یه مردی بود که زنش ریشه دوانده بود و زمین گیر شده بود و مرده بود.
مرد واسه هر یه باری که زنشو بوسیده بود، یه قطره اشک ذخیره داشت و دیگه هیچی نداشت.
ذخیره زیاد داشت، ولی نه نامحدود.
هر روز صبح که پا میشد، پای ریشههای پوسیدهٔ زنش یه ذره اشک میریخت که خشک نشن.
ریشهها که خیس میشدن، جون میگرفتن و دست و پا و دهن در میآوردن و طلب بیشتر میکردن.
خشک که میموندن، قرمز و پوسته پوسته میشدن و پوستشون ور میاومد.
مرد از استخونها فلوت و طبل ساخته بود و شبها برای خودش ساز میزد.
همسایهها اعتراض کردن و مرد یه جعبه کوچیک ساخت که میرفت توش درو قفل میکرد و گریه میکرد و مشت میکوبید. اشکا هم از زیر مستقیم میرفت پای ریشههای مرحوم.
زمستون تو راه بود و هر شب یه ذره دیرتر صبح میشد.
یه هفته قبل از تموم شدن اشکها، صبح دیگه آفتاب در نیومد و همهٔ همسایهها مردن.
مرد موند و جعبهاش و اشکاش و و استخونا و ریشههای زنش توی زمین.
شبا میرقصید و توی فلوتش فوت میکرد و صبحها گریه میکرد و مشت میکوبید توی جعبه و توی سر خودش.
زمین دیگه نمیتپید و خورده خورده سردتر و نامهربونتر میشد.
اشکها توی ریشهها و استخونها میچرخیدن و گرماشونو پس میدادن و ریشهها خرده خرده خاکستر میشدن.
1 comment:
لایک! اشک ریختن بهر مرده کاریست بیهوده!
Post a Comment