Tuesday, March 29, 2011

عشق - 2

فکر می کنی فهمیده ای که عشق چیست و عشق می ورزی، یا فکر می کنی که داری عشق می ورزی.

اما به جای نشان دادن علاقه، ترجیح می دهی به هزار حقه و زور برانگیزانی و بشورانی اش، و به مضحک ترین ابله دنیا تبدیل شوی.

بلاهتت ادامه می یابد و رشته ناکامی ها تکرار می شود، تا روزی که ذره ذره خاک شروع می کند به خزیدن زیر پوستت.

هر چه خاک بیشتر تو می خزد، جا برای بلاهت کم تر و کم تر می شود. ترسهای اولیه ات دانه دانه فرو می ریزند و جای آخرین قطعه ی غرور نیز یک روز پر می شود، و هیچ چیز از تو باقی نمی ماند جز خاک.

دیگر نیازی به آن ابزاری که دنبالش می گشتی، نداری؛ نه به این دلیل که منبع مولّد عشقت خاموش شده است که شدنی نیست، بلکه حصارها و موانع برداشته شده اند و تو این بار همه چیز را شفافِ شفاف می بینی.

بس که یک دست خاکی، می درخشی و تابان می شوی.

1 comment:

Anonymous said...

Fantastic!...

Thanks.

DJN