حس می کنم دیگه کلاً کسی نمی فهمه من چی می گم.
نه که چیز خاصی برا گفتن داشته باشم، یا آدم خفنی باشم و شت لایک دت.
انگار یه زبون دیگه حرف می زنم.
یا صرفاً دارم ایبیدی بیبیدی می کنم و فکر می کنم که دارم حرف می زنم.
همین جا هاست که آدم تصمیم می گیره دیگه حرفاشو نزنه.
ما آدم های افسرده ای هستیم.
Tuesday, December 28, 2010
Monday, December 27, 2010
اصل مطلب
خیلی بی مقدمه می رم سر اصل مطلب
1.
ذره ذره بو بکشی و هوا هم قاطیش کنی و مزه مزه کنی بو رو، یا این که چنان حس بویاییت رو با یه تپه از بو بمباران کنی که یک لحظه حس کنه و دیگه هیچ چیزی حس نکنه و کلاً بسوزونه قضیه رو. حالا شاید هم تو مرحله ی بعد بپردازی به زبان و دهان و طعمش، و سنسورهای مزه رو سیل بگیره.
الف) امان از روزی که حس دیگه ای برای بمباران نداشته باشی.
ب) امان از روزی که بوی سیرمونی ناپذیر مورد نظر یافت بشه.
(چه کنه با من اون مزه اش!)
2.
شده ام پسر خوب مامان.
نه در اون حد مورد نظر جناب عالی، یا کلاً تصور ایده آل تو، یا کلاً هر ایده ی دیگه ای که داشته باشی.
اصلاً ریدم تو اون پیش داوریت!
خلاصه.
شده ام پسر خوب مامان.
کربن کاتیون نوع 3.
خوب.
آره.
2.
انگاری همیشه یه جورایی نگرانه که در شرایط موارد معدود از دست دادن الکترون کربن اصلی، بزند و دست برقضا، فاصله ام تا کربن مثبت، فاصله ی دوپیوندی شود و به قولی گفتنی، فوق مزدوج شوم، و هر چی الکترون دارم، نه همه اش، صرفاً پیوندی ها، یا همون یه دونه ای که فقط مال خودمه رو، خراب کنم روی سر کربن مرکزی.
برای خودم بشوم مرکز بار مثبت و آخرین هیدروژن هم بپرد.
جفت کربن ها سه چهار پیوندی شوند و بمانند بی هیدروژن.
البته من کلاً طی این مدت تو کار تخلیه الکترون تو سر خودم بوده ام.
خیلی هم به کربن مرکزی کاری نداشته ام.
چی می خواستم بگم؟
آها!
3.
صرفاً تحت شرایط ویژه ی وجود نور و حرارت لعنتیه که بعد از شکست پیوند، خیلی ضایع به هر اتم یه الکترون می رسه و میشن دو تا رادیکال. حالا حدس بزن اسم این شکست چیه؟ شکست هومولیتیک! بله!
فکر می کنی توی هترولیتیک چی می شه؟ هترولیتیک نرمال بی دردسر بچه ی خوب سر به راه؟ همه ی الکترون ها خراب می شن سر یک اتم، و اون یکی از الکترون خالی می شه! تو یه محیط نرمال شیمیایی!
Saturday, December 25, 2010
اوهوی
اوهوی!
ای فانتزی توی کله ام!
ای متشکل از میلیون ها چهره ی ذخیره شده توی حافظه ام!
ای مشخص نا مشخص!
ای دوست داشتنیِ نا موجود و دست نیافتنی!
همین.
فقط می خواستم حواست جمع باشه.
ای فانتزی توی کله ام!
ای متشکل از میلیون ها چهره ی ذخیره شده توی حافظه ام!
ای مشخص نا مشخص!
ای دوست داشتنیِ نا موجود و دست نیافتنی!
همین.
فقط می خواستم حواست جمع باشه.
Friday, December 10, 2010
دیدی؟
دیدی؟
سه شنبه ی موعود شد سیَه شنبه (جمعه)، و بار دیگه بر این نظریه صحه گذاشت که من دریا هم برم دریا خشک می شه.
یا به زبان ساده تر، اگر دفعه ی اول چسبوندی ماجرا رو سر جای مناسب، که هیچ؛ وگرنه بعدش دیگه هرچقدر هم بشاشی درخت سبز نمی شه. اصولاً من پای درخت هم بشاشم، درخته خشک می شه.
خشک نشه هم در هر صورت اتفاق جالبی نمی افته.
یه چیزی تو این مایه ها که کون گهی تو می مالی به همه ی درخت های اطراف، و نه تنها همه ی درخت های اطراف رو گهی می کنی، بلکه کون خودت رو هم از گه نمی زدایی!
سیگارتو درست خاموش کن دود فیلترش خفه مون کرد.
خیلی بی خود بی خود اعصابم از دست خودم خورده! گند بزنه این زندگیو!
سه شنبه ی موعود شد سیَه شنبه (جمعه)، و بار دیگه بر این نظریه صحه گذاشت که من دریا هم برم دریا خشک می شه.
یا به زبان ساده تر، اگر دفعه ی اول چسبوندی ماجرا رو سر جای مناسب، که هیچ؛ وگرنه بعدش دیگه هرچقدر هم بشاشی درخت سبز نمی شه. اصولاً من پای درخت هم بشاشم، درخته خشک می شه.
خشک نشه هم در هر صورت اتفاق جالبی نمی افته.
یه چیزی تو این مایه ها که کون گهی تو می مالی به همه ی درخت های اطراف، و نه تنها همه ی درخت های اطراف رو گهی می کنی، بلکه کون خودت رو هم از گه نمی زدایی!
سیگارتو درست خاموش کن دود فیلترش خفه مون کرد.
خیلی بی خود بی خود اعصابم از دست خودم خورده! گند بزنه این زندگیو!
Wednesday, December 8, 2010
قلندر
تاقی به توقی، و روزها از سر، ته می شوند
آدم های جدید جذاب می شوند
آدم های قدیمی آزار دهنده می شوند
آدم های جدید خسته کننده می شوند
و یاد آدم های قدیمی می افتم
پسقل تاق و توق می کند و غار و غور
و هر وقت اراده کند مختار است که بزند زیر همه چیز و کاملاً آزادانه فعالیت کند
روشن نشود، و آن قدر التماسش کنی که پدرت خوب، مادرت خوب، ناز و عشوه ات را بگذار برای فردا پس فردایی تا راضی بشود و روشن شود
و پول های نداشته خرج می شود، کار روی کار تلنبار می شود و دروغ روی دروغ مالیده می شود
شب صبح می شود و صبح شب
و بعضی موقع ها برعکس
یک گربه معضل را حل می کند یا یک زن؟
هیچ کدام
می خواهم سر به تنم نباشد
این سه شنبه ی موعود بی عاید چهارشنبه نشود
می خواهم هیچوقت شب صبح نشود
یا حالا که دیگر کار از کار گذشته و صبح شده، دیگر شب نشود
این رنج و فرسایش بی پایان و خزنده را زمان هم نمی تواند شفا بدهد
چهره هایی که خالی از هر گونه علائمی اند
اما کافی است به طور اتفاقی برونزدهای مریض و دردناک رنج نهان زیر چهره شان را ببینی
کاش از همان اول ببینیم
کاش کارمان به ویکی لیکسی شدن نکشد و همان جا ببینیم و بخوانیمشان
شب دراز است و کثیف و قلندر بیدار است و خواب آلود
چرا همه جا ناله است؟
آدم های جدید جذاب می شوند
آدم های قدیمی آزار دهنده می شوند
آدم های جدید خسته کننده می شوند
و یاد آدم های قدیمی می افتم
پسقل تاق و توق می کند و غار و غور
و هر وقت اراده کند مختار است که بزند زیر همه چیز و کاملاً آزادانه فعالیت کند
روشن نشود، و آن قدر التماسش کنی که پدرت خوب، مادرت خوب، ناز و عشوه ات را بگذار برای فردا پس فردایی تا راضی بشود و روشن شود
و پول های نداشته خرج می شود، کار روی کار تلنبار می شود و دروغ روی دروغ مالیده می شود
شب صبح می شود و صبح شب
و بعضی موقع ها برعکس
یک گربه معضل را حل می کند یا یک زن؟
هیچ کدام
می خواهم سر به تنم نباشد
این سه شنبه ی موعود بی عاید چهارشنبه نشود
می خواهم هیچوقت شب صبح نشود
یا حالا که دیگر کار از کار گذشته و صبح شده، دیگر شب نشود
این رنج و فرسایش بی پایان و خزنده را زمان هم نمی تواند شفا بدهد
چهره هایی که خالی از هر گونه علائمی اند
اما کافی است به طور اتفاقی برونزدهای مریض و دردناک رنج نهان زیر چهره شان را ببینی
کاش از همان اول ببینیم
کاش کارمان به ویکی لیکسی شدن نکشد و همان جا ببینیم و بخوانیمشان
شب دراز است و کثیف و قلندر بیدار است و خواب آلود
چرا همه جا ناله است؟
Monday, December 6, 2010
یه سه شنبه ی نرمال
فانتزی بی خوابی و کیبوردی که تو تاریکی دیده نمیشه و آدرسایی که همش باید اصلاح بشن و اضافه و کم شن.
این سه شنبه ی لعنتی پس کی میاد؟
چند بار دیگه این نمایش نامه ی کوفتیو بخونم و هیچ ایده ای به ذهنم نرسه.
دروغ چرا میگی مرتیکه. یه بارم کامل نخوندیش که.
نمایش نامه ی بدیم نیس اتفاقاً. خیلی هم بامزه است و نیش دار. اگه بتونم بخونمش البته.
اینا نمی ذارن که. هرجا میریم یه مریضی پیدا میشه و محموله کرمشو خالی می کنه. حتی آدمایی که هیچ ازشون انتظار نمیره.
شنیدی میگن جلو گوزوها نرینی می گن کون نداره؟ همونه قضیه.
***
الان که دیگه چراغ روشنه، حالا انعکاس نمی ذاره نصف کیبوردو ببینم. په! می بینی زندگیو؟
***
فردا باید برم و کرایه ماشینی که ندارم بدم و برم اون ور دنیا، که به تنها فعالیتی که الآن براش خیلی ارزش قائلم خاتمه بدم.
چرا؟ تا خود طلوع آفتاب می تونم برات دلیل بشمرم و ریشه ی همشونم بگم، و ببینی که هیچ کدوم تقصیر من نیستن.
دنبال مقصر گشتن البته خیلی کار آسون و پستیه. بهانه آوردنه یه جورایی. ولی این دفعه نه. حداقل تقریباً هیچ کیو نمی تونم مقصر بدونم. تقصیر هیچکس نیست. شرایطه. و در عین حال تقصیر همه هم هست.
***
حس می کنم به صورت هم زمان روی 6 تا پل کاملاً ناپایدار و زپرتی ایستادم، و عین خیالم هم نیست و واسه خودم سیگار هم روشن کردم. انگار یکی دو قدم دیگه هم برم سه چهارتاییشون میریزه.
بدم نمیاد بدوم و بپرم اونور پل توی جنگل و حالشو ببرم، یا حداقل از این آفتاب مزخرف روی پل خلاص شم،
اما، پسر جون، یکی دو تا که نیست که.
***
آسمون لعنتی هم قصد آبی شدن نداره.
از دانشگاه که شهرو نگاه می کنم، شبیه یک کیک قهوه ایه که کلاهک برج میلاد مثل شمع تولد از توش زده بیرون.
***
نمی دونم اینا صرفاً یه ابراز دلتنگی دوستانه ان و همین، یا ابراز علاقه اند و دست و پا؟
لعنت بر این شرایط و روابط و پیچیدگی های بی مورد.
ای سه شنبه ی موعود، بیا و رهاییم ده از این تلاطم (اگر برش نیفزایی البت)
***
در ضمن بابک جان، این سه شنبه به اون سه شنبه ی هوموسکسوئلی که شما در ذهن داری، هیچ ربطی نداره. یه سه شنبه ی کاملاً نرماله.
این سه شنبه ی لعنتی پس کی میاد؟
چند بار دیگه این نمایش نامه ی کوفتیو بخونم و هیچ ایده ای به ذهنم نرسه.
دروغ چرا میگی مرتیکه. یه بارم کامل نخوندیش که.
نمایش نامه ی بدیم نیس اتفاقاً. خیلی هم بامزه است و نیش دار. اگه بتونم بخونمش البته.
اینا نمی ذارن که. هرجا میریم یه مریضی پیدا میشه و محموله کرمشو خالی می کنه. حتی آدمایی که هیچ ازشون انتظار نمیره.
شنیدی میگن جلو گوزوها نرینی می گن کون نداره؟ همونه قضیه.
***
الان که دیگه چراغ روشنه، حالا انعکاس نمی ذاره نصف کیبوردو ببینم. په! می بینی زندگیو؟
***
فردا باید برم و کرایه ماشینی که ندارم بدم و برم اون ور دنیا، که به تنها فعالیتی که الآن براش خیلی ارزش قائلم خاتمه بدم.
چرا؟ تا خود طلوع آفتاب می تونم برات دلیل بشمرم و ریشه ی همشونم بگم، و ببینی که هیچ کدوم تقصیر من نیستن.
دنبال مقصر گشتن البته خیلی کار آسون و پستیه. بهانه آوردنه یه جورایی. ولی این دفعه نه. حداقل تقریباً هیچ کیو نمی تونم مقصر بدونم. تقصیر هیچکس نیست. شرایطه. و در عین حال تقصیر همه هم هست.
***
حس می کنم به صورت هم زمان روی 6 تا پل کاملاً ناپایدار و زپرتی ایستادم، و عین خیالم هم نیست و واسه خودم سیگار هم روشن کردم. انگار یکی دو قدم دیگه هم برم سه چهارتاییشون میریزه.
بدم نمیاد بدوم و بپرم اونور پل توی جنگل و حالشو ببرم، یا حداقل از این آفتاب مزخرف روی پل خلاص شم،
اما، پسر جون، یکی دو تا که نیست که.
***
آسمون لعنتی هم قصد آبی شدن نداره.
از دانشگاه که شهرو نگاه می کنم، شبیه یک کیک قهوه ایه که کلاهک برج میلاد مثل شمع تولد از توش زده بیرون.
***
نمی دونم اینا صرفاً یه ابراز دلتنگی دوستانه ان و همین، یا ابراز علاقه اند و دست و پا؟
لعنت بر این شرایط و روابط و پیچیدگی های بی مورد.
ای سه شنبه ی موعود، بیا و رهاییم ده از این تلاطم (اگر برش نیفزایی البت)
***
در ضمن بابک جان، این سه شنبه به اون سه شنبه ی هوموسکسوئلی که شما در ذهن داری، هیچ ربطی نداره. یه سه شنبه ی کاملاً نرماله.
Sunday, December 5, 2010
Tuesday, November 30, 2010
زنهار!
واخ واخ!
تو گو که مگر امکان وقوع چنین پیشامدی در کائنات فیزیکی متأخر هست؟
بانویی به این نجابت، به این کمیت و کیفیت به بنده ی حقیرسرتا کف کفش خوش مزگی، گسیل پیام از نوع کشش شهوانی کرده، گسیلش های غیرحرفه ای این جانب از نوع جان خودفشانی های نیمه پنهانی را انعکاس نیز دهد، بعد در همان حال داراب ما اندیشه ی اویلبل نبودن وی در سر من نهاده کند؟
آمدی که نسازی ها، داراب جان بابا!
چنین کنی که خود ناکارآمدمان را می پروری که!
دچار درماندگی آموخته مان می کنی ها!
چه گویم که مسئولیت البت بر گرده ی تو ناروا افکنده ام و رواداری ستم است بر تو چنین پیش داوری.
نهضت از من باید که برکتی پیایندش باشد!
ای بانو نگاه بان!
ای دیدگانت شط شهد ملائک!
ای زلف تو یلدای خم و پیچ ممالک!
دریغ بر من گر زین ره گام گمراه بردارم!
تو گو که مگر امکان وقوع چنین پیشامدی در کائنات فیزیکی متأخر هست؟
بانویی به این نجابت، به این کمیت و کیفیت به بنده ی حقیرسرتا کف کفش خوش مزگی، گسیل پیام از نوع کشش شهوانی کرده، گسیلش های غیرحرفه ای این جانب از نوع جان خودفشانی های نیمه پنهانی را انعکاس نیز دهد، بعد در همان حال داراب ما اندیشه ی اویلبل نبودن وی در سر من نهاده کند؟
آمدی که نسازی ها، داراب جان بابا!
چنین کنی که خود ناکارآمدمان را می پروری که!
دچار درماندگی آموخته مان می کنی ها!
چه گویم که مسئولیت البت بر گرده ی تو ناروا افکنده ام و رواداری ستم است بر تو چنین پیش داوری.
نهضت از من باید که برکتی پیایندش باشد!
ای بانو نگاه بان!
ای دیدگانت شط شهد ملائک!
ای زلف تو یلدای خم و پیچ ممالک!
دریغ بر من گر زین ره گام گمراه بردارم!
Monday, November 29, 2010
I QUIT!
بازهم آفتاب در اومد و همه چیز سر جاشه. سرم رو از پنجره می کنم بیرون و آسمون همون کثافت قهوه ای خاکستری با ته رنگ آبی تخمی همیشگیه. یک روز عین 7917 روز قبلی. حتی فکر کنم مجموع مقدار پرتو کیهانی که هر روز جذب می کنم هم با 7917 روز قبلی قرقی نکرده باشه. هنوز همون احمق های قبلی سر کارند که یک ماهیه رسم جدید تعطیلات سه روزه ی آخر هفته رو هم برقرار کرده اند.
باز هم با یک قوز 75 درجه پشت مونیتور 17 اینچ کثافت گرفته ام نشسته ام وطی چرخه هایی 5 دقیقه ای در محتویات لیست زیر را به امید پیدا کردن یک چیز جدید باز و بسته می کنم و صد البته چیزی تغییر نکرده:
یخچال، پنجره ی آشپزخونه، لای کتابای تکراری، آرشیو موزیک، جی میل و البته فیس بوک.
لعنت به این زندگی که همه چیزش تبدیل شده به یک پروسه ی کش دار فرسایشی و زجر آور.
خواب هم همین طور.
دو حالت دارد:
1. می خوابم و بلافاصله بیدار می شوم و می بینم که 10 ساعت گذشته و انگار که فقط عقربه های ساعت تخته گاز رفته اند، هیچ چیز دیگری اتفاق نیافتاده، نه تن من چیزی از خواب به یاد می آورد و نه ذهنم.
2. می خوابم و کلاً قطع ارتباط می کنم با محیط اتاق. بعد شروع می کنم به کشف کردن و قطعه به قطعه ساختن یک دنیای جدید توی خوابم. و آنقدر لذت می برم که نگو. و به کلی فراموش می کنم که خوابم. آدم ایده آلم را عضو به عضو می سازم و شروع می کنم به زندگی کردن با او توی این دنیای عزیز. دیگر خالقش نیستم، عضوش هستم و همراهش. و انگار که خواب تمام شدنی نیست. انگار که پیش از آن خواب بوده ام و خاطرات خواب قبلی کم کم محو می شوند.
خوش می گذرد و به آهستگی و آسودگی. چهار پنج سالی می گذرد و اوضاع روز به روز بهتر می شوند.
و در بهترین روز آن ماجرا، انگاز از زیر پوست خواب چیز دیگری زائیده می شود. ناگهان همه چیز شروع می کند به آب شدن و فرو ریختن و خاکستری شدن، کم کم بوها و صداهای بدی می آید و چهره ی آدمها بی حس و بی شکل می شود و نور بد رنگ مزخرفی همه جا را می گیرد که چشمهایم درد می گیرند و بیدار می شوم. و چنان حالی به من دست می دهد که از وصفش کاملاً عاجزم و همه ی خستگی آن 5 سال تزریق می شود توی رگ هایم و انگار در یک آن 5 سال پیر می شوم.
بیش از آن از عاجزم از پیدا کردن یک دلیل موجه برای عقب انداختن باز کردن در و پریدن توی گودال سیاه توی در
.
باز هم با یک قوز 75 درجه پشت مونیتور 17 اینچ کثافت گرفته ام نشسته ام وطی چرخه هایی 5 دقیقه ای در محتویات لیست زیر را به امید پیدا کردن یک چیز جدید باز و بسته می کنم و صد البته چیزی تغییر نکرده:
یخچال، پنجره ی آشپزخونه، لای کتابای تکراری، آرشیو موزیک، جی میل و البته فیس بوک.
لعنت به این زندگی که همه چیزش تبدیل شده به یک پروسه ی کش دار فرسایشی و زجر آور.
خواب هم همین طور.
دو حالت دارد:
1. می خوابم و بلافاصله بیدار می شوم و می بینم که 10 ساعت گذشته و انگار که فقط عقربه های ساعت تخته گاز رفته اند، هیچ چیز دیگری اتفاق نیافتاده، نه تن من چیزی از خواب به یاد می آورد و نه ذهنم.
2. می خوابم و کلاً قطع ارتباط می کنم با محیط اتاق. بعد شروع می کنم به کشف کردن و قطعه به قطعه ساختن یک دنیای جدید توی خوابم. و آنقدر لذت می برم که نگو. و به کلی فراموش می کنم که خوابم. آدم ایده آلم را عضو به عضو می سازم و شروع می کنم به زندگی کردن با او توی این دنیای عزیز. دیگر خالقش نیستم، عضوش هستم و همراهش. و انگار که خواب تمام شدنی نیست. انگار که پیش از آن خواب بوده ام و خاطرات خواب قبلی کم کم محو می شوند.
خوش می گذرد و به آهستگی و آسودگی. چهار پنج سالی می گذرد و اوضاع روز به روز بهتر می شوند.
و در بهترین روز آن ماجرا، انگاز از زیر پوست خواب چیز دیگری زائیده می شود. ناگهان همه چیز شروع می کند به آب شدن و فرو ریختن و خاکستری شدن، کم کم بوها و صداهای بدی می آید و چهره ی آدمها بی حس و بی شکل می شود و نور بد رنگ مزخرفی همه جا را می گیرد که چشمهایم درد می گیرند و بیدار می شوم. و چنان حالی به من دست می دهد که از وصفش کاملاً عاجزم و همه ی خستگی آن 5 سال تزریق می شود توی رگ هایم و انگار در یک آن 5 سال پیر می شوم.
بیش از آن از عاجزم از پیدا کردن یک دلیل موجه برای عقب انداختن باز کردن در و پریدن توی گودال سیاه توی در
.
I'm gradually becoming incapable of postponing the day that I show my middle finger to god, and tell him that: "Fuck you! You can't fire me, bitch! I QUIT!"
شلوارتو سرت کن
تا حالا به این نکته توجه کرده بودی که سال 1998، حدوداً می شه 12 و خورده ای سال پیش؟
مرد حسابی، 12 سال پیش آخه؟
***
از یه ور شلاق های خودم و علی روی سرم و از یه ور یه نواختی تخمی و شت و نق و نوق و کون گادی و نفرت از خود سانسوری بی مورد و اینا. من اگه از اولش می دونستم چه گهی دارم می خورم، که یه گهی می خوردم. به قول شاعر که میگه تو گه می خوری گه اضافی می خوری، تو همون گهتو بخور.
***
سر و ته شلوارتو سرت کن.
***
جزو کشفیات اخیر اینجانب این می باشد که این ترشحات دژمگر بنده و دوستان ملول در بلاگ ها و گوگل ریدر که به وفور یافت می شوند، وجود خودشان را به خلقت پیش از یک وعده حمام داغ پس از دوره ای طولانی از چربی و سیگار و دوده و خستگی مدیون هستند. بله.
مرد حسابی، 12 سال پیش آخه؟
***
از یه ور شلاق های خودم و علی روی سرم و از یه ور یه نواختی تخمی و شت و نق و نوق و کون گادی و نفرت از خود سانسوری بی مورد و اینا. من اگه از اولش می دونستم چه گهی دارم می خورم، که یه گهی می خوردم. به قول شاعر که میگه تو گه می خوری گه اضافی می خوری، تو همون گهتو بخور.
***
سر و ته شلوارتو سرت کن.
***
جزو کشفیات اخیر اینجانب این می باشد که این ترشحات دژمگر بنده و دوستان ملول در بلاگ ها و گوگل ریدر که به وفور یافت می شوند، وجود خودشان را به خلقت پیش از یک وعده حمام داغ پس از دوره ای طولانی از چربی و سیگار و دوده و خستگی مدیون هستند. بله.
Friday, November 5, 2010
بیدارگری ها - سمفونی نا شناخته
چه بگویم، که دیگر روزی درگذشته است
و همه چیز دگرگون شده است، گرچه هیچ چیز دگر نگشته است
بیدار خفته ام و افکارم محو آسمان می شوند
چه بگویم، که هیچ چیز دگر نخواهد شد
شاید که عارفی فالی بگیرد
و سکه هایم را از چاه کهن آرزوها پس بگبرد
شاید که ستارگان آسمان به صف شوند
و راه راست را نشانم دهند
"شاید" و "باید"ها
روزهایم را هدر می کنند
زندگیم رنگ می بازد و خاکسترگون می شود
چنان بسیارند راه های موعود
که افکارم را تردید زهرآلود می کند
آه اگر نشانه ها را دیده بودم
چه کور بودم
باز اما باید پیوسته ره بسپارم
خیالی تلخ زجرم می دهد
رویاهایم را خاموش می کند و می رباید
پیرمردی در آینه می بینم
سرد و تلخ به من می نگرد
اینجایم – در دوراهی زندگی ایستاده ام
تنها – به عمق جاده می نگرم
فریادم را بشنو – پاسخم ده
هنوز در جستجویشم این حقیقت ناشناخته
شب سردی است اما
تنها در راه قدم بر می دارم
و همه چیز دگرگون شده است، گرچه هیچ چیز دگر نگشته است
بیدار خفته ام و افکارم محو آسمان می شوند
چه بگویم، که هیچ چیز دگر نخواهد شد
شاید که عارفی فالی بگیرد
و سکه هایم را از چاه کهن آرزوها پس بگبرد
شاید که ستارگان آسمان به صف شوند
و راه راست را نشانم دهند
"شاید" و "باید"ها
روزهایم را هدر می کنند
زندگیم رنگ می بازد و خاکسترگون می شود
چنان بسیارند راه های موعود
که افکارم را تردید زهرآلود می کند
آه اگر نشانه ها را دیده بودم
چه کور بودم
باز اما باید پیوسته ره بسپارم
خیالی تلخ زجرم می دهد
رویاهایم را خاموش می کند و می رباید
پیرمردی در آینه می بینم
سرد و تلخ به من می نگرد
اینجایم – در دوراهی زندگی ایستاده ام
تنها – به عمق جاده می نگرم
فریادم را بشنو – پاسخم ده
هنوز در جستجویشم این حقیقت ناشناخته
شب سردی است اما
تنها در راه قدم بر می دارم
Thursday, October 28, 2010
چرا؟
این چه آشغالیه؟ چراغ چرا روشن نمی شه؟ دود چرا بیرون نمیره؟
چرا هر قدر اینباکسو ریفرش می کنم بازم هیچی توش نیست؟ چرا همه اینویزیبلن؟
چرا هیچی از توم در نمیاد؟
چرا اردلان تو دیواره؟ چرا نمی فهمه؟ چرا یاسمن این جوریه؟ این چه مسخره بازی ایه؟ چرا بنی نیست؟
چرا سنسورای حسیم نصفه کار می کنن؟ چرا هیچیو دیگه کامل حس نمی کنم؟
چرا این کامپیوتر انقدر ان بازی در میاره؟
چرا 10 روزه وقت سرخاروندن ندارم؟ چرا یه هفته اس تمرین نکردم؟ چرا این آلبوم تموم نمی شه؟
چرا آنلاین نمی شه؟
چرا همه چی پاز شده؟ کو پس این لعنتی؟ هر گهی خوردی خودت برو دنبالش دیگه مرتیکه. مگه من زندگی ندارم خودم آخه؟
چرا این دروغایی که تلنبار می کنم این تو منفجر نمیشن؟
چرا کم نمی آرم؟ کو این بی حسی که درد میاره؟ چرا این بی حسی درد داره؟ چرا درد بی حسی انقدر درد داره؟
چرا این مجموعه به درد نخور داره کپک می زنه؟ مگه من آدم نیستم؟ مگه ما آدم نیستیم؟ پس این کوفتی به چه درد می خوره، مگه نیاز طبیعی نیست؟ پاسخ طبیعیش کجاست؟
چرا باید 8 ساعت وقت نایابمو حروم این خواب بی مصرف کنم؟ چرا هیچی خواب نمی بینم؟ این دختره کیه تو خواب من؟ چرا بازم می یاد؟از کجا رفته تو ناخودآگاه من که یادم نمیاد؟ چرا نمیشناسمش، ولی بازم آشناس؟
چرا هرچی تو یه ماه با بدبختی درآوردم باید دوروزه بریزم تو حلق این آدمای بی مصرف؟
چرا هیچ کدوم به نتیجه نمی رسن؟ چرا هیچی از این روند کوفتی پیش رفت نمی بینم؟
بقیه چه جوری زندگی می کنن پس؟ روابطشونو از کجا میارن؟ چرا هیچیم عادی نیست؟ چرا فقط بلدم ناله کنم و فحش بدم؟
اصلاً از کجا می دونی همه ی اینا واقعیه؟ از کجا می دونی اصل قضیه همون کشف لحظه ای نگاه گذرای از یه ذره عمیق تر و عقب تر از توی چشای خودت نیست؟
چرا از چشای خودم تو آینه می ترسم؟
Sunday, October 17, 2010
7 Diamond Bells
Yeah, that's me, that IS me, I mean that's who I am, I'm talking 'bout me, man, myself, the precious me, you know the recent changes, the shit, dude, the new shit, that has come to light, I mean, SHIT, man, totally pure shining SHIT, bloody ...hell, screaming shell, consuming well, into the bell, with 7 diamonds, or the other way around, 7 diamond bells, which shows up once in a while in those stupid machines in casinos in Vegas, or somewhere else, they've got tons of those even in Lebanon, and, uh, you see, it's a brilliant mix, this SHIT, which is inside a mix itself, but even mixes can be mixed, you agree I guess, so even after the blast, there maybe no such thing as time, as of before that, and I don't even know if it makes sense, when there's no time, talking about before and after, and I guess none of the others make sense, I mean, the whole shit, even me.
Saturday, September 25, 2010
Misogyny
Women can, of course, be educated, but their minds are not adapted to the higher sciences, philosophy, or certain of the arts. Women may have happy inspirations, taste, elegance, but they have not the ideal.
The difference between man and woman is the same as between animal and plant.
The animal corresponds more closely to the character of the man, the plant to that of the woman.
In woman there is a more peaceful unfolding of nature, a process, whose principle is the less clearly determined unity of feeling.
If woman were to control the government, the state would be in danger, for they do not act according to the dictates of universality, but are in influenced by accidental inclinations and opinions.
The education of woman goes on one only knows how, in the atmosphere of picture thinking, as it were, more through life than through the acquisition of knowledge. Man attains his position only through stress of thought and much specialized effort.
The difference between man and woman is the same as between animal and plant.
The animal corresponds more closely to the character of the man, the plant to that of the woman.
In woman there is a more peaceful unfolding of nature, a process, whose principle is the less clearly determined unity of feeling.
If woman were to control the government, the state would be in danger, for they do not act according to the dictates of universality, but are in influenced by accidental inclinations and opinions.
The education of woman goes on one only knows how, in the atmosphere of picture thinking, as it were, more through life than through the acquisition of knowledge. Man attains his position only through stress of thought and much specialized effort.
-Hegel
Friday, September 24, 2010
Antichrist
I just watched Lars Von Trier's latest movie, "Antichrist".
In my most humble inexperienced opinion, it has a few exquisitely crafted images of wondrous beauty with a milky, dreamlike quality.
But without a doubt, it is a horrible combination of extraordinarily unpleasant elements.
It is a crazy attempt to merge three extremely different genres: art house, horror and hard-core pornography.
It's offensively misogynistic.
It's needlessly graphic in its use of violence.
Von Trier has made Antichrist after being released from an assylum, and it seems he needs even more psychiatric help than the last time he entered the psychiatric ward.
In my most humble inexperienced opinion, it has a few exquisitely crafted images of wondrous beauty with a milky, dreamlike quality.
But without a doubt, it is a horrible combination of extraordinarily unpleasant elements.
It is a crazy attempt to merge three extremely different genres: art house, horror and hard-core pornography.
It's offensively misogynistic.
It's needlessly graphic in its use of violence.
Von Trier has made Antichrist after being released from an assylum, and it seems he needs even more psychiatric help than the last time he entered the psychiatric ward.
Wednesday, September 8, 2010
And I Still Wonder
rI've always wondered what is that keeps me there, that I always come back, with arms wide open, to it, to them.
Is it love, or is it the repulse of the rejection, fear of lonliness, an unfulfilled desire maybe, or me being weak, me being a nice guy, being too forgiving, or is it pitty, or self pitty.
I guess it's some kinda addiction.
But I still wonder.
Is it love, or is it the repulse of the rejection, fear of lonliness, an unfulfilled desire maybe, or me being weak, me being a nice guy, being too forgiving, or is it pitty, or self pitty.
I guess it's some kinda addiction.
But I still wonder.
Tuesday, August 10, 2010
Tayati
متنفرم از این کار.
متنفرم از این که از تنفرم سوء استفاده می کنم و تبدیلش می کنم به انگیزه.
متنفرم از این که هیچ وقت چیزی جز تنفر به عنوان ماده ی خام ندارم.
متنفرم از این تنفر بی پایان که داره تبدیل می شه به یک عادت، شایدم اعتیاد.
متنفرم از این که از تنفرم سوء استفاده می کنم و تبدیلش می کنم به انگیزه.
متنفرم از این که هیچ وقت چیزی جز تنفر به عنوان ماده ی خام ندارم.
متنفرم از این تنفر بی پایان که داره تبدیل می شه به یک عادت، شایدم اعتیاد.
Sunday, July 4, 2010
خفن
اول یه دوچرخه می خواستم که یه دوچرخه سوار خفن باشم.
بعد یه تلسکوپ می خواستم که یه اخترشناس خفن باشم.
بعد کون تنگ می خواستم که یه فیزیکدان خفن باشم.
بعد گیتار می خواستم که یه موزیسین خفن باشم.
بعد درامز می خواستم که یه درامر خفن باشم.
کلاً همش یه چیزایی می خواستم که یه چیز خفن باشم.
الآن یه شش لول می خوام که یه مغز رو دیوار پاشیده ی خفن باشم.
بعد یه تلسکوپ می خواستم که یه اخترشناس خفن باشم.
بعد کون تنگ می خواستم که یه فیزیکدان خفن باشم.
بعد گیتار می خواستم که یه موزیسین خفن باشم.
بعد درامز می خواستم که یه درامر خفن باشم.
کلاً همش یه چیزایی می خواستم که یه چیز خفن باشم.
الآن یه شش لول می خوام که یه مغز رو دیوار پاشیده ی خفن باشم.
Friday, July 2, 2010
جواب نمی ده
قوه ی خلاقه ی من داره به گا می ره! نمی تونم جلو ببرمش زهرمارو!
همه ی بندری هایی که سابقاً جذابانه خلاق نما بودند حالا "لیم" ترین و قابل پیش بینی ترین و در عین حال بی مزه ترین حرکت های ممکن به نظر میان! مث آدمی که نمی دونه چی بکشه روی بومش، بعد به جای تلاش بیشتر، یا عوض کردن آهنگ، یا حتی زدن یه لگد زیر سینی قوطی رنگها که بپاشن رو بوم، شروع می کنه با ته قلم مو یه گوشه ی بومو سوراخ کردن.
فاک دیس ملغمه!
.دیری دیری دی جواب نمی ده.
جی جی جی جی جی جواب نمی ده.
گام پهن کردن و ورجه وورجه کردن روش جواب نمی ده.
از "کورد"های پیش ساخته با یه حساب بی حسابی آرپج های خوشگل خوشگل ساختن دیگه جواب نمی ده.
توین پدال و بلست بیت پر کردن دیگه جواب نمی ده.
کورد ای مینور زدن روی گیتار بدون سیم چار دیگه جواب نمی ده
شب امتحان آهنگ ساختن دیگه جواب نمی ده.
حرص حماقت دوست دخترا رو خوردن دیگه جواب نمی ده.
سیگار و چای دیگه جواب نمی ده.
سیمهای گیتار هفت سیم هم شل کردن دیگه جواب نمی ده.
میزان های لنگ غریب رو با یه حساب ریتمیک غریب تر پشت هم چیدوندن دیگه جواب نمی ده.
تو اینجا غر زدن هم دیگه جواب نمی ده.
آااارق!
Inspiration, find me!
همه ی بندری هایی که سابقاً جذابانه خلاق نما بودند حالا "لیم" ترین و قابل پیش بینی ترین و در عین حال بی مزه ترین حرکت های ممکن به نظر میان! مث آدمی که نمی دونه چی بکشه روی بومش، بعد به جای تلاش بیشتر، یا عوض کردن آهنگ، یا حتی زدن یه لگد زیر سینی قوطی رنگها که بپاشن رو بوم، شروع می کنه با ته قلم مو یه گوشه ی بومو سوراخ کردن.
فاک دیس ملغمه!
.دیری دیری دی جواب نمی ده.
جی جی جی جی جی جواب نمی ده.
گام پهن کردن و ورجه وورجه کردن روش جواب نمی ده.
از "کورد"های پیش ساخته با یه حساب بی حسابی آرپج های خوشگل خوشگل ساختن دیگه جواب نمی ده.
توین پدال و بلست بیت پر کردن دیگه جواب نمی ده.
کورد ای مینور زدن روی گیتار بدون سیم چار دیگه جواب نمی ده
شب امتحان آهنگ ساختن دیگه جواب نمی ده.
حرص حماقت دوست دخترا رو خوردن دیگه جواب نمی ده.
سیگار و چای دیگه جواب نمی ده.
سیمهای گیتار هفت سیم هم شل کردن دیگه جواب نمی ده.
میزان های لنگ غریب رو با یه حساب ریتمیک غریب تر پشت هم چیدوندن دیگه جواب نمی ده.
تو اینجا غر زدن هم دیگه جواب نمی ده.
آااارق!
Inspiration, find me!
نویسنده با وجود تقبل اتهام کم کاری، قصد چس کردن دارد و مصمم است که از فردا تغییر نامی به شرح زیر دهد:
A Blog for No One to Read (ABFNOTR)
تغییر می یابد به:
A Blog that No One Was Supposed to Read, But They Did, Or So they Say, and If They Did Read It, They Don't Tend to Do it Anymore, Or Have Just Simply Forgotten About It (ABTNOWSTRBTDOSTSAITDRITDTTDIAOHJSFAI)
A Blog for No One to Read (ABFNOTR)
تغییر می یابد به:
A Blog that No One Was Supposed to Read, But They Did, Or So they Say, and If They Did Read It, They Don't Tend to Do it Anymore, Or Have Just Simply Forgotten About It (ABTNOWSTRBTDOSTSAITDRITDTTDIAOHJSFAI)
Thursday, July 1, 2010
Elysium
آیا این یه جور نشانه ی پیشرفته؟
یا صرفاً قبول کردن شرایطه؟
کی میشه بدون پیچیدگی های اضافی در صلح و آرامش بود؟
کی میشه که بدون یه کندی یا تندی قراردادی، سیب زمینی نباشی؟
ای سوراخ کرم شتاب گرفته ی اون زمان کذایی مورد نظر!
کجای دنیایی که بپرم توت و خلاص شم؟
ترجیحاً یه شوارتزی باش با یه چُسه ماده ی تاریک جای لولاهات، که دُمم لا در نَمونه و ِبشَم انرژی خالص!
قوانین دنیا رو چه دیدی، اومدیم و اون سرش (به جای خلاءِ یه نیمه دنیای من درآوردیِ اون ورِ افقِ رویدادِ حفره ی مذکور) تو جزایر مساعدی بود!
یا صرفاً قبول کردن شرایطه؟
کی میشه بدون پیچیدگی های اضافی در صلح و آرامش بود؟
کی میشه که بدون یه کندی یا تندی قراردادی، سیب زمینی نباشی؟
ای سوراخ کرم شتاب گرفته ی اون زمان کذایی مورد نظر!
کجای دنیایی که بپرم توت و خلاص شم؟
ترجیحاً یه شوارتزی باش با یه چُسه ماده ی تاریک جای لولاهات، که دُمم لا در نَمونه و ِبشَم انرژی خالص!
قوانین دنیا رو چه دیدی، اومدیم و اون سرش (به جای خلاءِ یه نیمه دنیای من درآوردیِ اون ورِ افقِ رویدادِ حفره ی مذکور) تو جزایر مساعدی بود!
Friday, May 28, 2010
Chaotic Order
All is out of place
Taken into pieces
Disassembled
Stripped of meaning
But then again together
It all falls in place
In ways I don't understand
Circle seems connected
Relations existing
But leading nowhere clear
Every little confusion
Bits of disarray
Making a new whole
Chaotic order
Taken into pieces
Disassembled
Stripped of meaning
But then again together
It all falls in place
In ways I don't understand
Circle seems connected
Relations existing
But leading nowhere clear
Every little confusion
Bits of disarray
Making a new whole
Chaotic order
Thursday, May 13, 2010
Falling Silently
Making it all up,
Another platitude,
That tastes bland to me.
Experience?
Sounds so exotic!
I'm just growing old.
Another platitude,
That tastes bland to me.
Experience?
Sounds so exotic!
I'm just growing old.
Thursday, April 29, 2010
Wednesday, April 28, 2010
Secreted Verisimilitude
چرا این قدر به بنیان های منطقی مون اعتماد می کنیم؟
چرا به همین سادگی مثل یک بچه که پیچ گوشتی رو کشف کرده و می خواد حتی غذاشو هم با همون پیچ گوشتی بخوره، باور می کنیم که دنیای نه صرفاً فیزیکی اطرافمون رو با همین دو سه تا تجربه و کلیشه های شناخت می تونیم بفهمیم، و به سرعت به خودمون مغرور می شیم؟
اصلاً شاید باید به کلی از زور زدن برای پیشرفت و تکامل این ابزارهای تشخیصمون دست کشید.
شاید باید از آنالیز کردن دست کشید.
شاید باید از همه چیزو تیکه تیکه کردن و سعی در شرح دادنش دست کشید.
شاید باید دنیا رو تو یه تصویر تار دید، تا دید که چی پشتش پنهان شده.
شاید باید صرفاً توی این حقیقتی که درکش نمی کنم، غرق شد و سوخت.
شاید راه متکامل شدن این باشه.
شایدم به کلی دارم مزخرف می گم.
چرا به همین سادگی مثل یک بچه که پیچ گوشتی رو کشف کرده و می خواد حتی غذاشو هم با همون پیچ گوشتی بخوره، باور می کنیم که دنیای نه صرفاً فیزیکی اطرافمون رو با همین دو سه تا تجربه و کلیشه های شناخت می تونیم بفهمیم، و به سرعت به خودمون مغرور می شیم؟
اصلاً شاید باید به کلی از زور زدن برای پیشرفت و تکامل این ابزارهای تشخیصمون دست کشید.
شاید باید از آنالیز کردن دست کشید.
شاید باید از همه چیزو تیکه تیکه کردن و سعی در شرح دادنش دست کشید.
شاید باید دنیا رو تو یه تصویر تار دید، تا دید که چی پشتش پنهان شده.
شاید باید صرفاً توی این حقیقتی که درکش نمی کنم، غرق شد و سوخت.
شاید راه متکامل شدن این باشه.
شایدم به کلی دارم مزخرف می گم.
Wednesday, April 14, 2010
Uselain
ولم کن دیگر.
خسته شدم از دست تو.
هیچ چیز که عایدم نمی کنی. چیزی هم که از تویت در نمی آید. به هیچ چیز مفیدی هم تبدیل نمی شوی.
صرفاً یک جور صفحه ی مشبک هستی که از پشتت دنیا را درست و حسابی نمی بینم و همه چیز تار به نظر می آید.
به یک سیگار بی موقع می مانی که لذت نمی دهد و می خواهم از پنجره پرتش کنم بیرون، اما نمی توانم.
به یک داروی خواب آور تقلبی می مانی که آدم را مسموم می کند و خواب نمی آورد، صرفاً نیمه گیجت می کند.
چه جور "درد" مزخرف بی مصرفی هستی تو؟
خسته شدم از دست تو.
هیچ چیز که عایدم نمی کنی. چیزی هم که از تویت در نمی آید. به هیچ چیز مفیدی هم تبدیل نمی شوی.
صرفاً یک جور صفحه ی مشبک هستی که از پشتت دنیا را درست و حسابی نمی بینم و همه چیز تار به نظر می آید.
به یک سیگار بی موقع می مانی که لذت نمی دهد و می خواهم از پنجره پرتش کنم بیرون، اما نمی توانم.
به یک داروی خواب آور تقلبی می مانی که آدم را مسموم می کند و خواب نمی آورد، صرفاً نیمه گیجت می کند.
چه جور "درد" مزخرف بی مصرفی هستی تو؟
Sunday, April 11, 2010
Time
خمیره ی زمان چیست؟
چرا جلو رفتن و عقب رفتن در زمان با هم متفاوتند؟
چه چیزی بین زمان و فضا فرق می گذارد؟
و چیزی که بیشتر از همه ذهن من را مشغول کرده این است که آیا صرفاً یک "گذشته" ی ممکن وجود دارد؟
چرا جلو رفتن و عقب رفتن در زمان با هم متفاوتند؟
چه چیزی بین زمان و فضا فرق می گذارد؟
و چیزی که بیشتر از همه ذهن من را مشغول کرده این است که آیا صرفاً یک "گذشته" ی ممکن وجود دارد؟
Tuesday, March 30, 2010
Rational Gaze
بررسی های دقیق تر سطح روز نشان داده است که اولاً صاحب روزنامه اصلاً قادول نیست.
دوماً اصلاً شیء رها شده روی سطح، روزنامه نیست؛ بیشتر به دفترچه خاطرات یا عادات می ماند.
انگار سطح مورد نظر اصلاً نمی خواهد بگذارد که پوسته ی رنگ های خشک شده اش را بتراشند و دوباره رنگش کنند.
فکر می کند که همین رنگی که سالها پیش بهش زده اند، آن موقع که به نظر رنگ خوب و متناسبی می آمد، تضمینی هم نیست که رنگی بهتر از این پیدا شود.
انگار می ترسد که پوسته رنگ ها را بتراشند و لخت رهایش کنند.
سطح مورد نظر دفترچه خاطرات را دو دستی چسبیده است. برای همین هم هست که توی این باد و بوران شیء مورد بحث از جایش تکان نخورده است (الیته یک تکان هایی به نظر می آید خورده است که خوب، منشاء آن هنوز تأیید نشده است، شاید هم نفس های ما باشد).
شرط می بندم حتی به یاد نمی آورد که توی دفترچه خاطرات چه نوشته شده بوده است.
البته اساتید ظاهراً مربوطه هر یک نظرات خاص خود را دارند.
بعضی معتقدند صاف و پوست کنده، باید با کاردک به جان سطح مورد نظر افتاد و حالی اساسی به صفحه داد خلاصه.
بعضی دیگر معتقدند که باید اول دستی به صفحه کشید، بعد کم کم روی سطح نشست و یواشکی پوسته ها را با دست کند.
دیگران معتقدند که این دنیای چند وجهی، پر از سطوح و صفحات مختلف است، باید به کلی دست از این سطح پر دردسر کشید و به بررسی وجوه دیگر پرداخت.
اما به نظر می آید که تراشیدن پوسته رنگ های سطح مورد مباحثه، کار ماها نیست. کم کم خود سطح متورم می شود و پوسته ها را می ریزد.
در عین حال به نظر می آید که پوسته هایش که بریزد، رنگ شلوار ما را خوب بگیرد.
حتی شاید زیر آن رنگ تقلبی کم عمق، خودش خوش رنگ باشد. آن وقت ما هم مرض نداریم که رنگش کنیم.
اما چیزی که پرواضح است، غلیانی زیر همین رنگ تقلبی است. فکر نمی کنم این دفترچه خاطرات برای مدتی طولانی آنجا باقی بماند.
دوماً اصلاً شیء رها شده روی سطح، روزنامه نیست؛ بیشتر به دفترچه خاطرات یا عادات می ماند.
انگار سطح مورد نظر اصلاً نمی خواهد بگذارد که پوسته ی رنگ های خشک شده اش را بتراشند و دوباره رنگش کنند.
فکر می کند که همین رنگی که سالها پیش بهش زده اند، آن موقع که به نظر رنگ خوب و متناسبی می آمد، تضمینی هم نیست که رنگی بهتر از این پیدا شود.
انگار می ترسد که پوسته رنگ ها را بتراشند و لخت رهایش کنند.
سطح مورد نظر دفترچه خاطرات را دو دستی چسبیده است. برای همین هم هست که توی این باد و بوران شیء مورد بحث از جایش تکان نخورده است (الیته یک تکان هایی به نظر می آید خورده است که خوب، منشاء آن هنوز تأیید نشده است، شاید هم نفس های ما باشد).
شرط می بندم حتی به یاد نمی آورد که توی دفترچه خاطرات چه نوشته شده بوده است.
البته اساتید ظاهراً مربوطه هر یک نظرات خاص خود را دارند.
بعضی معتقدند صاف و پوست کنده، باید با کاردک به جان سطح مورد نظر افتاد و حالی اساسی به صفحه داد خلاصه.
بعضی دیگر معتقدند که باید اول دستی به صفحه کشید، بعد کم کم روی سطح نشست و یواشکی پوسته ها را با دست کند.
دیگران معتقدند که این دنیای چند وجهی، پر از سطوح و صفحات مختلف است، باید به کلی دست از این سطح پر دردسر کشید و به بررسی وجوه دیگر پرداخت.
اما به نظر می آید که تراشیدن پوسته رنگ های سطح مورد مباحثه، کار ماها نیست. کم کم خود سطح متورم می شود و پوسته ها را می ریزد.
در عین حال به نظر می آید که پوسته هایش که بریزد، رنگ شلوار ما را خوب بگیرد.
حتی شاید زیر آن رنگ تقلبی کم عمق، خودش خوش رنگ باشد. آن وقت ما هم مرض نداریم که رنگش کنیم.
اما چیزی که پرواضح است، غلیانی زیر همین رنگ تقلبی است. فکر نمی کنم این دفترچه خاطرات برای مدتی طولانی آنجا باقی بماند.
Friday, March 26, 2010
Crack Brained
How is brilliance born?
When does supremacy turn to excellence?
How does the magic run through?
How are gods born in human flesh?
When does supremacy turn to excellence?
How does the magic run through?
How are gods born in human flesh?
Saturday, March 20, 2010
Scarface
اینا حرفایی بود که به علی و مونا زدم، اونام خوششون اومد، گفتم بنویسمشون، شاید یکی دیگه ام همدردی کرد.
چرا انقدر احساس پیری می کنیم؟
ما مگه چند سالمونه؟
20-25.
چرا 4 سال پیش مثل 15 سال پیش می مونه؟
انگار ما زود شروع کردیم به پیر شدن.
شاید چون رشدمون از حد عادی سریعتر بود.
چون برخلاف همه که خودشونو ول کردن تو رودخونه، ما هی خلاف جریان شنا کردیم.
و زود از همه چی خسته شدیم.
همه رفتن دنبال ژُس بودن معمول جامعه اشون، دامبولیشونو گوش دادن، داف بازیشونو کردن، ما نکردیم، بدمون اومد. عوضش کلارینت خریدیم، درامز زدیم، موزیک پروگرسیو گوش دادیم، با آدمای غریب پریدیم.
موزیک تا بن استخونمون رسوخ کرد. طوری که همه چیو یه جوری از در موزیک می سنجیدیم.
وقتی همه می گفتن سیگار برا سلامتی خطرناکه، دراگ خیلی چیز ترسناکیه، ما امتحانش کردیم، ولی توش غرق نشدیم.
وقتی همه می گفتن فکر نون باش که خربزه آبه، ما رفتیم دنبال خربزه، شاید چون ترجیح می دادیم جای هر روز نون خوردن هفته ای یه بار خربزه بخوریم.
و اینطوری بود که شدیم اسکار فیس.
تازه اول بیس سالگیمون، تن و روحمون پر جای زخم شد.
نه توی ژسا جا داریم نه قاطی انتلکت ها.
کلن هم یه چیزی تو مایه های 100-150 نفریم.
همسن هامون به بچه میمونن، بزرگترا به پیر و پاتال.
یه جماعت از اونجا رونده از اینجا مونده.
چرا انقدر احساس پیری می کنیم؟
ما مگه چند سالمونه؟
20-25.
چرا 4 سال پیش مثل 15 سال پیش می مونه؟
انگار ما زود شروع کردیم به پیر شدن.
شاید چون رشدمون از حد عادی سریعتر بود.
چون برخلاف همه که خودشونو ول کردن تو رودخونه، ما هی خلاف جریان شنا کردیم.
و زود از همه چی خسته شدیم.
همه رفتن دنبال ژُس بودن معمول جامعه اشون، دامبولیشونو گوش دادن، داف بازیشونو کردن، ما نکردیم، بدمون اومد. عوضش کلارینت خریدیم، درامز زدیم، موزیک پروگرسیو گوش دادیم، با آدمای غریب پریدیم.
موزیک تا بن استخونمون رسوخ کرد. طوری که همه چیو یه جوری از در موزیک می سنجیدیم.
وقتی همه می گفتن سیگار برا سلامتی خطرناکه، دراگ خیلی چیز ترسناکیه، ما امتحانش کردیم، ولی توش غرق نشدیم.
وقتی همه می گفتن فکر نون باش که خربزه آبه، ما رفتیم دنبال خربزه، شاید چون ترجیح می دادیم جای هر روز نون خوردن هفته ای یه بار خربزه بخوریم.
و اینطوری بود که شدیم اسکار فیس.
تازه اول بیس سالگیمون، تن و روحمون پر جای زخم شد.
نه توی ژسا جا داریم نه قاطی انتلکت ها.
کلن هم یه چیزی تو مایه های 100-150 نفریم.
همسن هامون به بچه میمونن، بزرگترا به پیر و پاتال.
یه جماعت از اونجا رونده از اینجا مونده.
Tuesday, March 9, 2010
What's the story?
داستان دیگر الآن سرِ چگونه خلق کردن نیست.
سر کنار هم گذاشتن دانسته ها نیست.
حالا سرِ چه خلق کردن است.
سر ایده اصلی است.
سر آن جادویی است که باید آن زیر جریان داشته باشد تا تومنی صنار با ملغمه های دور و برم فرق کند.
سر جوهره است.
سر پیدا کردن آن نظم ناموزون اما دلچسب میان هاویه است.
سر پیدا کردن نظم درون خودم است.
بدون آن که سیب زمینی بشوم.
سر تجربه کردن توی میدان های جدید است بدون آن که به ورطه ی دامبولیت در افتم.
سرِ فکر کردنِ وسیع و چند بعدی اما کنترل شده است.
سر دیوانه بودن و در عین حال منطقی بودن است.
سر نابغه بودن است.
کار سختی است.
سر کنار هم گذاشتن دانسته ها نیست.
حالا سرِ چه خلق کردن است.
سر ایده اصلی است.
سر آن جادویی است که باید آن زیر جریان داشته باشد تا تومنی صنار با ملغمه های دور و برم فرق کند.
سر جوهره است.
سر پیدا کردن آن نظم ناموزون اما دلچسب میان هاویه است.
سر پیدا کردن نظم درون خودم است.
بدون آن که سیب زمینی بشوم.
سر تجربه کردن توی میدان های جدید است بدون آن که به ورطه ی دامبولیت در افتم.
سرِ فکر کردنِ وسیع و چند بعدی اما کنترل شده است.
سر دیوانه بودن و در عین حال منطقی بودن است.
سر نابغه بودن است.
کار سختی است.
Getting Old?
دیروز رفتم مهمونی تولد یک کارگردان جوان تئاتر.
و با یک گله سبیل های کراتینیِ خیس از عرقِ با دو پیک ویسکی تا خرتناق مست کرده ی هژده، نوزده ساله ی عربده کشان مواجه شدم.
سردرد گرفتم.
و احساس پیری کردم.
و با یک گله سبیل های کراتینیِ خیس از عرقِ با دو پیک ویسکی تا خرتناق مست کرده ی هژده، نوزده ساله ی عربده کشان مواجه شدم.
سردرد گرفتم.
و احساس پیری کردم.
Sunday, March 7, 2010
Straws Pulled at Random
آیا نشستن به صورت تصادفی روی سطوح خیس از رنگ های مختلف، آدمی را به هدف خاصی می رساند؟
اصولاً کس شر نگو، گفتی هم گزیده گو، ای بشر.
سوأل اصلی اینجاست که آیا اصولاً باید به چنین مسأله ای فکر کرد؟ آیا باید ماتحتمان حتماً رنگی شود؟
موضوع مهمتر این جاست که چرا اگر روی هیچ سطحی ننشینیم، ماتحتمان رنگی نمی شود؟
آیا حتماً باید برای رنگی شدن نشست؟
نمی شود بین همه سطوح بگردیم، روی هیچکدام ننشینیم، و صرفاً تماشا کنیم و نهایتاً روی یکی شان بنشینیم؟
شاید هم این طوری تا موقعی که استخوانهایمان هم بپوسد مشغول پیاده روی باشیم.
البته پیاده روی برای سلامتی مفید است، ولی ربطی به پوکی استخوان ندارد.
شاید نشستن روی هر کدام از این سطوح خیس از رنگ برای خودش تجربه جالبی باشد.
شاید خیسی رنگ آبی به شیوه ی متفاوتی نسبت به خیسی رنگ سرخ از شلوار و شرت ما عبور می کند.
شاید هم نشستن روی رنگ آبی هیچ نتیجه ای جز کثافت کاری نداشته باشد.
اما آیا باید از ترس نداشتن حوصله برای خرید شلوار تازه، یا نداشتن وقت برای عوض کردن شلوار، تجربه ی احتمالاً خاص و شاید زیبای نشستن روی رنگ آبی و عواقبش را به کلی از دست بدهیم؟
تجربه نشان داده تا خشک نشدن یا تعویض شلوار قبلی، باید از نشستن روی رنگ های دیگر خودداری کرد.
چرا که قرمز و آبی به هم می آمیزند، و نه دیگر قرمز قرمز است و نه آبی، آبی.
اما مسأله روز، به کلی چیز دیگریست.
سطح روز، بر اساس شواهد سطحی رنگ شده است.
رنگ آن هم خشک شده است.
حتی دارد پوسته می کند.
حداقل این طور به نظر می آید.
روزنامه ی یک فرد قادولی هم روی سطح رها شده است.
اما عملاً از صاحب روزنامه خبری نیست.
اما به نظر می آید همین دور و برها باشد.
احتمالاً درحال بالا انداختن تلی، ترامادولی چیزی است، مرتیکه عملی.
سطح بی پناه هم که زبان ندارد به ما بگوید بنشین.
اصولاً ما هم که هیچ گاه همین طوری جایی نمی نشینیم.
این بار هم به ما نگفتند که آقا بیا و بنشین.
سطح مورد نظر احتمالاً قصد دارد به زبان پیچیده ی بی زبانی به ما چیزی مشابه این بگوید:
"این روزنامه را بردار بینداز سطل آشغالی جایی.
یک رنگی هم به ما بزن. نگران رنگ هم نباش.
تو هر طور بنشینی روی ما، رنگی هم باشی، نهایتاً یک رنگی می شویم که نه تو بسوزی و نه کباب."
اما سطح مورد نظر رسماً چیزی نمی گوید. در این مورد البته.
ما هم که نمی توانیم روزنامه را همین طوری برداریم و زرتی پرت کنیم لای چمن ها.
اصلاً شاید سطح زیری دارد روزنامه را می خواند و صاحب روزنامه صرفاً خریدار آن بوده است.
من اصولاً حوصله ندارم. دست خودم نیست. بی اعصابم.
می خواهم خاک و پوسته رنگ های سطح زیری را پاک کنم و کم کم آماده نشستن شوم.
***
لعنتی، سولوی گیتار این مردک فردریک ثوردندالِ این جمع دیوانگان سوئدی در پایان این آهنگ چه می کند با من.
می خواهد از هزار راز نهفته در دلش با من بگوید، رازهایی که 20 سال تلاش کرده تا یافته شان.
اما آنقدر جوان است و بی اعصاب که نمی داند از کجایش بگوید.
خشمگین و استوار است، منطقی است، با حوصله است، اما آن قدر دلش برای من تنگ شده که وقت گفتن رازهایش را ندارد، صرفاً می خواهد برایم ناله کند.
اصولاً کس شر نگو، گفتی هم گزیده گو، ای بشر.
سوأل اصلی اینجاست که آیا اصولاً باید به چنین مسأله ای فکر کرد؟ آیا باید ماتحتمان حتماً رنگی شود؟
موضوع مهمتر این جاست که چرا اگر روی هیچ سطحی ننشینیم، ماتحتمان رنگی نمی شود؟
آیا حتماً باید برای رنگی شدن نشست؟
نمی شود بین همه سطوح بگردیم، روی هیچکدام ننشینیم، و صرفاً تماشا کنیم و نهایتاً روی یکی شان بنشینیم؟
شاید هم این طوری تا موقعی که استخوانهایمان هم بپوسد مشغول پیاده روی باشیم.
البته پیاده روی برای سلامتی مفید است، ولی ربطی به پوکی استخوان ندارد.
شاید نشستن روی هر کدام از این سطوح خیس از رنگ برای خودش تجربه جالبی باشد.
شاید خیسی رنگ آبی به شیوه ی متفاوتی نسبت به خیسی رنگ سرخ از شلوار و شرت ما عبور می کند.
شاید هم نشستن روی رنگ آبی هیچ نتیجه ای جز کثافت کاری نداشته باشد.
اما آیا باید از ترس نداشتن حوصله برای خرید شلوار تازه، یا نداشتن وقت برای عوض کردن شلوار، تجربه ی احتمالاً خاص و شاید زیبای نشستن روی رنگ آبی و عواقبش را به کلی از دست بدهیم؟
تجربه نشان داده تا خشک نشدن یا تعویض شلوار قبلی، باید از نشستن روی رنگ های دیگر خودداری کرد.
چرا که قرمز و آبی به هم می آمیزند، و نه دیگر قرمز قرمز است و نه آبی، آبی.
اما مسأله روز، به کلی چیز دیگریست.
سطح روز، بر اساس شواهد سطحی رنگ شده است.
رنگ آن هم خشک شده است.
حتی دارد پوسته می کند.
حداقل این طور به نظر می آید.
روزنامه ی یک فرد قادولی هم روی سطح رها شده است.
اما عملاً از صاحب روزنامه خبری نیست.
اما به نظر می آید همین دور و برها باشد.
احتمالاً درحال بالا انداختن تلی، ترامادولی چیزی است، مرتیکه عملی.
سطح بی پناه هم که زبان ندارد به ما بگوید بنشین.
اصولاً ما هم که هیچ گاه همین طوری جایی نمی نشینیم.
این بار هم به ما نگفتند که آقا بیا و بنشین.
سطح مورد نظر احتمالاً قصد دارد به زبان پیچیده ی بی زبانی به ما چیزی مشابه این بگوید:
"این روزنامه را بردار بینداز سطل آشغالی جایی.
یک رنگی هم به ما بزن. نگران رنگ هم نباش.
تو هر طور بنشینی روی ما، رنگی هم باشی، نهایتاً یک رنگی می شویم که نه تو بسوزی و نه کباب."
اما سطح مورد نظر رسماً چیزی نمی گوید. در این مورد البته.
ما هم که نمی توانیم روزنامه را همین طوری برداریم و زرتی پرت کنیم لای چمن ها.
اصلاً شاید سطح زیری دارد روزنامه را می خواند و صاحب روزنامه صرفاً خریدار آن بوده است.
من اصولاً حوصله ندارم. دست خودم نیست. بی اعصابم.
می خواهم خاک و پوسته رنگ های سطح زیری را پاک کنم و کم کم آماده نشستن شوم.
***
لعنتی، سولوی گیتار این مردک فردریک ثوردندالِ این جمع دیوانگان سوئدی در پایان این آهنگ چه می کند با من.
می خواهد از هزار راز نهفته در دلش با من بگوید، رازهایی که 20 سال تلاش کرده تا یافته شان.
اما آنقدر جوان است و بی اعصاب که نمی داند از کجایش بگوید.
خشمگین و استوار است، منطقی است، با حوصله است، اما آن قدر دلش برای من تنگ شده که وقت گفتن رازهایش را ندارد، صرفاً می خواهد برایم ناله کند.
Time and Decision
She never understood the impulses that drove him, never quite felt the intensity that, over time, chiseled lines into his face, she was never quite close enough to him - but he held her as though she were, whispered into her ear words that only a soul mate should receive.
Over the remnants of dinner, they both knew the time had come. He would have said: "I have to go find the Princess," but he didn't need to. Giving a final kiss, hoisting a travel bag to his shoulder, he walked out the door. Through all the nights that followed, she still loved him as though he had stayed, to comfort her and protect her, Princess be damned.
Over the remnants of dinner, they both knew the time had come. He would have said: "I have to go find the Princess," but he didn't need to. Giving a final kiss, hoisting a travel bag to his shoulder, he walked out the door. Through all the nights that followed, she still loved him as though he had stayed, to comfort her and protect her, Princess be damned.
-Braid, World 5
Thursday, March 4, 2010
Time and Forgiveness
Our world, with its rules of causality, has trained us to be miserly with forgiveness. By forgiving too readily, we can be badly hurt. But if we've learned from a mistake and become better for it, shouldn't we be rewarded for the learning, rather than punished for the mistake?
What if our world worked differently? Suppose we could tell her: "I didn't mean what I just said," and she would say: "It's okay, I understand," and she would not turn away, and life would really proceed as though we had never said that thing? We could remove the damage but still be wiser for the experience.
What if our world worked differently? Suppose we could tell her: "I didn't mean what I just said," and she would say: "It's okay, I understand," and she would not turn away, and life would really proceed as though we had never said that thing? We could remove the damage but still be wiser for the experience.
-Braid, World 2
Thursday, February 25, 2010
Revelations by the Pool: An Alter Ego?
بنی نمیاد. یعنی به کلی قصد اومدن نداره. نه که بخواد بپیچوندمون ها، ولی عملاً همین کارو می کنه، حقم داره، احتمالاً.
ببینمش یه کتک حسابی می خوره، اگه زورم برسه، که نمی رسه.
و توی یکی از سیاه ترین چهارشنبه های سال، من و احسان، آدمایی که هیچ وقت هیچ کدومشون فکر نمی کردن اینقدر به اون یکی نزدیک باشن، نزدیک ترین رفقای موجود و در دسترس هم دیگه از آب درمیان.
حداقل بهروز پرهام فکر نمی کرد که یه روزی چهار پنج ساعت رو بدون اینکه هیچ کاتالیزوری جز سیگار داشته باشه به صحبت با احسان بگذرونه و شاید نهایتاً چیزی عایدش نشه، اما بهش خوش بگذره و خودش و احسان رو بیشتر بشناسه، حتی اگر این رِوِلِیشِن ما رو از این آگاه کنه که ما مریض ترین و غریب ترین آدمای دورو ورمون هستیم، و با وجود این که جوهره ی درونیمون هر روز سرکوب و خفه میشه، یا خفه می کنیمش، از یه جایی بالاخره مثل یه زخم قدیمی سر باز می کنه.
حداقلش اینه که بهروز پرهام بدون اینکه احساس گِی بودن کنه، کمتر احساس تنهایی می کنه!
{هاه! مرتیکه ی چونی! هه هه!}
به قول احسان، یا شایدم به قول خودم، زندگی خیلی چیز مزخرفی میشه، اگه یادمون بره که از چیزای کوچیک کوچیک لذت ببریم.
اگه بخوام خیلی سخت گیر باشم، یا اسمشو سخت گیری نذارم، بخوام مشکل پسند باشم، اون وقت با این وضع آشغالی که دارم، با این افق خالی که هیچی توش نیست، باید به گا برم.
نمی دونم، شایدم مدت هاست به گا رفته ام و خبر ندارم.
خبر که دارم، ولی نمی خوام باورش کنم و عواقبشو بپذیرم.
یکی از نتایج مباحثات این بود که برای همه جنگولک هایی که برای پروگرسیو بودن موزیک دارن در میارن، از یه سری قواعد ساده ریاضی، در حد چهار عمل اصلی و خیلی بخوان زور بزنن از ماتریس ها برای یه کاری مثل روی هم انداختن چند تا گام استفاده می شه.
و این که ما هیچ ایده ای نداشتیم که اگر کسی بخواد از مفاهیم پیچیده تری مثل دیفرانسیل و انتگرال و چیزای دیگه که به شعور ما قد نمی ده، توی موزیک استفاده کنه، چی میشه، نتیجش چی از آب در میاد، یا اصلاً برون زد موزیکال داره یا نه، یا اصلاً چه جوری می خواد ازش استفاده کنه، یا به کلی چه مرضیه که این کارو بکنه، و آیا اصولاً موزیک باید این وری بره یا نه؟
آخرشم به این نتیجه نرسیدیم که این یک افتضاح حاصل از یک زندگی داغونه، یا یک موفقیت و توانایی، که بهروز معلم زبانه، مهندسی نفت می خونه، و مثلاً موزیسینه؛ احسان بارتندر یه کافه اس، زبان اسپانیایی خونده، و مثلاً موزیسینه؛ بابک توی راه آهن کار می کرده، مهندسی صنایع خونده، و نویسنده و احتمالاً موزیسینه.
یکی دیگه از نتایج بحث این بود که، احسان ایزدیان اگه یه معلم ادبیات بهتر در دوره راهنمایی داشت، شاید الآن برق وایرلس رو اختراع کرده بود، یا حداقل هدرایتر داستان بازی مس افکت بود.
و خیلی نتایج دیگه که یادم نمیاد چون رو قطب منفی ام. رفتم اون یکی فطب بقیشو می نویسم.
ببینمش یه کتک حسابی می خوره، اگه زورم برسه، که نمی رسه.
و توی یکی از سیاه ترین چهارشنبه های سال، من و احسان، آدمایی که هیچ وقت هیچ کدومشون فکر نمی کردن اینقدر به اون یکی نزدیک باشن، نزدیک ترین رفقای موجود و در دسترس هم دیگه از آب درمیان.
حداقل بهروز پرهام فکر نمی کرد که یه روزی چهار پنج ساعت رو بدون اینکه هیچ کاتالیزوری جز سیگار داشته باشه به صحبت با احسان بگذرونه و شاید نهایتاً چیزی عایدش نشه، اما بهش خوش بگذره و خودش و احسان رو بیشتر بشناسه، حتی اگر این رِوِلِیشِن ما رو از این آگاه کنه که ما مریض ترین و غریب ترین آدمای دورو ورمون هستیم، و با وجود این که جوهره ی درونیمون هر روز سرکوب و خفه میشه، یا خفه می کنیمش، از یه جایی بالاخره مثل یه زخم قدیمی سر باز می کنه.
حداقلش اینه که بهروز پرهام بدون اینکه احساس گِی بودن کنه، کمتر احساس تنهایی می کنه!
{هاه! مرتیکه ی چونی! هه هه!}
به قول احسان، یا شایدم به قول خودم، زندگی خیلی چیز مزخرفی میشه، اگه یادمون بره که از چیزای کوچیک کوچیک لذت ببریم.
اگه بخوام خیلی سخت گیر باشم، یا اسمشو سخت گیری نذارم، بخوام مشکل پسند باشم، اون وقت با این وضع آشغالی که دارم، با این افق خالی که هیچی توش نیست، باید به گا برم.
نمی دونم، شایدم مدت هاست به گا رفته ام و خبر ندارم.
خبر که دارم، ولی نمی خوام باورش کنم و عواقبشو بپذیرم.
یکی از نتایج مباحثات این بود که برای همه جنگولک هایی که برای پروگرسیو بودن موزیک دارن در میارن، از یه سری قواعد ساده ریاضی، در حد چهار عمل اصلی و خیلی بخوان زور بزنن از ماتریس ها برای یه کاری مثل روی هم انداختن چند تا گام استفاده می شه.
و این که ما هیچ ایده ای نداشتیم که اگر کسی بخواد از مفاهیم پیچیده تری مثل دیفرانسیل و انتگرال و چیزای دیگه که به شعور ما قد نمی ده، توی موزیک استفاده کنه، چی میشه، نتیجش چی از آب در میاد، یا اصلاً برون زد موزیکال داره یا نه، یا اصلاً چه جوری می خواد ازش استفاده کنه، یا به کلی چه مرضیه که این کارو بکنه، و آیا اصولاً موزیک باید این وری بره یا نه؟
آخرشم به این نتیجه نرسیدیم که این یک افتضاح حاصل از یک زندگی داغونه، یا یک موفقیت و توانایی، که بهروز معلم زبانه، مهندسی نفت می خونه، و مثلاً موزیسینه؛ احسان بارتندر یه کافه اس، زبان اسپانیایی خونده، و مثلاً موزیسینه؛ بابک توی راه آهن کار می کرده، مهندسی صنایع خونده، و نویسنده و احتمالاً موزیسینه.
یکی دیگه از نتایج بحث این بود که، احسان ایزدیان اگه یه معلم ادبیات بهتر در دوره راهنمایی داشت، شاید الآن برق وایرلس رو اختراع کرده بود، یا حداقل هدرایتر داستان بازی مس افکت بود.
و خیلی نتایج دیگه که یادم نمیاد چون رو قطب منفی ام. رفتم اون یکی فطب بقیشو می نویسم.
Thursday, February 4, 2010
انگار
توی سرم خالی از حس و معناست. هیچ تصویری، هیچ کوفتی توش نیست، انگار.
اما کافیه بخوابم. مریض ترین چیزهایی که تصور کنی، یه نقشی توی خوابم دارند. و البته او، که هرچی انکارش می کنم و نادیده می گیرمش، و هر روز بیشتر درک می کنم که چه فاصله ای با تصویر یوتوپیایی من داره، باز هم آونجا حضور داره.
بیرون سرم، البته، فاحشه خانه ایست. فاحشه خانه ای از صدا و سروصدا. صداهایی که رویشان عر بزنی، موزیک پخش کنی، ساز کوبه ای تمرین کنی یا حتی گوشهایت را ببری هم توی مغزت اکو می کنند.
دارم دیوانه می شوم. یک پاک کن گنده و قوی لازم دارم. می خواهم سفید سفید بشوم. می خواهم همه ی این لکه ها را پاک کنم. زمان دارد صرفاً نقش تثبیت کننده و کهنه کننده ی این لکه ها را بازی می کند.
از همه دیوانه کننده تر این بلاتکلیفی است، این افق خالی است.
نمی دانم که اصلاً احتیاج اصلی من کدام است، یک بوم جدید، پاک کن، وایتکس، رنگ سفید؛ یا یک رنگ به کلی جدید، مثل یک قرمز خونی، که هر چه سفید و سیاه و لکه است از یادم ببرد.
اما کافیه بخوابم. مریض ترین چیزهایی که تصور کنی، یه نقشی توی خوابم دارند. و البته او، که هرچی انکارش می کنم و نادیده می گیرمش، و هر روز بیشتر درک می کنم که چه فاصله ای با تصویر یوتوپیایی من داره، باز هم آونجا حضور داره.
بیرون سرم، البته، فاحشه خانه ایست. فاحشه خانه ای از صدا و سروصدا. صداهایی که رویشان عر بزنی، موزیک پخش کنی، ساز کوبه ای تمرین کنی یا حتی گوشهایت را ببری هم توی مغزت اکو می کنند.
دارم دیوانه می شوم. یک پاک کن گنده و قوی لازم دارم. می خواهم سفید سفید بشوم. می خواهم همه ی این لکه ها را پاک کنم. زمان دارد صرفاً نقش تثبیت کننده و کهنه کننده ی این لکه ها را بازی می کند.
از همه دیوانه کننده تر این بلاتکلیفی است، این افق خالی است.
نمی دانم که اصلاً احتیاج اصلی من کدام است، یک بوم جدید، پاک کن، وایتکس، رنگ سفید؛ یا یک رنگ به کلی جدید، مثل یک قرمز خونی، که هر چه سفید و سیاه و لکه است از یادم ببرد.
Friday, January 29, 2010
Blank?
But when you're blank, you have the certain privilege to paint it with any color that you desire; and there's always the risk of sitting on wet paint.
Monday, January 25, 2010
The Man With the Beautiful Eyes
When we were kids, there was a strange house. All the shades were always drawn, and we never heard voices in there. And the yard was full of bamboo, and we liked to play in the bamboo, pretend we were Tarzan; although there was no Jane. And there was a fish pond, a large one, full of the fattest goldfish you ever saw, and they were tamed. They came to the surface of the water, and took pieces of bread from our hands.
Our parents had told us: "Never go near that house."
So, of course we went.
We wondered if anybody live there. Weeks went by, and we never saw anybody. Then one day, we heard a voice from the house: "You goddam' whore!"
It was a man's voice. Then the screen door of the house was flung open, and the man walked out. He was holding a fifth of whiskey in his right hand. He was about thirty. He had a cigar in his mouth, needed a shave. His hair was wild and uncombed, and he was barefoot with undershirt and pants. But his eyes were bright. They blazed with brightness. And he said: "Hey little gentlemen, having a goodtime, I hope?" Then he gave a little laugh, and walked back into the house.
We left, went back to my parents' yard, and thought about it. Our parents, we decided, had wanted us to stay away from there, because they never wanted us to see a man like that; a strong, natural man, with beautiful eyes. Our parents were ashamed that they were not like that man. That's why they wanted us to stay away.
We went back to the house and the bamboo and the tamed goldfish. We went back many times for many weeks, but we never saw or heard the man again. The shades were down as always, and it was quiet. Then one day as we came back from school we saw the house. It had burned down, there was nothing left. Just a smoldering black foundation. And we went to the fish pond, and there was no water in it, and the fat orange goldfish were dead there, drying out.
We went back to my parents' yard and talked about it, and decided that our parents had burned their house down, had killed them, had killed the goldfish because it was all too beautiful. Even the bamboo forest had burned. They had been afraid of the man with the beautiful eyes.
And we were afraid then, that all through our lives things like that would happen, that nobody wanted anybody to be strong and beautiful like that, that others would never allow it, and that many people would have to die.
- Charles Bukowski, 1992
Our parents had told us: "Never go near that house."
So, of course we went.
We wondered if anybody live there. Weeks went by, and we never saw anybody. Then one day, we heard a voice from the house: "You goddam' whore!"
It was a man's voice. Then the screen door of the house was flung open, and the man walked out. He was holding a fifth of whiskey in his right hand. He was about thirty. He had a cigar in his mouth, needed a shave. His hair was wild and uncombed, and he was barefoot with undershirt and pants. But his eyes were bright. They blazed with brightness. And he said: "Hey little gentlemen, having a goodtime, I hope?" Then he gave a little laugh, and walked back into the house.
We left, went back to my parents' yard, and thought about it. Our parents, we decided, had wanted us to stay away from there, because they never wanted us to see a man like that; a strong, natural man, with beautiful eyes. Our parents were ashamed that they were not like that man. That's why they wanted us to stay away.
We went back to the house and the bamboo and the tamed goldfish. We went back many times for many weeks, but we never saw or heard the man again. The shades were down as always, and it was quiet. Then one day as we came back from school we saw the house. It had burned down, there was nothing left. Just a smoldering black foundation. And we went to the fish pond, and there was no water in it, and the fat orange goldfish were dead there, drying out.
We went back to my parents' yard and talked about it, and decided that our parents had burned their house down, had killed them, had killed the goldfish because it was all too beautiful. Even the bamboo forest had burned. They had been afraid of the man with the beautiful eyes.
And we were afraid then, that all through our lives things like that would happen, that nobody wanted anybody to be strong and beautiful like that, that others would never allow it, and that many people would have to die.
- Charles Bukowski, 1992
Wednesday, January 20, 2010
Blank
I was the man of many colors.
Rainbow.
I became the man of one color.
Black.
Then I became the man of bad colors.
Wrong concoction.
But now, I'm a man of no colors.
Blank.
Rainbow.
I became the man of one color.
Black.
Then I became the man of bad colors.
Wrong concoction.
But now, I'm a man of no colors.
Blank.
Saturday, January 9, 2010
نیمه بیداری
دو روز است جمعاً 5 ساعت خوابیده ام و مغزم با مشت توی سر خودش می زند که به من بفهماند وقت خواب است.
به صورت کاملاً اتفاقی سرم می افتد روی بالش و مغزم از خدا خواسته، به زور سعی می کند بخوابد، اما انگار کس دیگری هم آن تو هست.
نفر داخلی شروع می کند وقایع مختلف محفوظ در خودش را بدون هیچ گونه جدول زمانی مشخصی بیرون بپاشد و همه جا سیاه می شود.
* * *
توی دخمه ام. ظاهراً توی قطب منفی هستم.
اما فکر کنم دارد جهت عوض می کند. الآن مثبت است. همه چیز توی دخمه خوشگله.
تو کله ام توفان ایده است.
شروع می کنم توی گیتار پرو استمناء کردن.
سعی می کنم متنی بنویسم برای مایکل رومئو، به اسم میخائیل عاشق پیشه، ولی هیچ ایده ای ندارم که داستان چه باید باشد.
دوباره برمی گردم به قطب منفی.
رنگ از دنیا رخت می بندد.
تلفن زنگ می خورد و گوشی را بر می دارم و شروع می کنم داد و بیداد کردن. مامان می گه با کی دعوا می کنی؟ گناه داره.
یادگار امام را با 150 تا پایین می آیم.
گوشی بابا با آن زنگ مونوتونِ "می دی" و ملودی مسخره اش زنگ می خورد و من یاد روزمره گی می افتم و بلاتکلیفی و این که کدام یک ترسناکترند و به نتیجه ای نمی رسم.
میدان پونک را دور می زنم و می گویم:"ما مثل دو تا قطب شمال آهنرباییم. با زور باید پیش هم نگرمون داشت."
450 پیغام فرستاده و 220 تا دریافت شده را پاک می کنم و به قول شاعر انگاری آرام جانم می رود.
قطب ها شروع می کنند با سرعت سرسام آوری به نوسان کردن.
توی دلم پیچ می خورد و احساس ضعف می کنم و اسهال.
پروسه دیلیت شدن به پایان می رسد و حس راحتی خیال مورد انتظار دریافت نمی شود.
به جای حس راحتی، حس سیب زمینی بودن داخل می آید.
زنگ می زنم. 15 دفعه حدوداً. دیوانه شده ام. بر نمی دارد.
کادو را باز می کنم و یک شال گردن زیتونی داخلش است. بغلش می کنم و او مرا می بوسد.
هی ساعت را نگاه می کنم، بخاری و پنجره را هی خاموش و بسته و باز و روشن می کنم. آهنگ را عوض می کنم. نمی آید.
"تو همین جوری رفتی من فکر کردم کار داری، منم با آقا خضری رفتم."
سرم را روی فرمان می کوبم.
مامان از توی آشپزخانه داد می زند: "این غذا که از دهن افتاد که! تو مگه سالاد نمی خوری؟"
می گوید: همین جا نگه دار، توی کوچه نرو. ولی من گوش نمی دهم و می روم. کسی خانه نیست.
می خوای اتاقمو ببینی؟
ناهار نخورده خودش را از یخچال بیرون می آورد و برای من گرم می کند.
به امیر رضا زنگ می زند که خانه نیاید و برود خانه زن عمو.
خودم میام دیگه.
سالاد و آب و نان روی میز می چیند.
روی کانتر می نشیند و با لب خند غذا خوردن مرا تماشا می کند و من زیر استرس، مثل یک غول بیابانی غذا می خورم.
می دود و فرار می کند به سمت اتاقش و من هم می دوم و می گیرمش توی آغوشم.
یک چایی برای خودم می ریزم و به آقای طباطبایی تعارف می کنم.
مرسی من چای دوست ندارم.
سر تکان می دهم و میروم سر کلاس. کلاس بوی عرق و منی و لب مرز سن بلوغ می دهد.
مامان می گوید: "به همون خانوم خوش سلیقه بگو برات ادکلن بخره."
احساس می کنم دارم رشد می کنم.
چیزی درونم در حال بزرگ شدن است.
اس ام اس می زنم که "این عادلانه نیست. منم که تلاش می کنم و تو در عمل منو برای تلاشم مسخره می کنی."
جواب نمی دهد.
بقایی می گوید به این بچه ها رایتینگ زیاد بده آقای پرهام.
زنگ می زند: "من یه ربعه دور این حوض نشستم. بیا ببینمت بعد برم."
زنگ که می زنم، گوشی را برداشته برنداشته: "من با ساناز دارم میرم خرید. بعداً با هم حرف می زنیم، باشه؟"
دارم با بابا دور میز عرق می خورم. از ماشین پشتی شروع می کنند به شلیک و احسان گلوله می خورد.
بطری آب جو می شکند و فرو می رود توی گردنم.
روی تصویر موج می افتد و برفک می گیرد. ماشین و بابا و احسان و بقایی و میز و سالاد توی هم می پیچند و ابری می شوند و دورم را می گیرند.
حس می کنم 1000 تا انگشت به پشت بدنم چسبیده اند و به عقب می کشندم.
سرعتشان بیشتر می شود و ابر صورتم را می سوزاند و موهایم می ریزد.
انگشتها از هم جدا می شوند و هر کدام به سویی می روند و بدنم هزار پاره می شود و همه جا سیاه می شود.
* * *
مامان محتویات اسپری خوشبو کننده را می پاشد توی صورتم و با خنده فریاد می زند: "لنگ ظهره دیگه، مگه تو کار و زندگی نداری؟"
ساعت 8:30 صبح است.
به صورت کاملاً اتفاقی سرم می افتد روی بالش و مغزم از خدا خواسته، به زور سعی می کند بخوابد، اما انگار کس دیگری هم آن تو هست.
نفر داخلی شروع می کند وقایع مختلف محفوظ در خودش را بدون هیچ گونه جدول زمانی مشخصی بیرون بپاشد و همه جا سیاه می شود.
* * *
توی دخمه ام. ظاهراً توی قطب منفی هستم.
اما فکر کنم دارد جهت عوض می کند. الآن مثبت است. همه چیز توی دخمه خوشگله.
تو کله ام توفان ایده است.
شروع می کنم توی گیتار پرو استمناء کردن.
سعی می کنم متنی بنویسم برای مایکل رومئو، به اسم میخائیل عاشق پیشه، ولی هیچ ایده ای ندارم که داستان چه باید باشد.
دوباره برمی گردم به قطب منفی.
رنگ از دنیا رخت می بندد.
تلفن زنگ می خورد و گوشی را بر می دارم و شروع می کنم داد و بیداد کردن. مامان می گه با کی دعوا می کنی؟ گناه داره.
یادگار امام را با 150 تا پایین می آیم.
گوشی بابا با آن زنگ مونوتونِ "می دی" و ملودی مسخره اش زنگ می خورد و من یاد روزمره گی می افتم و بلاتکلیفی و این که کدام یک ترسناکترند و به نتیجه ای نمی رسم.
میدان پونک را دور می زنم و می گویم:"ما مثل دو تا قطب شمال آهنرباییم. با زور باید پیش هم نگرمون داشت."
450 پیغام فرستاده و 220 تا دریافت شده را پاک می کنم و به قول شاعر انگاری آرام جانم می رود.
قطب ها شروع می کنند با سرعت سرسام آوری به نوسان کردن.
توی دلم پیچ می خورد و احساس ضعف می کنم و اسهال.
پروسه دیلیت شدن به پایان می رسد و حس راحتی خیال مورد انتظار دریافت نمی شود.
به جای حس راحتی، حس سیب زمینی بودن داخل می آید.
زنگ می زنم. 15 دفعه حدوداً. دیوانه شده ام. بر نمی دارد.
کادو را باز می کنم و یک شال گردن زیتونی داخلش است. بغلش می کنم و او مرا می بوسد.
هی ساعت را نگاه می کنم، بخاری و پنجره را هی خاموش و بسته و باز و روشن می کنم. آهنگ را عوض می کنم. نمی آید.
"تو همین جوری رفتی من فکر کردم کار داری، منم با آقا خضری رفتم."
سرم را روی فرمان می کوبم.
مامان از توی آشپزخانه داد می زند: "این غذا که از دهن افتاد که! تو مگه سالاد نمی خوری؟"
می گوید: همین جا نگه دار، توی کوچه نرو. ولی من گوش نمی دهم و می روم. کسی خانه نیست.
می خوای اتاقمو ببینی؟
ناهار نخورده خودش را از یخچال بیرون می آورد و برای من گرم می کند.
به امیر رضا زنگ می زند که خانه نیاید و برود خانه زن عمو.
خودم میام دیگه.
سالاد و آب و نان روی میز می چیند.
روی کانتر می نشیند و با لب خند غذا خوردن مرا تماشا می کند و من زیر استرس، مثل یک غول بیابانی غذا می خورم.
می دود و فرار می کند به سمت اتاقش و من هم می دوم و می گیرمش توی آغوشم.
یک چایی برای خودم می ریزم و به آقای طباطبایی تعارف می کنم.
مرسی من چای دوست ندارم.
سر تکان می دهم و میروم سر کلاس. کلاس بوی عرق و منی و لب مرز سن بلوغ می دهد.
مامان می گوید: "به همون خانوم خوش سلیقه بگو برات ادکلن بخره."
احساس می کنم دارم رشد می کنم.
چیزی درونم در حال بزرگ شدن است.
اس ام اس می زنم که "این عادلانه نیست. منم که تلاش می کنم و تو در عمل منو برای تلاشم مسخره می کنی."
جواب نمی دهد.
بقایی می گوید به این بچه ها رایتینگ زیاد بده آقای پرهام.
زنگ می زند: "من یه ربعه دور این حوض نشستم. بیا ببینمت بعد برم."
زنگ که می زنم، گوشی را برداشته برنداشته: "من با ساناز دارم میرم خرید. بعداً با هم حرف می زنیم، باشه؟"
دارم با بابا دور میز عرق می خورم. از ماشین پشتی شروع می کنند به شلیک و احسان گلوله می خورد.
بطری آب جو می شکند و فرو می رود توی گردنم.
روی تصویر موج می افتد و برفک می گیرد. ماشین و بابا و احسان و بقایی و میز و سالاد توی هم می پیچند و ابری می شوند و دورم را می گیرند.
حس می کنم 1000 تا انگشت به پشت بدنم چسبیده اند و به عقب می کشندم.
سرعتشان بیشتر می شود و ابر صورتم را می سوزاند و موهایم می ریزد.
انگشتها از هم جدا می شوند و هر کدام به سویی می روند و بدنم هزار پاره می شود و همه جا سیاه می شود.
* * *
مامان محتویات اسپری خوشبو کننده را می پاشد توی صورتم و با خنده فریاد می زند: "لنگ ظهره دیگه، مگه تو کار و زندگی نداری؟"
ساعت 8:30 صبح است.
Thursday, January 7, 2010
Tuesday, January 5, 2010
مریض
می گویند اگر هیچی نداری برای گفتن، نگو. اگر بگویی، خوب یعنی مرض داری. یا به بیان دیگر، اگر مرض داری، خوب بگو. یا به یک بیان مشابه دیگر. البته معمولاً در جریان ور رفتن با گیتار، یا گیتار پرو، این به داستان های دیگری می انجامد، یعنی گاهی اوقات یک افتضاح در هم ریخته ای چون من از ماتحت خود مجموعه ی افتضاح تری بیرون می دهد که به صورت کاملاً اتفاقی و طی تکرار، برای خود شکلی دارد. اخوی اوتوماتیک رایتینگ می نامدش. (یعنی آخر استعاره بودا!) و از جهت دیگر خوب همه می دانند که صرفاً محتوای ماجرا نیست که خوشمزه مان می کند، یا مخاطب پسند. اگر ته چین را توی لیوان دست مردم بدهیم، خوب نمی دانند باهاش چه کنند. سَر که نمی شود کشید. قاشق هم توی لیوان فرو نمی رود. نتیجتاً دور ریخته می شود، یا برای خوشگلی سر تاقچه می گذارندش، که بعد دو روز بو بگیرد و باز هم سر از سطل آشغال در بیاورد. البته ناگفته نماند که حتی اگر در قالب بشقاب بلوری هم تحویلشان بدهیم، باز هم پس از مقداری حس خوشمزگی، تحویل فاضلاب می دهندش. اما حداقل با خیال راحت حس خوشمزگی پیدا کرده اند.
مثال بهترش، رسانه ی تپه ای است (مس مِدیا). تپه تپه ان به فتح الف مثل هیپ هاپ، دیسکو، فیلم های هالیوودی صد من یه غاز و اَن های مشابه را در قابلمه ی روغن و کپل و کون هایی که ادای تنگ ها را در میارند و مقدار معتنابهی ادویه و رنگ و آب، تحویل ملت می دهد. ملت هم نوش جان می کنند، حال می کنند، عذر می خوام، لذت می برند، کرور کرور پول آلبوم و کنسرت و سینما می دهند، یا مثل ما دی اس الی به راه می کنند و مثل بزغاله دی ال می کنند و برای هم دیگر تعریف می کنند، هیچ وقت هم نمی فهمند چه گهی خورده بودند.
کلاً چی داشتم می گفتم؟
مثال بهترش، رسانه ی تپه ای است (مس مِدیا). تپه تپه ان به فتح الف مثل هیپ هاپ، دیسکو، فیلم های هالیوودی صد من یه غاز و اَن های مشابه را در قابلمه ی روغن و کپل و کون هایی که ادای تنگ ها را در میارند و مقدار معتنابهی ادویه و رنگ و آب، تحویل ملت می دهد. ملت هم نوش جان می کنند، حال می کنند، عذر می خوام، لذت می برند، کرور کرور پول آلبوم و کنسرت و سینما می دهند، یا مثل ما دی اس الی به راه می کنند و مثل بزغاله دی ال می کنند و برای هم دیگر تعریف می کنند، هیچ وقت هم نمی فهمند چه گهی خورده بودند.
کلاً چی داشتم می گفتم؟
Monday, January 4, 2010
چرخه تکرار می شود
صفحه ای سفید باز می کنم. جلوی صفحه خالی با کِرسِر چشمک زن می نشینم و تماشا می کنم. شتر کف به دهان مجموعه ی بی معنی و اتفاقی حروف پشت سر هم عربده زنان توی بیابان بی آب و علف روی صفحه می دود. من احساس انزجار می کنم و صفحه را می بندم. نا خود آگاه چرخه تکرار می شود.
شروع هفته است. می بینمش. اوضاع به وفق مراد است، دنیا پر نور است و رنگین و چای خوش بو و لذت بخش. تیک تاک ساعت که شروع می شود، دیدارها کاهش می یابد، تماس ها کم تعداد شده و پیغام ها بی پاسخ می ماند. هسته ی توهم من شروع به فعالیت می کند و فرضیه های مختلفی با فواصل مختلف از واقعیت می سازد. استخر صبر من لبریز شده، به داد و فریاد می انجامد. اندک زمانی گذشته، تماس های اظهار تأسف و بیان واقعیت های ساختاری شخصیتی و پی آمدهای مجموعه شرایط و وقایع منجر به سرکوب احساسی، به جلسه ای دیگر در عکس می انجامد. و آرزو می کنم که چرخه تکرار نشود اما متأسفانه، می شود.
در دخمه، لا به لای گیتار و مبل و کامپیوتر و صندلی و رختخواب و پتو گیر کرده ام. نوری نیست. سه لایه ی پرده را می بافم، می گوزم و عرق می کنم، تا حدی که نفس کشیدن مشکل می شود، پرده و به دنبالش پنجره باز می شود و هوای یخ شهرک راه آهن با دود گازوئیل کامیونهای سگ ننه به داخل می آید. به غلط کردن می افتم، پنجره را می بندم و چرخه تکرار می شود.
کامپیوتر روشن شده، مشوگا آواز از سر گرفته و مرا به کف وا می دارد. نتیجتاً گیتار پرو باز شده مرا به گل بازی وا می دارد،گل سر تا پایم را می گیرد و در آستانه ی غرق شدن در گل، مامان پس از رد کردنِ هفت خانِ در هایِ متوالی و موانعِ عمدتاً موزیکال و بعضاً غیر موزیکال و دیگر موانع بعضاً پوشیدنی و عمدتاً غیر قابل پوشیدن و نهایتاً وصول به دَخمه ی من، به بهانه ی پرسشی ترجمه گرایانه و در حقیقت در راستای زنده نگاه داشتن نیمچه آیه ی مبارکه ی "فضولی-نین نغمسی-ام من" سر در سیاهچال این حقیر کرده، در چرخه ی اول فرزند خویش خطابم کرده مرا به درس فرا می خواند که طی توالی چرخه ها مبدل به نفیری برخاسته از عمق هاویه می گردد. کامپیوتر خاموش گشته، و قاعدتاً چرخه تکرار می شود.
خسرودادا تماس می گیرد. لا به لای گفته هایش از جدال 70 ساله و بی پایانش با حمام می گوید. می گوید که چطور به حمام می رود، شنگول می شود و آسوده. در پایان روز سوم چربی سر یاد حمام را زنده می کند، اما تنبلی از یادش می بردش و به فردا می افکندش. ایام که به هفت رسیدند، خارش امانش را می برد و اجبار از فراخی پیشی می گیرد و تن به آب می سپارد. و اینطور که او تعریف می کند، اجباراً چرخه تکرار می شود.
یک پست احمقانه دیگر در وبلاگی که کسی قرار نیست بخواند ثبت می شود. یک سال می گذرد. چرخه تکرار می شود.
شروع هفته است. می بینمش. اوضاع به وفق مراد است، دنیا پر نور است و رنگین و چای خوش بو و لذت بخش. تیک تاک ساعت که شروع می شود، دیدارها کاهش می یابد، تماس ها کم تعداد شده و پیغام ها بی پاسخ می ماند. هسته ی توهم من شروع به فعالیت می کند و فرضیه های مختلفی با فواصل مختلف از واقعیت می سازد. استخر صبر من لبریز شده، به داد و فریاد می انجامد. اندک زمانی گذشته، تماس های اظهار تأسف و بیان واقعیت های ساختاری شخصیتی و پی آمدهای مجموعه شرایط و وقایع منجر به سرکوب احساسی، به جلسه ای دیگر در عکس می انجامد. و آرزو می کنم که چرخه تکرار نشود اما متأسفانه، می شود.
در دخمه، لا به لای گیتار و مبل و کامپیوتر و صندلی و رختخواب و پتو گیر کرده ام. نوری نیست. سه لایه ی پرده را می بافم، می گوزم و عرق می کنم، تا حدی که نفس کشیدن مشکل می شود، پرده و به دنبالش پنجره باز می شود و هوای یخ شهرک راه آهن با دود گازوئیل کامیونهای سگ ننه به داخل می آید. به غلط کردن می افتم، پنجره را می بندم و چرخه تکرار می شود.
کامپیوتر روشن شده، مشوگا آواز از سر گرفته و مرا به کف وا می دارد. نتیجتاً گیتار پرو باز شده مرا به گل بازی وا می دارد،گل سر تا پایم را می گیرد و در آستانه ی غرق شدن در گل، مامان پس از رد کردنِ هفت خانِ در هایِ متوالی و موانعِ عمدتاً موزیکال و بعضاً غیر موزیکال و دیگر موانع بعضاً پوشیدنی و عمدتاً غیر قابل پوشیدن و نهایتاً وصول به دَخمه ی من، به بهانه ی پرسشی ترجمه گرایانه و در حقیقت در راستای زنده نگاه داشتن نیمچه آیه ی مبارکه ی "فضولی-نین نغمسی-ام من" سر در سیاهچال این حقیر کرده، در چرخه ی اول فرزند خویش خطابم کرده مرا به درس فرا می خواند که طی توالی چرخه ها مبدل به نفیری برخاسته از عمق هاویه می گردد. کامپیوتر خاموش گشته، و قاعدتاً چرخه تکرار می شود.
خسرودادا تماس می گیرد. لا به لای گفته هایش از جدال 70 ساله و بی پایانش با حمام می گوید. می گوید که چطور به حمام می رود، شنگول می شود و آسوده. در پایان روز سوم چربی سر یاد حمام را زنده می کند، اما تنبلی از یادش می بردش و به فردا می افکندش. ایام که به هفت رسیدند، خارش امانش را می برد و اجبار از فراخی پیشی می گیرد و تن به آب می سپارد. و اینطور که او تعریف می کند، اجباراً چرخه تکرار می شود.
یک پست احمقانه دیگر در وبلاگی که کسی قرار نیست بخواند ثبت می شود. یک سال می گذرد. چرخه تکرار می شود.
Subscribe to:
Comments (Atom)