Wednesday, November 20, 2013

مردی که توی جعبه گریه می‌کرد - ۲

اشک‌ها تموم شدند.
تشنگی ریشه‌ها بیمارگونه بود.
طلب می‌کردن از هر کی از اهالی که خَیُّر باشه.
نفس نفس می‌زدن و دست و پا تکون می‌دادن.
زمین خیلی وقت بود که آب پس نمی‌داد و ریشه‌ها رو پس می‌زد.
خسته بود و آزرده از بی‌ثمری و اشک بارگی ریشه.
اما ریشه دیگه وابستهٔ اشک بود و بی‌نیاز از آب زمین.

مرد نه امیدی داشت به آفتاب و نه چیزی نداشت جز ساز و آوازش.
سرشو گذاشت روی استخون‌ها و خوابش برد.

No comments: