Friday, January 14, 2011

قفل/کلید (کردن)

چرا باید چیزی خلق کرد برای ماندگار شدنش؟ به ویژه هنگامی که این خلق کردن، واقعاً شامل «خلقت» به معنای خاص کلمه باشد، بعنی فرآیندی پیش رونده در تولید آن انجام شده باشد و طی آن چیزی و/با ایده و تفکری نو و خالص تولید شود و مخلوق به صرف آنکه در لحظه‌ای خاص تولید شده، چیز جدیدی نباشد و هویتی از آن خود برای عرضه داشته باشد.
چرا نمی‌توانیم چیزی را که خلق می‌کنیم (/چیزی خلق کنیم که) صرفاً در لحظهٔ خلق از خلقش لذت ببریم و سپس به فراموشی سپرده شود؟ نه به این معنا که خالقش صرفاً برای دل خودش خلق کند و آن را از ناظران احتمالی پنهان کند؛ او می‌تواند آن را در لحظه و در حضور تمامی دنیا خلق کند، اما تمامی ماجرا پس از پایان فرآیند به پایان برسد و صرفاً اینکه اوج (یا شاید همه ی) زیبایی آن خلقت و مخلوقش محدود به فرآیند و احتمالاً نخستین لحظهٔ ظهور مخلوق نهایی است و آن موجود مختص‌‌ همان لحظه است و با تاریخ و ساعت و دقیقهٔ‌‌ همان موقع برچسب خورده است و پس از آن، دیگر گذشته («گذشته») است و متعلق به گذشته است.
چرا تا این حد شیفتهٔ خود و اثراتمان بر گذر زمان هستیم؟ چرا بر اساس وقت و تلاش و فرسایشی که فرآیند تولید مصرف کرده است بر مخلوق ارزش می‌گذاریم و انتظار داریم با ضریبی منطقی از متغیرهای مذکور، اثر نیز باقی بماند و جا برای خود در معدهٔ آینده‌ای که هر روز خواهد بلعیدش، جا باز کند؟
چر این «خودشیفتگی» و به خود بها دادن اشتباه است؟
چرا نیست؟

پانوشت: همهٔ ضمیرهای اوّل شخص جمع را با اوّل شخص مفرد جایگزین شود

4 comments:

Unknown said...

چرا باید چیزی خلق کرد برای ماندگار شدنش؟
چرا تا این حد شیفتهٔ خود و اثراتمان بر گذر زمان هستیم؟


واللا بالاخره هر وقت چیزی را خلق میکنیم، (که گفته اند که "خالق" ما را به مثال و شباهت خود آفرید! و اینا... و اینکه من میگم چاره‌ای نداریم و عاجزیم جز از خلاقیت مدام در هر لحظه از وجود و زندگیمان، و خودمان خداییم در آن خلقت. باشد یک تفکر،قصیده، نقاشی، معماری، یک گوز با معنی! و یا در مهبانگ یک ارگاسم نیت‌بار در اندرون زهدان عشق...) ظن من بر اینست که آن عده از ماها که ترس از "مرگ" را از هستیمان نشُسته‌ایم ماندگاری و ابدیت را در خالقیتمان میجوییم و چنان دردمان دوا میکنیم...
ولی بقیه مان که تمامیت عالم و ابدیتش را به نوعی درک کرده ایم و از یاد نمیبریم که جز از بخشی از آن نیستیم و هستی و نیستی را در آن مکمل همدیگر در جاودانگی میبینیم، خلق میکنیم که حال! کنیم. به هر حال مگر نه اینست که همواره در حال هستیم؟! ...
نوش...

پ.ن. یه نگاهی به این هم بنداز. بعضی جاهاش شاید به بحثمون بخوره:

http://negahi.com/wordpress/?p=28#comment-90

نوش...

Egregoroi said...

مرسی. ولی نمی دونم چرا کامنتتون اینجا نیومده ولی تو ایمیلم اومد.

Unknown said...

مال منو میگی؟‍!
فک کردم که شت! دود شد رفت هوا!!!
نمیدونم چرا!
پس اگه گرفتیش که الهمدولاه!...

Egregoroi said...

piyale said:
"
چرا باید چیزی خلق کرد برای ماندگار شدنش؟
چرا تا این حد شیفته ی خود و اثراتمان بر گذر زمان هستیم؟

واللا بالاخره هر وقت چیزی را خلق میکنیم، (که گفته اند که "خالق" ما را به مثال و شباهت خود آفرید! و اینا... و اینکه من میگم چاره‌ای نداریم و عاجزیم جز از خلاقیت مدام در هر لحظه از وجود و زندگیمان، و خودمان خداییم در آن خلقت. باشد یک تفکر،قصیده، نقاشی، معماری، یک گوز با معنی! و یا در مهبانگ یک ارگاسم نیت‌بار در اندرون زهدان عشق...) ظن من بر اینست که آن عده از ماها که ترس از "مرگ" را از هستیمان نشُسته‌ایم ماندگاری و ابدیت را در خالقیتمان میجوییم و چنان دردمان دوا میکنیم...
ولی بقیه مان که تمامیت عالم و ابدیتش را به نوعی درک کرده ایم و از یاد نمیبریم که جز از بخشی از آن نیستیم و هستی و نیستی را در آن مکمل همدیگر در جاودانگی میبینیم، خلق میکنیم که حال! کنیم. به هر حال مگر نه اینست که همواره در حال هستیم؟! ...
نوش...

پ.ن. یه نگاهی به این هم بنداز. بعضی جاهاش شاید به بحثمون بخوره:

http://negahi.com/wordpress/?p=28#comment-90

نوش...
"