Sunday, October 26, 2014

هشت

وقتی توی آینه‌ای، تازه یادت می‌آید که خودم هستی، و عجیبی، که صدایی که می شنویم دورتر است از تصویری که در آینه می بینیم.
زرد برگ پاییز و آجریِ دیوار آجری پشت و خاکستری پوست سفت شاخه و درخت و آسمان. خاکستری‌ست. وسط است. چرا بی معنی ست انقدر پس. مگر مرز سیاه و سفیدی نیست. مگر سیاه و سفید دو انتهای طیف نیستند؟
وقتی پاسخ پرسش سخت می‌شود یا سؤال را عوض می کنند و یا زور بیشتری می زنند.

آینه از آینده تصویری می‌قاپد به زوری که آید زیوری شاید در تصادم ملغمه‌ای بی‌مفهوم کلام بی‌رنگ و کام آلوده به رنگ.

2 comments:

Babak Khoramdin said...

در آینه عکس رخ یار دیده ای؟ ای بی خبر ز شرب مدام ما؟ ریدم تو شعر حافظ رفت:))

Egregoroi said...

حافظ بیاد اینو بگیره دستش 😰