Tuesday, February 8, 2011

نسل سوخته

بابام در قامت یک چریک پیر نشسته جلوی تلویزیون و «پرگار» بی‌بی سی رو نگاه می‌کنه. موتور محرکهٔ خاطرات و ایدئولوژی هاش روشن شده و می‌دونم که توی ذهنش با لذت داره خاطرات جنگ و گریز‌ها و زندانهاشو مرور می‌کنه، و با وجودی که قاطعانه انتخاب‌های خودش رو بی‌برو برگشت درست می‌دونه، اما در همهٔ وجناتش می‌تونم افسردگی و سرشکستگی از ماجرایی که همهٔ جوانی و آینده‌اش رو فداش کرد ببینم.
افسوسش رو می‌بینم.
و می‌بینم که تو من جوونیش رو نمی‌بینه.
و با سر تکون دادن‌های سرسریش تلاش زیرمیزی من برای هم دردی رو تحقیر می‌کنه.

و می‌بینم که نسل سوخته، نسل من نیست. نسل اوست.

2 comments:

Babak Khoramdin said...

daghighan midoonam..., sahneyist ke baarhaa hessesh kardam... shit pesar..., vaghean nasle baba ina az sookhte ham oonvartare...

Anonymous said...

Let's not get too ahead of ourselves in judgmentalism!...
DJN