Monday, January 31, 2011
خواب دیدم
Sunday, January 30, 2011
Choices
And it's about YOU making them choices for YOURSELF.
And if you (I) will ever have the "nerve (balls) to make the final cut".
Friday, January 28, 2011
Happened in Gooder - 1 (Hi)
Elham - کاش سلام رو حذف می کردیم از مکالمات روزانه
Sara - من کردم، مکالمه رو با چطوری شروع می کنم
Me - چرا؟ وقتتو می گیره؟
Elham - با سلام صبح خیلی مشکل دارم. چه کرمیه خوب 6 ساعت قبلش هم دیگرو دیدیم بعد از خواب بلند میشیم دوباره سلام می کنیم. خوب که چی؟
Me - خوب آره، سلام بعد خواب واقعاً بیمورده، ولی غریزیه. اعلام زنده بودنه. اعلام وجوده. تو این مایهها که «یا الله! ما اومدیم!»
Elham - خوب بلند میشیم جلوشون راه میریم میفهمن زنده ایم دیگه. چه کاریه خوب حالا حرف هم بزنیم خسته هم بشیم.
Me - میگم که غریزیه! یه حس مریضِ نیاز به ارتباطه. ولی میشه به جاش مثلاً یه دستی تکون داد، یا یه لبخند زد.
Elham - لبخنده خوبه، قشنگ میشه. ولی فکر کن آدم صبح بلند شه به باباش لبخند بزنه جای سلام!
Me - :)) دیدی یه جا "باید" سلام کرد؟
Elham - همه جا باید سلام کرد
Ali - آقا حالا که قضیه از این قراره بیان این رو پتیشن کنیم... مصیبتیه واقعآ... بعد یه جا هم که صب بیدار می شی سلام نمی کنی فکر می کنن مشکل داری باهاشون و اینا... مسخره ست! باید حذف بشه.
Elham - آره واقعن. کل خانواده هی واسه من لکچر میدن که زشته و فلان و اینا حالا هی بیا بگو جان شما منظوری نداشتم.
Me - پتیشن کن برادر من
Elham - چند روز پیشا تو دانشگاه مُشتی خاله زنک با فاصله ی یک متر از من داشتن میگفتن که این دختره( خدارو شکر اسمم رو هم نمیدونن بعد توقع سلام دارن) سلام کردن بلد نیست.بعد فکر میکردن نمیشنوم.
Me - عذاب من تو دانشگاه برعکسه، اما با عوارض مشابه. من هیچکیو نمیشناسم و نمیخوام هم بشناسم و اسماشونم طبعاً نمیدونم؛ عوضش بدبختانه به دلایل نامشخصی همه منو میشناسن و تا خرتناق آمارو دارن، و سلام میکنن و جواب نمیگیرن، و با این وجود که نتیجتاً من آدم اَنی حساب میشم، تفاوتی حاصل نمیشه.
Elham - ببین چقدر محبوبِ ملتی که از رو نمیرن.
Me - این محبوبیتا واسه فاطی تمبون نمی شه.
Elham - بله.
Rat in the Barn?
Thursday, January 27, 2011
Tuesday, January 25, 2011
Re: Shame on the Night [from Child in Time]
آقای ایکس از دور دید که چیزی از آقای آستریسک پاره شد و روی آسفالت افتاد. با خودش فکر کرد که «مگر میشود کسی به این راحتی خاموش شود؟»
انگار میشد.
«حداقل امتحان کرد. مردهاش به زندهٔ من میارزد.»
و باز هم فکر کرد.
آن قدر فکر کرد تا استخوانهایش پوسیدند.
Tuesday, January 18, 2011
ای تویی که امیدوارم هنوز این جا رو بخونی و اینا رو ببینی
نه برای اینکه خودشیفتهترین آدم تاریخ بودی و هیچ وقت درک نکردی چقدر دوستت داشتم،
نه برای اینکه شو آفترین ویرجین نمای زنده بودی،
نه برای اینکه یه اَنِ درجه یک بودی و من یه خیار شور توی پستو بودم برات،
نه برای اینکه رکورد سنگ پای قزوینو زدی،
نه برای اینکه محیط کارمو جهنم کردی،
و نه برای همهی تروماهایی که سرم آوردی.
نه حتی برای اینکه یه جندهی تمام عیار بودی.
برای اینکه باعث شدی به غلظت خودت موجود کثافتی بشم.
و برای یه سال نصف بیشتر آدمای دنیا رو با تو یه گه حساب کنم.
و دیگه نتونم لذت ببرم و به همه با حسادت و حسرت نگاه کنم.
و بیشتر از همه برای اینکه باعث شدی از خودم متنفر بشم.
Monday, January 17, 2011
ضاعقه
وقتی راجب مطلوبیت کالا صحبت می کنیم مفهوم کسب رضایت مندی است که هر فردی با توجه به سلیقه، ضاعقه، فرهنگ و ...
16 سال درس خوندی که بشی این؟
معادله بخوره تو سرت، ابله بی شعور.
Saturday, January 15, 2011
پیوسته
از ندانستن و نفهمیدن، و نتوانستن، و ترکیبهای مختلف اینها.
از فهمیدن ناتوانیام.
از ناتوانی در پذیرفتن وضع موجود.
از ناتوانی در نپذیرفتن وضع موجود و یافتن راه تغییرش.
از فهمیدن و دانستن راه تغییر، اما نتوانستن.
از ندانستن چگونگی توانستن.
Friday, January 14, 2011
قفل/کلید (کردن)
چرا تا این حد شیفتهٔ خود و اثراتمان بر گذر زمان هستیم؟ چرا بر اساس وقت و تلاش و فرسایشی که فرآیند تولید مصرف کرده است بر مخلوق ارزش میگذاریم و انتظار داریم با ضریبی منطقی از متغیرهای مذکور، اثر نیز باقی بماند و جا برای خود در معدهٔ آیندهای که هر روز خواهد بلعیدش، جا باز کند؟
چر این «خودشیفتگی» و به خود بها دادن اشتباه است؟
چرا نیست؟
پانوشت: همهٔ ضمیرهای اوّل شخص جمع را با اوّل شخص مفرد جایگزین شود
Thursday, January 13, 2011
یا هفت مقدس
میشه گفت تازگیاس به این نتیجه رسیدم که اون قدیمیا همچین خیلی هم بیحساب و کتاب به هفت نمیگفتن عدد مقدس.
آقا جون، من بدجوری دارم حال میکنم با این هفت.
اندازهٔ یک هشتم از هشت کمتره. یه سر هشت رو زدن و شده هفت و خیلی ظریف تعادلش به هم خورده و ریز ریز تلو تلو میخوره. همچین رقص وار. ولی نه به قِرواری شش.
شش و همچنین هشت هر دو یه تقارن تکراری خسته کننده و خواب آور دارن. باز میشه گفت هشت یه ذره سنگین و رنگین تره تا شش.
شش مثل یه بچه دبیرستانیِ پرانرژیِ خراب کاره که هی دور خودش میچرخه.
هفت یه تعادل خیلی ناپایدار و زیبا بین این دو تا موجود مزخرفه، و زیباییش هم به همین تعادل ناپایداره.
نمیذاره راحت پیاده روی کنی روش (مثل هشت) و نمیذاره باهاش هم آهنگ شی (مثل شش) و هی میزنه تو سر شش.
چی بگم که هرچی بگم بازم کم گفتهام.
Friday, January 7, 2011
معتاد
معتادم به گزیدن کلماتت و مکیدن شیره شان
چرا که در دسترسم نیستی
تا بگزم تنت را و بمکم شیره ی حیاتت را
Sunday, January 2, 2011
مستی و راستی
So, when he says you should do this, he means it, and he means something by that, so you better do that, and you will, as I did.
Cheers, to a brighter tomorrow!