Sunday, March 13, 2011

10.586

نخوابید

نتوانست بخوابد

نمی‌توانست بخوابد

نمی‌خواست فکر کند

نمی‌توانست فکر کند

ساعت ۷ بود دیگر

آفتاب کاملاً بالا آمده بود

ولی هنوز بوی کرختی شب از پنجره تو می‌آمد

ته پکش را زد

ته سیگار را لای انگشتانش گذاشت و از پنجره پرت کرد بیرون

صدای چای خوردن و بیرون رفتن مامان می‌آمد

بعد دوباره همه جا ساکت بود

تخت تشک نداشت

روی زمین دراز کشید

زمین سرد بود

چنبره زد

و بعد از ۵ سال گریه کرد

خیلی آرام

به سال‌هایی که سوخته بودند

و سوزانده بودندش

و او نفهمیده بود

سعی کرد هق هقش را میان بازو‌هایش خفه کند

اما بدون بالش خیلی سخت بود

اما سخت‌تر از آن

قایم کردن چشمهای پف کرده و صورت و دستهای خیس از اشک

از مامان بود

2 comments:

Babak Khoramdin said...

hang on there bro!... I'm comin with good news;) and smell of a new world on me and sound of a new lif on my voice and light of a new day on my head!:))

Anonymous said...

.....

:{

DJN