آسمون Pori این شبها ستاره نداره. نه که من یه برنامهی planetarium خوب پیدا کردم، دیگه کلاً روز و شب یه take ابری ه و بارونی. شمال و جنوب رو دیگه نمیشه از رو ستارهها پیدا کرد. جهت یابی کلاً سخت میشه. مثل زمستونا که به خاطرغلظت بالای ابرا، آفتاب مشخص نیست از کدوم جهت می تابه.
Wednesday, November 20, 2013
مردی که توی جعبه گریه میکرد - ۲
اشکها تموم شدند.
تشنگی ریشهها بیمارگونه بود.
طلب میکردن از هر کی از اهالی که خَیُّر باشه.
نفس نفس میزدن و دست و پا تکون میدادن.
زمین خیلی وقت بود که آب پس نمیداد و ریشهها رو پس میزد.
خسته بود و آزرده از بیثمری و اشک بارگی ریشه.
اما ریشه دیگه وابستهٔ اشک بود و بینیاز از آب زمین.
مرد نه امیدی داشت به آفتاب و نه چیزی نداشت جز ساز و آوازش.
سرشو گذاشت روی استخونها و خوابش برد.
تشنگی ریشهها بیمارگونه بود.
طلب میکردن از هر کی از اهالی که خَیُّر باشه.
نفس نفس میزدن و دست و پا تکون میدادن.
زمین خیلی وقت بود که آب پس نمیداد و ریشهها رو پس میزد.
خسته بود و آزرده از بیثمری و اشک بارگی ریشه.
اما ریشه دیگه وابستهٔ اشک بود و بینیاز از آب زمین.
مرد نه امیدی داشت به آفتاب و نه چیزی نداشت جز ساز و آوازش.
سرشو گذاشت روی استخونها و خوابش برد.
Monday, November 18, 2013
مردی که توی جعبه گریه میکرد - ۱
یه مردی بود که زنش ریشه دوانده بود و زمین گیر شده بود و مرده بود.
مرد واسه هر یه باری که زنشو بوسیده بود، یه قطره اشک ذخیره داشت و دیگه هیچی نداشت.
ذخیره زیاد داشت، ولی نه نامحدود.
هر روز صبح که پا میشد، پای ریشههای پوسیدهٔ زنش یه ذره اشک میریخت که خشک نشن.
ریشهها که خیس میشدن، جون میگرفتن و دست و پا و دهن در میآوردن و طلب بیشتر میکردن.
خشک که میموندن، قرمز و پوسته پوسته میشدن و پوستشون ور میاومد.
مرد از استخونها فلوت و طبل ساخته بود و شبها برای خودش ساز میزد.
همسایهها اعتراض کردن و مرد یه جعبه کوچیک ساخت که میرفت توش درو قفل میکرد و گریه میکرد و مشت میکوبید. اشکا هم از زیر مستقیم میرفت پای ریشههای مرحوم.
زمستون تو راه بود و هر شب یه ذره دیرتر صبح میشد.
یه هفته قبل از تموم شدن اشکها، صبح دیگه آفتاب در نیومد و همهٔ همسایهها مردن.
مرد موند و جعبهاش و اشکاش و و استخونا و ریشههای زنش توی زمین.
شبا میرقصید و توی فلوتش فوت میکرد و صبحها گریه میکرد و مشت میکوبید توی جعبه و توی سر خودش.
زمین دیگه نمیتپید و خورده خورده سردتر و نامهربونتر میشد.
اشکها توی ریشهها و استخونها میچرخیدن و گرماشونو پس میدادن و ریشهها خرده خرده خاکستر میشدن.
Saturday, November 2, 2013
Subscribe to:
Comments (Atom)