+
آقای ایکس از دور دید که چیزی از آقای آستریسک پاره شد و روی آسفالت افتاد. با خودش فکر کرد که «مگر میشود کسی به این راحتی خاموش شود؟»
انگار میشد.
«حداقل امتحان کرد. مردهاش به زندهٔ من میارزد.»
و باز هم فکر کرد.
آن قدر فکر کرد تا استخوانهایش پوسیدند.
No comments:
Post a Comment