نخوابید
نتوانست بخوابد
نمیتوانست بخوابد
نمیخواست فکر کند
نمیتوانست فکر کند
ساعت ۷ بود دیگر
آفتاب کاملاً بالا آمده بود
ولی هنوز بوی کرختی شب از پنجره تو میآمد
ته پکش را زد
ته سیگار را لای انگشتانش گذاشت و از پنجره پرت کرد بیرون
صدای چای خوردن و بیرون رفتن مامان میآمد
بعد دوباره همه جا ساکت بود
تخت تشک نداشت
روی زمین دراز کشید
زمین سرد بود
چنبره زد
و بعد از ۵ سال گریه کرد
خیلی آرام
به سالهایی که سوخته بودند
و سوزانده بودندش
و او نفهمیده بود
سعی کرد هق هقش را میان بازوهایش خفه کند
اما بدون بالش خیلی سخت بود
اما سختتر از آن
قایم کردن چشمهای پف کرده و صورت و دستهای خیس از اشک
از مامان بود
2 comments:
hang on there bro!... I'm comin with good news;) and smell of a new world on me and sound of a new lif on my voice and light of a new day on my head!:))
.....
:{
DJN
Post a Comment