's not get too ahead of ourselves in judgmentalism!...
DJN
Post a Comment