Monday, January 31, 2011

خواب دیدم

دیدم که عروسک خون آشام خواهرم که همینطوری 3 نفرو کشته بود، اون جوری که می خواست از آب در نیامده بود
پیچ یه کتابی رو با پیچ گوشتی از روی دیوار باز کردم و می خواستم بگذارم توی کیفم که
پنجره ها شکستند و عروسک با لباس صورتی خونین اش پرواز کرد و رفت
و یه دختر نیمه کچل از در اومد تو و همچین با لبخند آمیخته به خجالت و طعنه ای گفت: عوضی

من هم گفتم: خودتی

Band

قدیما یه بندی داشتیم که این شکلی بود


بعد کم کم یه دفعه دیگه نداشتیم و ازش همین موند با حوضش


Sunday, January 30, 2011

Choices

As far as I've come to see, it's ALL about choices, and making them.
And it's about YOU making them choices for YOURSELF.
And if you (I) will ever have the "nerve (balls) to make the final cut".

Friday, January 28, 2011

Happened in Gooder - 1 (Hi)

Elham - کاش سلام رو حذف می کردیم از مکالمات روزانه

Sara - من کردم، مکالمه رو با چطوری شروع می کنم

Me - چرا؟ وقتتو می گیره؟

Elham - با سلام صبح خیلی مشکل دارم. چه کرمیه خوب 6 ساعت قبلش هم دیگرو دیدیم بعد از خواب بلند میشیم دوباره سلام می کنیم. خوب که چی؟

Me - خوب آره، سلام بعد خواب واقعاً بی‌مورده، ولی غریزیه. اعلام زنده بودنه. اعلام وجوده. تو این مایه‌ها که «یا الله! ما اومدیم!»

Elham - خوب بلند میشیم جلوشون راه میریم میفهمن زنده ایم دیگه. چه کاریه خوب حالا حرف هم بزنیم خسته هم بشیم.

Me - می‌گم که غریزیه! یه حس مریضِ نیاز به ارتباطه. ولی می‌شه به جاش مثلاً یه دستی تکون داد، یا یه لبخند زد.

Elham - لبخنده خوبه، قشنگ میشه. ولی فکر کن آدم صبح بلند شه به باباش لبخند بزنه جای سلام!

Me - :)) دیدی یه جا "باید" سلام کرد؟

Elham - همه جا باید سلام کرد

Ali - آقا حالا که قضیه از این قراره بیان این رو پتیشن کنیم... مصیبتیه واقعآ... بعد یه جا هم که صب بیدار می شی سلام نمی کنی فکر می کنن مشکل داری باهاشون و اینا... مسخره ست! باید حذف بشه.

Elham - آره واقعن. کل خانواده هی واسه من لکچر میدن که زشته و فلان و اینا حالا هی بیا بگو جان شما منظوری نداشتم.

Me - پتیشن کن برادر من

Elham - چند روز پیشا تو دانشگاه مُشتی خاله زنک با فاصله ی یک متر از من داشتن میگفتن که این دختره( خدارو شکر اسمم رو هم نمیدونن بعد توقع سلام دارن) سلام کردن بلد نیست.بعد فکر میکردن نمیشنوم.

Me - عذاب من تو دانشگاه برعکسه، اما با عوارض مشابه. من هیچکیو نمی‌شناسم و نمی‌خوام هم بشناسم و اسماشونم طبعاً نمی‌دونم؛ عوضش بدبختانه به دلایل نامشخصی همه منو می‌شناسن و تا خرتناق آمارو دارن، و سلام می‌کنن و جواب نمی‌گیرن، و با این وجود که نتیجتاً من آدم اَنی حساب می‌شم، تفاوتی حاصل نمی‌شه.

Elham - ببین چقدر محبوبِ ملتی که از رو نمیرن.

Me - این محبوبیتا واسه فاطی تمبون نمی شه.

Elham - بله.



Rat in the Barn?

If you are, race your rats in my barn as long as you want, but remember that the cloudy skies always clear out, and you will come clean.

Thursday, January 27, 2011

Quatrain

Pie baker
Soul shaker
Ice breaker
Love maker

Tuesday, January 25, 2011

بامدادست و من بی دار ام و تو نیستی

Re: Shame on the Night [from Child in Time]

+
آقای ایکس از دور دید که چیزی از آقای آستریسک پاره شد و روی آسفالت افتاد. با خودش فکر کرد که «مگر می‌شود کسی به این راحتی خاموش شود؟»
انگار می‌شد.
«حداقل امتحان کرد. مرده‌اش به زندهٔ من می‌ارزد.»
و باز هم فکر کرد.
آن قدر فکر کرد تا استخوان‌هایش پوسیدند.

Tuesday, January 18, 2011

ای تویی که امیدوارم هنوز این جا رو بخونی و اینا رو ببینی

آخ اگر می‌دونستم چه جادویی روی من پیاده کردی که بعد این همه مدت، بازم تَق ظاهر می‌شی تو کله‌ام و بعد از این همه تمهیدات، هنوز هم این قدر ازت نفرت دارم و همیشه خواهم داشت و هیچ وقت نمی‌بخشمت؛

نه برای اینکه خودشیفته‌ترین آدم تاریخ بودی و هیچ وقت درک نکردی چقدر دوستت داشتم،
نه برای اینکه شو آف‌ترین ویرجین نمای زنده بودی،
نه برای اینکه یه اَنِ درجه یک بودی و من یه خیار شور توی پستو بودم برات،
نه برای اینکه رکورد سنگ پای قزوینو زدی،
نه برای اینکه محیط کارمو جهنم کردی،
و نه برای همه‌ی تروماهایی که سرم آوردی.

نه حتی برای اینکه یه جنده‌ی تمام عیار بودی.

برای اینکه باعث شدی به غلظت خودت موجود کثافتی بشم.
و برای یه سال نصف بیشتر آدمای دنیا رو با تو یه گه حساب کنم.
و دیگه نتونم لذت ببرم و به همه با حسادت و حسرت نگاه کنم.

و بیشتر از همه برای اینکه باعث شدی از خودم متنفر بشم.

Monday, January 17, 2011

ضاعقه

میگم در و داهاتو نباید راه داد تو دانشگاه، از رو نژادپرستی نیست. از رو جزوه ی یک دانشجوی ترم 7 مهندسی نفته:

وقتی راجب مطلوبیت کالا صحبت می کنیم مفهوم کسب رضایت مندی است که هر فردی با توجه به سلیقه، ضاعقه، فرهنگ و ...
ولی العان این امکانات وجود ندارد...اگر تقاضا برای کالای ایکس از معادله ی زیر طبعیت کند...

16 سال درس خوندی که بشی این؟
معادله بخوره تو سرت، ابله بی شعور.

Saturday, January 15, 2011

پیوسته

من پیوسته رنج می‌برم.
از ندانستن و نفهمیدن، و نتوانستن، و ترکیب‌های مختلف این‌ها.
از فهمیدن ناتوانی‌ام.
از ناتوانی در پذیرفتن وضع موجود.
از ناتوانی در نپذیرفتن وضع موجود و یافتن راه تغییرش.
از فهمیدن و دانستن راه تغییر، اما نتوانستن.
از ندانستن چگونگی توانستن.

Friday, January 14, 2011

قفل/کلید (کردن)

چرا باید چیزی خلق کرد برای ماندگار شدنش؟ به ویژه هنگامی که این خلق کردن، واقعاً شامل «خلقت» به معنای خاص کلمه باشد، بعنی فرآیندی پیش رونده در تولید آن انجام شده باشد و طی آن چیزی و/با ایده و تفکری نو و خالص تولید شود و مخلوق به صرف آنکه در لحظه‌ای خاص تولید شده، چیز جدیدی نباشد و هویتی از آن خود برای عرضه داشته باشد.
چرا نمی‌توانیم چیزی را که خلق می‌کنیم (/چیزی خلق کنیم که) صرفاً در لحظهٔ خلق از خلقش لذت ببریم و سپس به فراموشی سپرده شود؟ نه به این معنا که خالقش صرفاً برای دل خودش خلق کند و آن را از ناظران احتمالی پنهان کند؛ او می‌تواند آن را در لحظه و در حضور تمامی دنیا خلق کند، اما تمامی ماجرا پس از پایان فرآیند به پایان برسد و صرفاً اینکه اوج (یا شاید همه ی) زیبایی آن خلقت و مخلوقش محدود به فرآیند و احتمالاً نخستین لحظهٔ ظهور مخلوق نهایی است و آن موجود مختص‌‌ همان لحظه است و با تاریخ و ساعت و دقیقهٔ‌‌ همان موقع برچسب خورده است و پس از آن، دیگر گذشته («گذشته») است و متعلق به گذشته است.
چرا تا این حد شیفتهٔ خود و اثراتمان بر گذر زمان هستیم؟ چرا بر اساس وقت و تلاش و فرسایشی که فرآیند تولید مصرف کرده است بر مخلوق ارزش می‌گذاریم و انتظار داریم با ضریبی منطقی از متغیرهای مذکور، اثر نیز باقی بماند و جا برای خود در معدهٔ آینده‌ای که هر روز خواهد بلعیدش، جا باز کند؟
چر این «خودشیفتگی» و به خود بها دادن اشتباه است؟
چرا نیست؟

پانوشت: همهٔ ضمیرهای اوّل شخص جمع را با اوّل شخص مفرد جایگزین شود

Thursday, January 13, 2011

یا هفت مقدس

می‌شه گفت تازگیاس به این نتیجه رسیدم که اون قدیمیا همچین خیلی هم بی‌حساب و کتاب به هفت نمی‌گفتن عدد مقدس.
آقا جون، من بدجوری دارم حال می‌کنم با این هفت.
اندازهٔ یک هشتم از هشت کمتره. یه سر هشت رو زدن و شده هفت و خیلی ظریف تعادلش به هم خورده و ریز ریز تلو تلو می‌خوره. همچین رقص وار. ولی نه به قِرواری شش.
شش و همچنین هشت هر دو یه تقارن تکراری خسته کننده و خواب آور دارن. باز می‌شه گفت هشت یه ذره سنگین و رنگین تره تا شش.
شش مثل یه بچه دبیرستانیِ پرانرژیِ خراب کاره که هی دور خودش می‌چرخه.
هفت یه تعادل خیلی ناپایدار و زیبا بین این دو تا موجود مزخرفه، و زیباییش هم به همین تعادل ناپایداره.
نمی‌ذاره راحت پیاده روی کنی روش (مثل هشت) و نمی‌ذاره باهاش هم آهنگ شی (مثل شش) و هی می‌زنه تو سر شش.
چی بگم که هرچی بگم بازم کم گفته‌ام.

Friday, January 7, 2011

معتاد

من معتادم
معتادم به گزیدن کلماتت و مکیدن شیره شان
چرا که در دسترسم نیستی
تا بگزم تنت را و بمکم شیره ی حیاتت را

Sunday, January 2, 2011

مستی و راستی

You don't wanna kill no one, or even their eyes, and specially in this case the D. J., and specially my D. J.

So, when he says you should do this, he means it, and he means something by that, so you better do that, and you will, as I did.

Cheers, to a brighter tomorrow!