Saturday, January 15, 2011

پیوسته

من پیوسته رنج می‌برم.
از ندانستن و نفهمیدن، و نتوانستن، و ترکیب‌های مختلف این‌ها.
از فهمیدن ناتوانی‌ام.
از ناتوانی در پذیرفتن وضع موجود.
از ناتوانی در نپذیرفتن وضع موجود و یافتن راه تغییرش.
از فهمیدن و دانستن راه تغییر، اما نتوانستن.
از ندانستن چگونگی توانستن.

4 comments:

Anonymous said...

رنج و لذت بردن زنگ تفریح همدیگرند و بدبختانه بدون هم معنی ندارند...

به هر حال من از خوندن این مقاله ها خیلی لذت بردم و فکر میکنم غنی تر شدم:

http://www.iran-emrooz.net/index.php?/think/more/26170/

ولی اولش

http://think.iran-emrooz.net/index.php?/think/more/25115/

و بعد

http://think.iran-emrooz.net/index.php?/think/more/25615/

د.ج.ناپیدا

Niloufar said...

با اينكه همه فعل ها منفي بود و نا اميد بود
ولي همين كه اينارو فهميدي ...
نميدونم چرا هميشه سعي ميكنم نكات مثبت و در بيارم
دست و دلم به منفي نميره
همه فعل اين حرف ن كوفتي اومد سرش
ولي اگر هم ن نبود ديگه هيچ حسي نميداد همه مثبت ، خب
انگار مثبت وجود نداره . اخه يه چيز مثبت كه گفتن نداره. حد اقل واسه من. انقدر بقيه منفي دارن تو زندگي كه وقتي از مثبت حرف بزنيم ، ته ته اش باز منفي و داديم بهشون
اين مثبت ه كه با منفي معني ميشه.

Egregoroi said...

مرسی بابت لینکا. این آقای کاخساز خیلی کارش درسته!

Babak Khoramdin said...

shit man... i'm totally scared... you becomin so like me in every aspect! thats scary..., be so careful...! ;)