Saturday, February 5, 2011

A Post for No One to Read but Myself

این چند روزه همش نگران این بودم که روز انتخاب واحد نگذره.

همش نگران بودم که نکنه باز خنگ بازی در بیارم و روزای هفته و روز ماه رو قاطی کنم و بگذره و مجبور شم برم دانشگاه تو سر و کله ی آموزش بزنم.

همش نگران بودم که نکنه بزنه تو سایت که شهریه ثابت باید بریزی. که همین هم شد. شهریه شیدا رو نریختن هنوز. من که هیچ. شهریه ترم قبلی رو که هیچ ایده ای ندارم از کجا پیدا کردن.

ولی آخرین چیزی که اصلاً یادم نبود این جمله قرمز وسط پیج من توی سایت دانشگاه بود. ولی انگار از قبل می دونستم. یا نمی دونستم ولی انقد تو سر خودم زدم دیگه حس نمی کنم نگرانی و درد و اضطرابو.

انگار نه انگار که به گا رفتم. آقا جون، یه چیزی واقعاً به گا رفت. یه چیزی تموم شد. موقعی که تو تازه داشتی شروع می کردی به فکر کردن که بعدش می خوای چی کار کنی. الآن تو هیچ ایده ای نداری می خوای چی کار کنی. صرفاً مثل یه کره خر ناقص افتادی تو گل.

دیگه به این فکر نمی کنم که تا حالا هیچ کس این طوری نشده، یا حداقل کسایی که من میشناسم، چرا بقیه تونستن و من نتونستم، یا نخواستم، یا تنبل بودم، یا هر کوفت و زهرمار دیگه ای.

اصلاً نمی دونم دیگه به چی دارم فکر می کنم. انگار منتظرم یکی با یه مشت و سیلی ای چیزی بزنه تو صورتم و بگه:
تا الآن خواب بودی مگه؟ تا یه جایی سر می خوری و می لغزی. یه جا با سر می خوری تو سنگ.

تعداد مشروطي شما 4 ترم وبيش از حداکثر مجاز 3 ترم شده، امکان ثبت نام وجود ندارد.

3 comments:

Babak Khoramdin said...

ok, man doostayi daashtam ke hamin dastan sareshoon oomad..., bayad beri o ta'ahhod besi ina engar ba'd sabtenaam koni... moshkeli nist... faghat dige mashroot nashi for god sake after that!

Niloufar said...
This comment has been removed by the author.
Niloufar said...

"Daz habe ich getan ", sagt mein Gedächtnis. " daz kann ich nicht getan haben "- sagt mein stolz und bleibt unerbittlich. Endlich gibt das gedächtnis nach.