می تنویسم چون پارادوکس تمامی ندارد
چون بابک یادم آورد
که آنکه شک می کند می نویسد
متن مثل پست های ایناگرامی فرزین شده
از کلامی به کلام دیگر پریدن
بسه خوب حالا بذار بنویسمی ی هدقیقه ببینیم فاصله گرفته می شه از صفحه یا نه یا همینطور فقط یه تپه کلمه است که روی صفحه ریخته می شه حالا به هر لحنی یا کلامی
فاک کباب
یه زمانی که می نوشتم که وبلاگی بود که کسی نباید می خوند که همون موقع یه جتی دیگه ای ام بود که گودر بود و پر از علی امیری و امثلاهم بود و خیلی ادبیاتی و جالب انگیزناک چس ناله شکم خالی ای هر روز و هر روز
چطوری باید فضای ذهنی رو حفظ کرد
چه جوری نباید از چیزی که در میاری ایراد نگیری و اصلاح نکنی مگه می شه همچین چیزی
خوب حالا همین رو پرت می کنم از توی نت پد به وبلاگ چون دیگه از اول نمی نویسم اگر دوباره دست به آندو بخوره و مجبور شم از اول فاک دیس شت اصلن
به هیچکس قرار نبود ربطی داشته باشه قرار بود جایی برای تخلیه باشه اما بی مخاطب چرا روی دلت ننمی نویسسی برو روی همون نت پد بنویس اگه راست می گی
اگه راست می گی که می تونی تموم کنی و از هم آوردن کار فرار نمی کنی
اگه داری وایسا و همین رو ادیت کن
که چی بشه؟ که بشه یه چیز خوشگل که بدی تحویل ملت که برات دست بزنن؟ یا بهت پول بدن؟
لبخند بزنی؟ خوب دیگه بسه
اون زهرمار احتیاج داره به این که بتونی با شمردن نفس هات تا آخر آهنگبرسی بدون این که هزار بار بهاش وربری قبل از این که تموم بشه و قبل از این که یادت بره که برنامه چی بود و خط رشته ی افکار که گسست معضورم بدار که دستم لای پای بی هوای سرسریبازی عجب داستانیه اگر گیرکنی لای پنجره و رد نشی چی، اگه وقت فراره، چرا بیکااره پای پنجره وقت انتظاره حالا لای لای
حالا قرار نیست همچین از این داستان نتیجه ای هم گرفته بشه، حالا که می ریزه ریف و رت و خط
باذر بریزه به تخمم
چرا، چون دلیلی جز شک وجود نداره
همه ی راهها آخرش به مرگ ختم می شن
A Blog for No One to Read
OOZINGS OF A WOBBLY MIND
Friday, August 10, 2018
Sunday, August 30, 2015
کلیشه ی شب سفر نوشتنم نمی خاره، ولی مادرید رو طوفان برداشته. انگار با رفتن من، شهر هم یادش افتاده که تابستون تموم شده. از زور بی دوپامینی مزمن رفتم که آخرین شام مادرید رو هم بخرم و خدای نکرده بلیط قطار renfe تا فرودگاه رو بگیرم برای فردا کله سحر.
از خیابون اصلی که کج کردم که کوچه رو بیام پایین، کل درختای چنار بلندبالای کوچه شروع کردن به برگ ریختن. هنوز سبزند و مثل سقف کوچه می مونند و من عاشق اینم که برگهاش تا توی بالکن من دراز می شن و آروم توی باد و بارون می رقصن. رعد و برق و ترقه و رگبار پشت سرش توی مغزم نوستالژی ولی عصر و پاییز و چارشنبه سوری و شهرک راه آهن با هم تداخل می دن. منی که دهه ای دو بار لباس می خرم، به همت بابک انقدر لباس دارم که هر چی میگذارم کنار هنوز در چمدون بسته نمی شه. لوگوی سفید روی قوطی قرمزکوکا توی نور قرمز سکسی چراغ خواب سکسی (بخوانید سرطان) من یه دست قرمزه.
احسان و علی هم روشن شده ان، بابزی و نیروان و یه شروع جدید واقعی در راهه.
Saturday, April 11, 2015
Pattern recognition through limited curvature visibility
My disability to stay focused for long enough, forces me to see only a portion of a curve among many bends and twists, forcing me to imagine the rest of these curves going on forever and forming a circle, thus helping find the patterns in the original formlessness.
Saturday, December 6, 2014
I miss writing
Most specially I miss reading. Kindle was awesome in that way that it would give me a sort of meeting half way between millions of scattered readings online and one extended focused novel reading by providing me with plenty to choose from in one place with no extra capabilities to distract the thought process. But most of all I miss writing, not the mental release I get from emptying words on a canvas, but the sense of productivity that I get from writing, as if it is a geniune step towards realization and materialization of my imagination. It's the creation in it's purest form, as it happens on the fly, flowing, and one by one, letters appearing and building a fine structure that is one level more real than the fleeting impulse of astonishment that passes through the conditioned grid of my mind. As if when I talk, instead I create a momentary image in air with smoke that starts disappearing before I manage to finish up with the portrait, temporary, futile and mortal, yet fresh as spilling blood. Writing takes away a bit of that freshness, but contributes permanence that is of much more value than the temporality of the melting ice statue of the spoke word. And that permanence is the quality that gives me an extra chance to filter, remold, reshape, and redesign the creation, but it also gives it a quality of repeated revisiting and representability, which makes it a product, something of a value, most often false value, as quite statistically I can prove that they are often nothing but mere contentless forms and structures. Of course it is not the matter of the medium, as voice can also be recorded and edited aka. "produced" and made into a presentable product, but the extra human element of conversing and presenting immediately as soon as the thought is created and spoken in response or in reaction to the human element of the conversing and dialogue is something that adds to stimulation of my reward system, and it prevents me from overthinking and over-analyzation that hinders the flow.
Blah.
Blah.
Sunday, October 26, 2014
Re: http://bobact.blogspot.com/2014/10/wrong-act-56.html
یه
چیزی که من فهمیدم این دفعه که رفتم، این بود که بهواسطهی بودن من بود که یه سری
اتفاقا افتاد و همینکه کمکم داشتم برمیگشتم اتفاقا هم با من شروع کرد کمرنگ شدن.
چیزی که فهمیدم این بود که ما بودیم که اتفاقا رو ایجاد میکردیم، ما یه سری
کاتالیزور هیولا هستیم به خاطر خلّاقیت و دلقکی و دیوانگیمان، و فندک میزدیم زیر
جمعهامون. تنهایی بعضی موقع ها میزنه زیر دل آدم، ولی رفقا هم بعضی موقع ها میزدن
زیر دلم.
مثل
اقیانوس اطلس که جزو بچه تهتغاریهای زمینه و وجود خارجی نداشت تا صد و سی میلیون
سال پیش و از یه شکاف توی یه صخرهی گنده که نصف زمین رو پوشونده بود شروع کرد و کمکم
لای دو تا تیکه سنگ اینقدر باز شد تا یکپنجم زمین رو بپوشونه و اون تکه از زمین بشه
مرز دنیاهای متفاوتی مثل آفریقا و ایالاتمتحده و مجمع الممالک سرخپوستیِ بعداً
کمونیستی سوسیالیستی دیکتاتوری.
توی ناحیهی بین دو انتهای اکستریم تنهایی و مجمعالرفقاست
که معنا پیدا میکنیم.
هشت
وقتی توی آینهای، تازه یادت میآید که خودم
هستی، و عجیبی، که صدایی که می شنویم دورتر است از تصویری که در آینه می بینیم.
زرد برگ پاییز و آجریِ دیوار آجری پشت و خاکستری
پوست سفت شاخه و درخت و آسمان. خاکستریست. وسط است. چرا بی معنی ست انقدر پس. مگر
مرز سیاه و سفیدی نیست. مگر سیاه و سفید دو انتهای طیف نیستند؟
وقتی پاسخ پرسش سخت میشود یا سؤال را عوض می
کنند و یا زور بیشتری می زنند.
آینه از آینده تصویری میقاپد به زوری که آید زیوری
شاید در تصادم ملغمهای بیمفهوم کلام بیرنگ و کام آلوده به رنگ.
Saturday, October 25, 2014
هفت
آفتاب بهدردنخور و بیشعور سر ساعت 3 که بهوضوح دارد افقی میتابد، ریده توی چشموچار من. نور مانیتور را کموزیاد کن، گرمای رنگ رو تنظیم کن، بپا که مانیتور راستی از چپی روشنتر از آب درنیاید. سایه بان پنجرهی روبرویی را ببند، دست چپی را بازکن. نه، ساعت 9 و نیم نیست و اینی که حس میکنی، زلزله نیست، فقط یک انفجار بیموقع شصتاد متر زیر پایت توی تونل است.
جشمهایم را صد بار چلانده ام. روز لعنتی انگار شروع نمی شود. روی یک زمان نامشخص بین طلوع و ظهر و غروب و صبح و عصر گیر کرده. ساعت مثلاً 4 است. حالا هر چی باشد. قهوه تیک و توق می کند. آمدم.
داستایوسکی یا هر روس بهدردنخور کوفتتی دپرسی که اسمش باشد 16 صفحه وق زده راجع به اینکه چقدر کاراکترش تنها و پارانوید و بدبخت است که توهم شبهای روشن قطبیاش به اسکیزوفرنی میماند و دستگاه خودهمذاتپندار مغزم بالا فاصله مقایسه میکند و نقاط مشترک حقیقی و مستند یا کاملاً ساختگی پیدا میکند و وقت آن رسیده که پرت کنم ریزه کتاب لعنتی را لای تپهی «حالا برمیگردم سرش».
می خوایم کار کنم، می خوایم خیلی زیاد کار کنم و خیلی زیاد هیجان داشته باشم برای همه شون و هی کار جدید زیاد کنم و هیچ وقت خسته نشیم و همه ی کارهارو هم با هم بکنم. وبلاگهای بقیه رو می خونم و می بینیم که چقدر دلم می خواد بنویسم و هی تولید کنم و راضی شیم. م خوام صادق باشم با خودم، بدون این که به زور معنای مشخصی بهم تحمیل کنه این کلمه. نمی خوایم با هم دیگه تعارف داشته باشیم. با من حرف که می زنی، توی کله ام هستی، من هم توی کله ام هستم، باید بشنویم همدیگر رو. چرا باید بیارم بذارمت وسط مجلس کاغذ و مداد که زیر زبونت واشه آخه زهرماری؟ خودزنی و خودکتک زنی را خفه بگیری ای بی صدایی تجربه متعالی پاپیش گسله.
سیگنال میآید و میرود قاطی نویز. در بهبوهه ی من کسیتم و چیستم و اینجا کجاست و برنامه چیست و گرد و خاک و الباقی سریع می آید و رد می شود و می رود. 8 دقیقه در 30 دقیقه؟ نه. 30 ثانیه در 2 ساعت. روشن و واضح و مرتب و بی دغدغه. انتظارش را ه که بکشی نمیآید. باید غافلگیرت کند. خوابت برده و ماهی میآید و رد میشود. نمیتوانی هم پیدا کنی کجا می رود. همینجور فقط می رود هی. تدریجی و نامحسوس کم رنگ می شود. ساختار و جریان و ترتیب و معنا و اطلاعات و سوت ممتد سبز گوشت پلاستیک زهرمار.
حالا این تویی که هی داد و بی داد سرش می کند را خودش هم خیلی درست و حسابی نمی داند کیست و چیست و کجایش است.
نباف اون زهرمارو هی قاطی این کوره ی داغ من!
بکش بیرون انگشت یخت را از سوراخ نافم. امان از ابولا که نه می دانند چی شکلیست نه می دانیم کجاست این آفریقایی که دعوایش می کنند.
تو می دونی بسه. چه گیری هم داره رو انگشت دوستمون.
این cursor باید مرتباً تکان بخورد. تکان خوردن مکررش این صفحه را پر می کند، توی کله ی تو را خالی می کند، اهمیتی هم ندارد که در اطرافت چه اتفاقی می افتد. سالم ترین شیوه ی ایزولاسیون درمانی، نخیر؟ نه ما حال روایت و همه چیز داریم. حال داریم. بعضی وقتها نداریم. بالا و پایین دارد دیگه آقا جان. فقط باید تکان بدهی. تکان بده. فشار بده، اصلاح کن، تر و تمیز کن. ناخن اذیت می کند. باید بریدش. با چه. قیجی؟ اذیت دارد قیچی، کوتاه زیادی می کند و اذیت می کند، ناخن گیر نمی دانی کچاست. در تراس را باید ببندی دختر جان، یخ می زند خانه سر دو دقیقه، منفی دو برای من که هیچ برای هر ننه قمری سرد به حساب می آید. خودت که باید بفهمی. بگن توی آن کله ی بی فایده ی هنگ اورت. پایان پاراگراف نق. Enter.
حوصله ی وق زدن راجع به جنی را نداریم، داریم؟ نداریم. بذاریم خودش و خودش و مولکول های الکل توی خون و مغزش با هم دیگه کنار بیایند. ما هم با خودمان جودا جدا کنار می آییم.
پاک کن و پاک کن. از فردا ده صبح می رود یک ریه ب دیگر. ری هب. ری بشینم روی کونم و داروی به به بخورم و غذای چه چه مفتی که بعداً دولت پولش را بدهد. فیس بوک دااد می زند. آبی است آخر. داد بزن است.
توقف مجدد بی جا. جنی داشت می ترکاند چیزهایی را توی آشپزخانه. قر و قاطی است و هنگ اور و صداهای عجیب مثل بلعیدن از خودش در می آورد. اهمیتی ندارد. می دانی که ندارد. بوده روزهایی که اذیت می شدی و نمی آمد اذت بیرون یا می آمد و خیلی سوزان و بد فرم و مخرب در می آمد ، الآن صرفاً تو تماشایش می کنی که می آید و رد می شود و تو متمرکز می مانی و از سرعتت کم نمی شود، اهمیتی ندارد که چیزهایی اطراف خانه پرت می شوند و کسی توی دستشویی گریه می کند. همه چیز واضح و مشخص و متکرر است. از تکرار یادگیری می آید. هر چه می بینی قبلاً دیده ای. یعنی در این زمینه خبره ای. چگونگی برخورد با زن مست. می بینی. همین جور پا برهنه می آید توی ذهن آدم. نه از زور خوش خاطره ای. پابرهنه، با یک «ای ویتدو» ی متمم به ناله ی غیر بازدمی. فرار. فندک لای پا بیافند زمین، چرا باید لای پایم باشد. آنقدر بنویس تا انت در بیاید. تا خالی بشوی از کلمه، تا خوب چیزه در بیاید. نه این که یه بار بنویسی و فقط 5دقییقه بنویسی که قرار باشد روزی 5 دقیقه بنویسی و روز دوم دیگر ننویسی. تقصیر خودت هم هست که ره رفته مجدد می روی. برای خودت راه فرار می گذاری. توی تلفن با یک آدمی که شماره اش را پیدا نمی کرد دارد فلاندی بلغور می کند به سختی. کلی تشکر می کند و شماره ردیف می کند. اوکسی کاکسی کوفتی ناله ای. ناله و آه پس از تلفن. حداقل از دفعات قبل کم سر و صداتر است. ودکاهای توی زیرزمین تغییر خیــــــلی زیادی نکرده اند. Baby Steps. حالا هر چی.
بی ام و، وقت سپاس دشمن. خارش سر به گوست مجتمع زیر ناخن دراز واه و واه به مکتب نمی رود مجید کرمانی.
باد باد باد. تمرین. قهوه ی زیاد زیاد رقیق تا خرتناق. چشای تا دسته باز. خونه ی تا دسته تاریک.
درفت جی میل. نوت پد. جعبه ی موقت.
حالا شما هی چشمک بزن این جلو. حالا هی من دنبالت بدوم، هی دو پیکسل جلوتر باش. حتی کمتر.
فقط باید بنویسی، باید بنویسی و بنویسی، این نشانگر که هی این جلو ناپدید می شود و دوباره پیدا می شود باید یک بند حرکت کند. این دیگر ربطی به موزیک و وقت و انگیزه و اشتیاق ندارد. منی که این جا دارم سرت داد می زنم، یک بند توی کله ی تو حضور دارم و تولید ناله و کلمات و افکار و نگرانی می کنم و باید تبدیل بشوم به کاغذ، برای این که یادمان می رود من و تو، همین که تق و تق این دکمه ها در می آید، دلم خنک می شود و از دست خودم راضی تر می شوم. هدفون لعنتی ابدالگم و الگور اگر پیدا شود، خلاص می شود گوشم هم از دست این غرش بی پایان و بی تغییر موتور نمی دانم کدام یکی دستگاه شهرداری که یک بلایی دارد سر یک جایی از محله می آورد، یا سوراخ می کند، یا می چسباند و می کوبد و یا چمن زن آقای چمن زن بی موقع عمه و خاله های خواهر و مادرم را یادم میآورد. پایان پاراگراف نق. Enter.
نه که بیرون بوده باشم قبلاً که به خودم پیام ورود بدهم.
سلام. ما بودیم از اول این تو داداش. شما به خودت زحمت بده فقط اون انگشتهای دراز و بی حالتو تکون بده روی این کی بورد سوئدیت. Ö دیگه الآن «ک» است. هزار تا اتفاق عجیب روی کی بورد برایت می افتد. ولی همین که نیستند حروف جلوی چشمت، کل ماجرا کمی ابسورد تر می شود. عیبی ندارد که کلمه ی بهتری برایش نداری، یا فارسی تر. این مادر قهبه ای که این کامیون را این کنار می راند هم برایش فرقی ندارد. چرا باید برای تو داشته باشد.
دو بار آلت و شیفت. بپا که آلت درست را فشار دهی. که اگر سمت چپی را نگه داری، ” می زند و راستی را که به دلیل نامشخصی Gr دارد بگیری @ می زند. توقف بیجا مانع ککسب است. بهانه هر قدر هم noble و پاک و از صمیم قلب باشد، بازهم بهانه است. داری کارت را متوقف می کنی، و فوکوس و ریتم و حالتی را که ذهنت در آن بوده از دست می دهی. همه ی اینها داستان و زحمت و یادآوری می خواهد. درست است که اجتناب ناپذیر است، ولی باید دوری کرد از آن.
بیا به خود اجازه بدهیم و پرروییی کنیم و دو بار Enter کنیم. بیا این بار یک کاری کنیم. بیا یک کاری کنیم این مشتری را عموجان. ترکه که پیدایش نشد دیگر.
فارسی
ما که پر روییم. به چپمان همم نیست که غلط نوشته ایم یا غلوط.
خفه شو که هر بار که بعد از تمام شدن جمله که هیچ کلمه نگاه می کنی به صفحه که نند جای ä، ’ زده ای و «نگاه»ت شده «نپاه». اشکال ندارد. درست می شوی. فقط هی این دکمه های سیاه و خوشکل عزیز جانت، کامپیوتر گرانت را فشار بده که ندهی آنوقت این جمله هیچوقت تمام نمی شود. این جریان باید برود انقدر تا جادو جاری شود. هیچ چاره ی دیگری نداری. زورت هم نمی کنم که بی انگیزه شوی، چون خودم است و خودتی. خودمان یه نفریم.Enter.
ای بابا. وای چقر کار با مزه ای کردیم غضنفر. وسط نق نامه به قابلیت های چند زبانه ی کی بوردمان هم اشاره ای زیر سبیلی کردیم. فاک افزونه ی مایکروسافت سرمایه داری امپریالیزم نوکیا رو خرید گوشی سکسی خودم عالی.
فشار میدهیم دکمهها را این دفعه ببینیم ویراستیار درست کار میکند یا نه. خوب است. بس است. سر وقتش می دانیم چه کنیم باهایش.
شیفت و فاصله که همچنان عجیب کار می کند. هر چه حالا هر چه. فشار ده دگمه هایم را. درست است. همانطور. همانجا. آره بچه، آره عسل. ترجمه ی غیرضروری، و توضیح حتی غیرضروریتر. پایان وق. فشار.
Thursday, February 6, 2014
There is No Worry
تازه امروز فهمیدم که Devin Townsend توی Kingdom میگه "There is no worry, I'm fine"، نمیگه "fall".
نه این که suicidal باشم یا غمگین، ولی افتادن از یه جای خیلی بلند و توی راه قاطی اتمسفر و ابرا شدن خیلی عالیه. یه پایان ایدهآله. اصلاً شاید یه فیلم بسازم که «قهرمان» دستی به سر کچل Devin Townsendیش بکشه و خیلی ردیف و در آرامش و هدفمند بگه: "There is no worry, I fall"، بعد با کت شلوار تر و تمیزش بره پایین قاطی چند کیلومتر ابر و محو شه، و خداحافظ.
Friday, January 24, 2014
GRS concept intro idea 1
On Jupiter, that giant ball of gas, lives an undying creature.
The Great Red Spot slowly creeps to west, eating off the energy of the heart of the planet. Has been doing that for the past 400 years. No one really knows how long it has been there.
The mighty westward father-wind of the north, and the modest eastward mother-wind of the south (Adam and Eve, Mashy and Mashyane, Chaos and Order), rub on each other, all day, feeding the Spot, injecting wave-patterns, shapes and forms, and hot gas into the Red Spot.
They said it all started below in the mother lake of water, that through the clouds of complex organic molecules, all the heat, the electric storms, and the shapes and patterns fed by the divine stream duo, nodes of the conscious network of the storm were formed, which eventually split into the conscious gas beings making up the society of the Great Red Spot.
The Great Red Spot slowly creeps to west, eating off the energy of the heart of the planet. Has been doing that for the past 400 years. No one really knows how long it has been there.
The mighty westward father-wind of the north, and the modest eastward mother-wind of the south (Adam and Eve, Mashy and Mashyane, Chaos and Order), rub on each other, all day, feeding the Spot, injecting wave-patterns, shapes and forms, and hot gas into the Red Spot.
They said it all started below in the mother lake of water, that through the clouds of complex organic molecules, all the heat, the electric storms, and the shapes and patterns fed by the divine stream duo, nodes of the conscious network of the storm were formed, which eventually split into the conscious gas beings making up the society of the Great Red Spot.
Wednesday, November 20, 2013
شیش
آسمون Pori این شبها ستاره نداره. نه که من یه برنامهی planetarium خوب پیدا کردم، دیگه کلاً روز و شب یه take ابری ه و بارونی. شمال و جنوب رو دیگه نمیشه از رو ستارهها پیدا کرد. جهت یابی کلاً سخت میشه. مثل زمستونا که به خاطرغلظت بالای ابرا، آفتاب مشخص نیست از کدوم جهت می تابه.
مردی که توی جعبه گریه میکرد - ۲
اشکها تموم شدند.
تشنگی ریشهها بیمارگونه بود.
طلب میکردن از هر کی از اهالی که خَیُّر باشه.
نفس نفس میزدن و دست و پا تکون میدادن.
زمین خیلی وقت بود که آب پس نمیداد و ریشهها رو پس میزد.
خسته بود و آزرده از بیثمری و اشک بارگی ریشه.
اما ریشه دیگه وابستهٔ اشک بود و بینیاز از آب زمین.
مرد نه امیدی داشت به آفتاب و نه چیزی نداشت جز ساز و آوازش.
سرشو گذاشت روی استخونها و خوابش برد.
تشنگی ریشهها بیمارگونه بود.
طلب میکردن از هر کی از اهالی که خَیُّر باشه.
نفس نفس میزدن و دست و پا تکون میدادن.
زمین خیلی وقت بود که آب پس نمیداد و ریشهها رو پس میزد.
خسته بود و آزرده از بیثمری و اشک بارگی ریشه.
اما ریشه دیگه وابستهٔ اشک بود و بینیاز از آب زمین.
مرد نه امیدی داشت به آفتاب و نه چیزی نداشت جز ساز و آوازش.
سرشو گذاشت روی استخونها و خوابش برد.
Monday, November 18, 2013
مردی که توی جعبه گریه میکرد - ۱
یه مردی بود که زنش ریشه دوانده بود و زمین گیر شده بود و مرده بود.
مرد واسه هر یه باری که زنشو بوسیده بود، یه قطره اشک ذخیره داشت و دیگه هیچی نداشت.
ذخیره زیاد داشت، ولی نه نامحدود.
هر روز صبح که پا میشد، پای ریشههای پوسیدهٔ زنش یه ذره اشک میریخت که خشک نشن.
ریشهها که خیس میشدن، جون میگرفتن و دست و پا و دهن در میآوردن و طلب بیشتر میکردن.
خشک که میموندن، قرمز و پوسته پوسته میشدن و پوستشون ور میاومد.
مرد از استخونها فلوت و طبل ساخته بود و شبها برای خودش ساز میزد.
همسایهها اعتراض کردن و مرد یه جعبه کوچیک ساخت که میرفت توش درو قفل میکرد و گریه میکرد و مشت میکوبید. اشکا هم از زیر مستقیم میرفت پای ریشههای مرحوم.
زمستون تو راه بود و هر شب یه ذره دیرتر صبح میشد.
یه هفته قبل از تموم شدن اشکها، صبح دیگه آفتاب در نیومد و همهٔ همسایهها مردن.
مرد موند و جعبهاش و اشکاش و و استخونا و ریشههای زنش توی زمین.
شبا میرقصید و توی فلوتش فوت میکرد و صبحها گریه میکرد و مشت میکوبید توی جعبه و توی سر خودش.
زمین دیگه نمیتپید و خورده خورده سردتر و نامهربونتر میشد.
اشکها توی ریشهها و استخونها میچرخیدن و گرماشونو پس میدادن و ریشهها خرده خرده خاکستر میشدن.
Saturday, November 2, 2013
Tuesday, October 1, 2013
پنج
اتاق مغزم یک سقف لاستیکی هزارلایهٔ سیاه پهن و کلفت داره. خیلی کلفت.
اون بالا طوفانی از احساسات رنگ و وارنگ در جریانه.
خمار و خراب و خاکستری باشم یا شنگول و ردیف و رنگی، فرقی نمیکنه. کارمندا سیم رو از برق کشیدهان، عوضش همه چی رو پرت میکنن از پایین اون بالا. چیزی به CPU نمیرسه. هرچی هم CPU هی درخواست بده، سیم قطعه. اون بالا همه چی روی هم تلنبار میشه، فشرده و غلیظتر میشه و سقف میلیمتر به میلیمتر شکم میده و میآد پایین.
زیرش بچهها پشت میز نشستهان البته بیسر و صدا و در آرامش.
صداهای خفهای شنیده میشه گاهی اوقات، نور و حرارت خفیفی حس میشه اون پایین، ولی شهر امن و امانه.
پیش میآد البته اوقاتی که یه چیزی اون بالا توی طوفان نوک تیزش میگیره کف و جر میده سقف اتاق پایینی رو، و سیلاب راه میافته پایین و CPU و memory و بچهها همه با هم اتصالی میکنن. آب خالی هم که نیست. سیلابه. کلی خاک و عن و شن و ماسه تو راهش با خودش شسته آورده. خیس نمیکنه فقط. با لگد میزنه تو صورت و چش و چار و لب و دهن و دماغ و عینکتو با هم میبره. غلیظه. سنگینه.
بچهها البته جمع و جورش میکنن یه جورایی. یه سه چار ساعتی میکشه، ولی آخرش وصله پینه میکنن سقفو، دستمال میکشن رو همهٔ خیسیها، راپورت حادثه رو سر میدن زیر قالی، یه دعا پرت میکنن بالا برای عدم تکرار حادثه، یه چرتی رو بالشهای خیسشون میزنن و بر میگردن سر میز به روزنامه خوندن.
Sunday, September 29, 2013
سه
• زن عینکی با لباس سنتی ایرانی، زیر نور پروژکتورهای گالری صحرایی، با مداد نوکی ۵۰ سانتی در دست راست و مسواک ۶۰ سانتی در دست چپ، روی پوستهٔ بوم عظیم که مثل پوستهٔ snare صدا میدهد ضرب گرفته است. از بلندگوی روی سرش توضیحاتی راجع به اثر پخش میشود.
مرد کچلی که دوست مینمایاند دستم را میگیرد و به گوشهٔ تاریکی میکشاند و من را رو به روی دیوار نیمه خرابهای میایستاند. جفتی تاس از جیب چپش بیرون میآورد و هر کدام را به یک سوی من پرت میکند، شش لولی از جیب راستش بیرون میآورد و از من میپرسد:
- دو عدد از یک تا پنج بگو.
- چهار و پنج.
به ترتیب به تاس راستی و چپی شلیک میکند و تاسها پودر میشوند. لبخند میزند، شش لول را توی جیبش میگذارد و میگوید:
- درسته! کار میکنه!
مرد کچلی که دوست مینمایاند دستم را میگیرد و به گوشهٔ تاریکی میکشاند و من را رو به روی دیوار نیمه خرابهای میایستاند. جفتی تاس از جیب چپش بیرون میآورد و هر کدام را به یک سوی من پرت میکند، شش لولی از جیب راستش بیرون میآورد و از من میپرسد:
- دو عدد از یک تا پنج بگو.
- چهار و پنج.
به ترتیب به تاس راستی و چپی شلیک میکند و تاسها پودر میشوند. لبخند میزند، شش لول را توی جیبش میگذارد و میگوید:
- درسته! کار میکنه!
Monday, August 19, 2013
دو
تابستون داره تموم میشه و علم به رفتنش یه آرامش نسبی توی کله ام حکم فرما کرده که مثبت نیست. منفعله. یه سکوتِ خیسه پر از جرقههایی که زیر رطوبت پت پت می کنن و چس دودی پس میدن. حداقل بعد از چند ماه یک کمی احساس مریضی نمیکنم. چنگی به طناب دارم، اما بر حسب تجربه میدونم که موقتیه. یه نوسان ریز توی سوپ اسیدی کلهام همانا و سلام مجدد به دستهای بی رنگ و استخونیِ پوچی و فراموشی که تیکه تیکه روانمو با خودشون میبرن به ناکجاآباد و یه کرهی توخالی پر از بخار اشتعال پذیر بوگندو باقی میذارن همانا.
انشالله که فصل توت فرنگی و چیزکیک تو راهه.
Thursday, August 15, 2013
یک
چرخ دندهها توی هم میچرخند و چرخ دندههای بزرگتر میزایند. ۱۶ دور که میگذرد، رنگ عوض میکنند.
Shit fuck dick shit fuck dick
پرتقال پوست کنده، سیبیل مامان میخنده.
Wednesday, August 14, 2013
صفر
وقتشه. نمیشه در انتظار محرکهای شیمیایی داخلی و خارجی خودپرداخته یا اتفاقی خاموش پلاسید.
خوش دستِ مبارک را بباید جمع کرد و بپاشید به در و دیوار.
پاشِش مستدام، بی تزریقِ مقطعیِ جالبیت.
پله برقی سرمیخوره پایین و شبح قیچک نواز به بالا، و لبخند تو تاریکی کلاهِ بی برفش بی برق.
دوربین ساکت و بی حرکت انقدر نگاهش میکنه تا از رو میره.
جالبیتِ کتکِ یازده و نیم ساعتهی مغز حمام رفته به مریضیِ خشک و خالی بیحالی تنه میماله.
حرفی برای گفتن نداره جز خرابی و خماریِ تپه تپه غازچرانی تو برهوت بیبویی.
چشمشت به سلامت بی بلا.
Subscribe to:
Comments (Atom)
