وقتی توی آینهای، تازه یادت میآید که خودم
هستی، و عجیبی، که صدایی که می شنویم دورتر است از تصویری که در آینه می بینیم.
زرد برگ پاییز و آجریِ دیوار آجری پشت و خاکستری
پوست سفت شاخه و درخت و آسمان. خاکستریست. وسط است. چرا بی معنی ست انقدر پس. مگر
مرز سیاه و سفیدی نیست. مگر سیاه و سفید دو انتهای طیف نیستند؟
وقتی پاسخ پرسش سخت میشود یا سؤال را عوض می
کنند و یا زور بیشتری می زنند.
آینه از آینده تصویری میقاپد به زوری که آید زیوری
شاید در تصادم ملغمهای بیمفهوم کلام بیرنگ و کام آلوده به رنگ.
2 comments:
در آینه عکس رخ یار دیده ای؟ ای بی خبر ز شرب مدام ما؟ ریدم تو شعر حافظ رفت:))
حافظ بیاد اینو بگیره دستش 😰
Post a Comment